#آخرین_شعله_شمع_پارت_278

غم بزرگی که تمام دلم را گرفته بود دوباره زبونه کشید.ناخواسته آهی از وجودم بلند شد.
-نمی تونم بدون ترلان زندگی کنم ..همین
لبخندی زد و در حالیکه بلند میشد ، گفت:( پس هنوزم خودخواهی!)
خواستم از خودم دفاع کنم که ادامه داد:( اون دختری که تو این چند وقت دیدم نه تنها عشقی تو چشماش نبود که خیلی هم نگاهش تاریک و سخت بود...بعید می دونم تو رو قبول کنه...)
به سمتم خم شد و با لحن محکمتری اضافه کرد:( هومن...الان بهت میگم که بعدا تو ذوقت نخوره...کمتر دختری وجود داره که یکبار پس زده بشه و دوباره دل بده!...پس دلتو صابون نزن)
با عجله دستش را گرفتم.
-مامان پس شما نمی خواید کمکم کنید
دست دیگرش را روی دستم گذاشت و نه مادرانه، بلکه مردونۀ مردونه گفت:( یکبار به خاطر ترس از کنار گذاشتنت ، خودت جاش تصمیم گرفتی و سرخورده ش کردی، حالا هم به خاطر عشق به خودت داری دوباره میری طرفش و مطمئنم از این حضور تو آزرده میشه...تو هنوز خیلی خودخواهی هومن!...تا وقتی همینطوری فکر می کنی نمی تونم کمکت کنم...اما اگه یه روزی تصمیم گرفتی فقط به خاطر خود ترلان دلش را از غمی که بهش هدیه دادی خالی کنی و زخم غرورش را تسکین بدی اونم بدون هیچ چشمداشتی ، شاید کمکت کنم..)
جا خوردم و مبهوت نگاهش کردم. دستش را به نرمی از میون دستم بیرون کشید و برای حسن ختام ابرویی به معنای "همینکه گفتم" بالا انداخت و رفت.
-اِوا چایی اوردم براتون
-من میلی ندارم ملی جون..بده هومن!
*******
ترلان
روی تختم دراز کشیده بودم...از گرسنگی در حال ضعف بودم...اما میلی برای بلند شدن نداشتم. سعی می کردم بخوابم اما محال بود...فکر و خیال و تنهایی یک لحظه راحتم نمی گذاشت...تمام وسایل ارتباطی را قطع کرده بودم..نه دلم تنهایی می خواست نه همهمه...فقط می خواستم این لحظه های سکوت بگذره و سر پا شم...اولین قدم برای شروع ، پیدا کردن یه کار مناسب بود...با اینکه تنهایی زجرم می داد اما حکایتمون مَثَل اهن و آهنربا بود..این تنهایی برایم جاذبه داشت دلم نمی خواست احدی ویرونش کنه.
به ساعت نگاه کردم هفت غروب یه روز زمستونی !..
هیاهوی اسفند و بهار ، حتی از پشت چندین وجب خاک و تیراهن هم حس می شد.
ریه هامو از هوای خالی اتاق پر کردم و از این پهلو به اون پهلو شدم که صدای کوبیده شدن وحشتناک در ، تمام اسکلتم را از روی تخت به هوا پروند.
وحشتزده بلند شدم و به سمت در رفتم.قفسه سینه م از شدت هراس و اضطراب می لرزید.
-بله؟
-وای ترلان!! وای دختر درو باز کن!
صدای نگران هومن ، تمام خاطرات قبلی و فعلی را پاک کرد و بی تامل درو باز کردم.
-چی شده؟ کسی طوریش شده؟
به داخل هلم داد و وارد شد و در را بست...هنوز از شدت ترس و بی خبری نفس نفس می زدم و خیره خیره لبهای ...لعنتی! ...لبهای خوش فرمش را نگاه می کردم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده.
-خوردی منو که!
لحن لوده و مسخره ش منو از گرداب واهمه به درون اتاق و دنیای حال و تمام خاطراتم برگردوند.
-چی شده؟
اما هنوز مغزم دنبال جواب همون استرسی بود که لحظه ای پیش به قلمروی مطلقش وارد شده بود.
با نگاه عمیقی براندازم کرد و گفت:( پس تو که هنوز حاضر نیستی!)
-حاضر؟!!
قدمی به سمتم برداشت که ناگهان تمام شاخکهام بیدار شدند .بلافاصله و ناخواسته دستم یقۀ شل و وآویزون لباسم را بالا کشید و با دست دیگرم موهای لخت و رهایم را مرتب کردم.
-اینجا چیکار می کنید؟
-قرارِ شام تو یه مکان عمومی یادت رفته!
-من همچین قراری با کسی نگذاشتم.
اینرا گفتم و به سمت اتاقم رفتم تا این تی شرت بدن نما و اون شلوار چسبون را عوض کنم...از شدت هیجانِ حضور ناگهانی هومن، قلبم بنای تپیدن و ر*ق*صیدن گذاشته بود.

romangram.com | @romangram_com