#آخرین_شعله_شمع_پارت_280
با حرص غریدم:( تو از این بازیهای مسخره چه هدفی داری؟ شما قراره چیو ثابت کنی؟)
به عمد سرش را نزدیکتر اورد طوریکه به سرعت سرم را به سمت دیگه ای چرخوندم.
کنار گوشم زمزمه کرد:
-می خوام بفهمی که می تونم خیلی خطرناک بشم؛ اگه به تحقیر کردنت ادامه بدی!
با اینکه قلبم به میون حلقم نقل مکان کرده بود ، از رو نرفتم و همونطور که گردنم را در جهت مخالف خم کرده بودم که با صورتش در تماس نباشه ، تند و بی ملاحظه گفتم:(تو خطرناک هستی احتیاج به ثابت کردنش نیست...هرچند راهی که در پیش گرفتی درجه عوضی بودنتو بیشتر نشون میده تا عیار ِخطرناک بودنتو!!)
حس کردم برای لحظه ای از بهت اهانت من ، شوکه و مبهوت شد. از فرصت استفاده کردم و محکم تخت سینه ش کوبیدم و از زیر دستش رها شدم و به دورترین فاصله ممکن پناه بردم.
برای چند ثانیه بی حرکت باقی موند ولی وقتی به سمتم چرخید اون گلوله های آتشین چنان گرفته و غمگین بودند که ناخواسته جریانی از پشیمونی تمام وجودم را غرق کرد.
-ترلان اگه فکر می کنی با توهین کردن ، باری از روی دل زخمیت بر می داری، من حرفی ندارم....سراپا گوشم.
و قدمی به سمتم برداشت که بلافاصله و بی اختیار گفتم:( جلوتر نیا...)
ایستاد و به زحمت لبخند زد.
-باشه...باشه...
سری به اطراف چرخوند و به سمت اتاق بابا رفت...می فهمیدم که داره سعی می کنه خودش را کنترل کنه..می فهمیدم که برای بدست آوردن دل من داره صبوری می کنه..اما انگار دیر بود!
-هنوز وسایل عمو را جمع نکردی؟
-نه
دوباره به سمتم برگشت .
-گفتم طرف من نیا و گرنه ...
روی اولین مبل ولو شد و با لبخندی که اینبار از ته دل بود ، گفت:( و گرنه چی؟؟)
اخمهامو تو هم کشیدم و بی خیال جواب دادن شدم.
-می خوام ازت یه سوالی بپرسم...تو و دانیال صیغه خونده بودید، مدتش تموم شده؟
اینبار اخمهام تا نهایت انعطاف گره خورد.
-شما که خودت تو تمام مراسمها بودی، یعنی نمی دونی؟
-انگار یادت رفته تو جمع نخوندید و رفتید تو یکی از اتاقها...خواب بودی اون موقع نه؟
خواب بودم!! چه خوابی!!!
-پنج شش ماه بود، که تموم شد..
چشمهاش برق زد...دلم یه حالی شد...مثل یک شکارچی که به طعمه ش دل خوش می کرد...
-چه فرقی داره اصلا؟
نگاهش به سرعت جدی شد.
-خواستم خیالم راحت باشه منظرۀ بی نظیری که مدتهاست شب و روزم را به خودش اختصاص داده ، مال کسی نباشه حتی به اسم!
مثل احمقها دلم از حس شیرینی لبریز شد...یک جور حس تعلق محض!
-ترلان!
وای که لعنت به این صدا کردنت!!
-خانوم سالاری!!! متوجه اید یا مدام باید تو ذوقتون بزنم تا بفهمید؟
پوزخند زد اما نه تلخ و نه زهر ، با نمک!
-باشه خانوم سالاری لطفا برید حاضر شید که روده کوچیکه داره از پس روده بزرگه برمیاد!
romangram.com | @romangram_com