#آخرین_شعله_شمع_پارت_279

-سه دقیقه ای حاضر شو..منتظرم
با غیظ به سمتش چرخیدم.
-برای من تعیین تکلیف نکن..نکنید لطفا!..من جایی نمیام
بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و به سمت آشپزخونه رفت و گفت:( مهم نیست..چه بهتر تو خونه به صورت کاملا خصوصی مراسم ضیافت شام را برگزار می کنیم..ببینم تو یخچال چی داری حالا...چطوره ؟ موافقی؟)
می فهمیدم که به عمد از کلماتی استفاده می کنه که منو از موندن بترسونه و به همراه شدن تشویق کنه.
بی خیال لباس عوض کردن شدم و دوباره به سمتش برگشتم. به فاصله چند متری ش ایستادم و با محکمترین و سخت ترین لحنی که در خودم سراغ داشتم ، گفتم:(کی به شما اجازه داده برای اوقات من برنامه ریزی کنید؟ کی اصلا به شما اجازه داده وارد خونه من بشید؟ کی اصلا اظهار تمایل کرده که با شما شام بخوره ؟چه خصوصی چه عمومی!)
لحظه ای سکوت کرد. سکوتش ولوله ای میون دلم برپا کرده بود. ناگهان به عمد به سمتم سرعت گرفت و با دو سه قدم بلند خودش را به من رسوند...با تمام وحشتی که از حضور این غریبه میون حریم خشک دلم و حریم خونه م داشتم اما تکون نخوردم.
سینه به سینه م ایستاد و دستش را زیر چونه م گذاشت و نگاهم را تا نگاه طوفانی خودش بالا کشید.
سرم را تکون دادم تا از میون انگشتهای گرم و فولادیش رها بشه که با هر دو دست صورتم را قاب کرد و اینبار دیگه قلبم با ریتم و هیاهوی کر کننده ای شروع به کوبش کرد...
-فکر کردی با زهر پاشیدن، من کوتاه میام و دست از سرت بر می دارم؟..نه عزیزم..من خودم مارم...یه افعی خطرناک!
سرم را تکون دادم تا بلکه قبل از رسوایی قلبی که اینطور بی پروا می زد و عنقریب رسوایم می کرد، رها بشم و فاصله بگیرم اما این افعی خوش خط و خال ، طعمه ش را رها نکرد.
-یعنی باورم بشه که قرار دیروزو فراموش کردی و منتظرم نبودی؟ یعنی باورم بشه که به خاطر من نبوده که گوشی و تلفن خونه را قطع کردی؟...من که باورم نمیشه ترلان!
با حرص غریدم:( فکر کردی کی هستی تو آخه؟...تو عددی نیستی جز یه بزدل ترسوی خودخواه!)
نفهمیدم چرا ولی باز هم این گلوله مزاحم توی گلوم شکل گرفت.
-این بزدل ترسوی خودخواه از کارش پشیمونه...
-به درک که پشیمونه...این چیزی رو عوض نمی کنه
فشار دستهاشو دور صورتم بیشتر کرد.
-ازت هیچی نمی خوام ترلان..فقط می خوام بهم یه فرصت دیگه بدی...بذاری کنارت باشم..بیشتر از قبل ...بعد مختاری هر جور دوست داری تصمیم بگیری
پورزخند زدم..این بشر سلسله جبال اعتماد به نفس بود.
-تصمیم راجع به چی؟؟ نکنه داری دوباره ازم خواستگاری می کنی؟ از مامانت اجازه گرفتی؟ شاید دو ساعت دیگه یه واقعیت دیگه تو زندگیت کشف شد و دوباره پشیمون شدی!...نه آقای دکتر من دیگه اون ترلان احمق نیستم که برای داشتنت رویا می بافتم...من الان هیچ رویایی ندارم نه با تو و نه با هیچ کس دیگه!
دستش از کنار صورتم سر خورد و اینبار بازوهامو اسیر کرد.
-آروم..ولم کن...این چه اخلاق بدیه داری شما!! دستم خرد شد!
با صدای خفه ای که به شدت کنترل شده بود ، جواب داد:(هرمز خان..پدرت...مرتکب همین اشتباهی شد که من شدم...یکبار به جای تو و مادرت تصمیم گرفت و از زندگیتون بیرون رفت...)
با شنیدن اسم بابام از تقلا افتادم و چشمهام نمناک شد...نباید گریه می کردم اما چه کنم که جز زر زر سوپاپ کنترلی نداشتم.
-بابامو با خودت مقایسه نکن
-چرا نکنم؟..اونم یه مرد بود که به صلاحدید خودش براتون تصمیم گرفت...
-دیدی هم که نتیجه ش چی بود! یه عمر عذاب مادرم و یه کوله پر از خاطره زجر آور برای من ..
-ترلان تو اونو بخشیدی...پس می تونی منم ببخشی
با تمسخر پوفی کردم و با ریشخند تلخی گفتم:( تو کی هستی که خودتو با بابای من یکی می کنی؟..)
تحقیرم نگاهش را سرد کرد اما به آنی شعله کشید و فشار دستهاش بیشتر شد و با خشونت منو به سمت دیوار کشوند و روی وجود لرزونم که متحیر این عکس العملش بود ، خیمه زد.
-می خوای با این مدل حرف زدنت چیو ثابت کنی؟
سری به تاسف تکون دادم..عجیب بود که این بشر همۀ اخم و تَخمم را به پای فیلم بازی کردنم می گذاشت!!
-قرار نیست چیزی رو ثابت کنم.! همین اندازه که بفهمی دیگه تو فکر و ذهن من جایی نداری ، کافیه!
دستهاش را دو طرف سرم روی دیوار گذاشت و طوری بهم نزدیک شد که با کوچکترین حرکتی بدنم با حصار زندانم برخورد می کرد.

romangram.com | @romangram_com