#آخرین_شعله_شمع_پارت_281

-گفتم که من جایی نمیام
-میای..خوبَم میای
دست به سینه ایستادم و مصرانه گفتم:( شما زودتر تشریف ببرید تا اوضاع اعصابمون بدتر از این نشده)
نگاهش را ازم گرفت و گفت:( اول برو اون لباس گل و گشاد و دلبرانه تو عوض کن بعدا جلوی من قد علم کن !می ترسم کار دستت بدم!)
صورتم به سرعت گر گرفت. هر چه صفت منفی بود یکجا تو این بشر جمع شده بود، مردک بی حیا!
با عجله به سمت اتاقم رفتم و کمد را باز کردم و اولین مانتویی را که به دستم رسید چنگ زدم تا به طور موقت این شونه های عریان را بپوشونم..
-این خیلی تیره ست....
از حضورش تو شخصی ترین حوزۀ جغرافیایی م جا خوردم.
به سمت کمد نیمه بازم گردن کشید و گفت:( اون سفیده رو بپوش!...)
با حرص در نیمه باز کمد را بهم کوبیدم.
-یه کم مراعات ...
میون حرفم پرید .
-ترلان دست بردار!!! کاری نکن با آبروریزی جلوی همسایه از این خونه بکشمت بیرون! می دونی که خرم!
جذبه صداش و نگاه تند و تیزش برای لحظه ای خشکم کرد.
-مگه نگفتی من هنوزم دوست خونوادگیتم؟ پس دعوت شام امشب را بذار به حساب همین دوستی، نه بیشتر...پنج دقیقه فرصت داری حاضر شی...با روشن ترین و رنگی ترین لباس ممکن!
در حالیکه از کنارم می گذشت تا از اتاقم خارج بشه ، یقه آویزون لباسم را که مرتب از روی شونه هام به پایین سر می خورد ، بالا کشید و گفت:( حیف که رنگش مشکیه و گرنه باید بهت می گفتم خیلی خواستنی ت کرده!)
در را پشت سرش بست و منو با یک دنیا تضاد و البته گرسنگی بی حد و اندازه م تنها گذاشت...
پای دلم مشتاق تر از قدمم برای رفتن و پرواز بود اما ...اما پای دلی که قطع شده بود توانایی زور گفتن نداشت...هومن به خودخواهانه ترین شکل ممکن پای دلم را از میون خونه قلبش قطع کرده بود.
آهی از نهادم بلند شد؛ گرم و پر از درد.
بلند شدم و مانتوم را به گوشه ای پرت کردم و از بین پالتوی خاکستری و سیاهم ، سیاه را انتخاب کردم . موهامو محکم جمع کردم و با کلیپس بزرگی که مدتها بود مد شده بود، کوه بزرگی روی سرم ساختم و شال سیاهم را روش انداختم...حالا که رفتنی بودم به میل و خواستۀ اون لباس نمی پوشیدم.
در را باز کردم . دستهامو تو جیب پالتوم کردم و گفتم:( من حاضرم)
با نگاه طولانی و خیره ش براندازم کرد.
-سبزی نمی خوایم بریم بگیریما!! یه کیفی، بزکی ، دوزکی!!!
از حرفش جا خوردم. می دونستم اهل ظاهر رنگ و لعاب گرفته نیست و تمام حرفهاش برای رنگی کردن روح منه، اما عامدانه و لجوجانه گفتم:( همینی که هست...)
شونه ای بالا انداخت و گفت:( باشه تسلیم...بفرما..)
در را باز کرد و گفت:( بفرمایید علیاحضرتِ بد اخلاق!)
جلوتر از اون از خونه بیرون زدم و در حالیکه بوت کوتاهم را می پوشیدم ، در را بست و گفت:( ظاهرا حنام پیشت رنگ نداره!)
به حالت سوالی نگاهش کردم.
-نگفتم اگه سیاه و تیره بپوشی جلوی ملت لباساتو پاره می کنم؟
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم:( شما ترسوترین از این حرفهایید جناب کیان!)
و بدون اینکه منتظر آسانسور بشم از پله ها سرازیر شدم.
**********
هومن
آروم کنار کشید و نگاهش را به سمت دیگۀ رستوران چرخوند.

romangram.com | @romangram_com