#آخرین_شعله_شمع_پارت_277

-به خاطر رفتار خودتون بوده...یادتون نرفته که چطور منو تحت فشار گذاشته بودید که با توکا نامزد کنم در غیراینصورت دیگه پسری به اسم من ندارید!
-چقدر هم تو جدی گرفتی
-مادرانه بود و من درکتون می کردم...
-شما مردها هیچوقت به این سطح درک نخواهید رسید ..آقای دکتر!'
-من دکترم چون شما حمایتم کردید..پس اینجوری صدام نکنید
دستی روی شونه م گذاشت و لبخند زد
-تو یه پزشک حاذقی ، چون خودت خواستی!...حالا هم خواسته ت را بگو..مطمئنا من نقشی تو براورده شدنش ندارم اما فرمالیته می تونم کنارت باشم
دلم گرفت..خیلی گرفت..از سردی کلامش که با دستهای گرم روی شونه م تضاد عمیقی داشت و من واقعا سطح درکم اینقدر نبود که بدونم کدومش را باید باور کنم.
-مامان اینجوری نگید...درسته من خودم را به اندازه ای بالغ و عاقل می دونم که اجازه نمی دم کسی تو تصمیم گیری هام دخالت کنه ولی اینقدرها هم احمق نیستم که تو مسائل مهم زندگیم صلاحدید بزرگترها را ندید بگیرم..
دستش را برداشت و روی زانوهاش جمع کرد.عینک مطالعه ش را در اورد و با همون لفظ جدی خودش گفت:( بیا حاشیه را بذاریم کنار...بیا حرف مهمه را بکشیم وسط...تو اینجایی، روبروی من با چشمهایی که از وقتی پا تو خونه گذاشتی مرتب خاموش و روشن میشه، چشمهایی که صاحبش دقایق قبل ترش را با دختری به اسم ترلان گذرونده؛ اونم بعد از مدتها...خب؟)
نفسی گرفتم و گفتم:( بیشتر شبیه یه گفتگوی اجباری و غیر دوستانه بود..همین)
لبخند تلخی زد.
-می دونم...پس فکر کردی دختری را که عقب روندی با روی خوش برات آغوش باز می کنه!اونم تو شرایطی که هنوز سیاهش را در نیاورده.
با تعجب گفتم:( شما از کجا می دونی؟ بعد از مراسم چهلم عمو دیگه ...)
-چرا فکر می کنی دختری که پاره تن مردی مثل هرمز خان بود را بعد از چهلم به حال خودش رها می کنم؟..درسته یه زمانی خواهرش را به دلایلی برای تو می خواستم و رو همین حساب با هم سلوکمون نشد اما دشمن هم نیستیم که؛ بخصوص که شکر خدا الان توکا سر خونه زندگیشه و بخت خوبی هم نصیبش شده..یه اختلاف نظر بود که تموم شد...درست نبود تو این شرایط ولش کنم به امون خدا...تو تمام مدت حداقل هفته ای یکبار به خونه ش زنگ زدم..البته بیشتر با زندایی ش یا توکا حرف زدم و جویای حالش شدم..چند روز پیش هم یه تیکه پارچه رنگ روشن گرفتم و رفتم که از عزا درش بیارم و دیدم هنوز هم مشکی تنشه..زنداییش می گفت راضی نمیشه در بیاره..خودش را به اندازه دو سه دقیقه دیدم..از اتاقش برای سلام و خوش آمد مختصری بیرون اومد و دوباره رفت تو لاک خودش..بخصوص حالا که شرکت هم نمیره خیلی گوشه گیر تر شده ..
تقریبا اصلا انتظار چنین داستانی را نداشتم یعنی اصلا به گروه خون فرح کیان نمیومد..ولی می دونستم که واقعیت داره.
-چایی می خورید براتون بیارم؟
با صدای ملی خانوم هردو به سمتش نگاه کردیم.
-مرسی ملی جون...کمرنگ باشه فقط
ملی خانوم سری تکون داد و با لبخند ازمون فاصله گرفت. بعد از رفتنش مادرم صداشو پایین تر آورد و به سمتم خم شد و به آرومی گفت:( یه پسر مجرد سن بالا و تحصیلکرده دارم...یه ذهنیت بد و ناجور پیش دختری که خیلی دیر فهمیدم دختر مورد علاقۀ پسرمه و یه بیماری ارثی که به خاطرش دل دخترِ قصه مون شکسته و حالا...حالا یه پسر پشیمون دارم و یه دختر که دیگه حاضر نیست رنگ این پسرو ببینه..یه دختر که حالا اگه یک ذره عاقل تر شده باشه می فهمه که ازدواج با پسرم یعنی خط کشیدن دور داشتن بچه...
نفسی گرفت...ناغافل قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و اضافه کرد: ( حالا خودت قضاوت کن با چه رو و با چه جسارتی قراره کنارت باشم و این دخترو برات خواستگاری کنم؟ مگه همینو نمی خواستی بهم بگی!..تو بگو ترلان چی فکر می کنه، حتما به خودش می گه حالا که از توکا قطع امید کردن، حالا که پسرش مشکل داره، تازه حالا یادش افتاده که منو ببینه...نه...نه..هومن جون!.من صلاح نمی دونم..)
قطره های اشک تند تند جریان گرفتند...شرمنده سرش را به زیر انداخت و سریع پاکشون کرد.
-مامان خواهش می کنم..گریه نکنید آخه..
-مگه کم مشکلیه؟؟ عمه هاتو هیچوقت یادم نمیره...دلم به بچه تو خوش بود که اونم ...
-مامان مطمئنا راهی برای بچه سالم داشتن هست..قضیه احتمالاته...ممکنه بشه یا ممکنه نشه..نگران نباشید..ولی خب سخته...
-انشالا...
صورتش را دوباره پاک کرد و در حالیکه سعی می کرد به خودش مسلط باشه اضافه کرد:
-منم اشتباه کردم...نمی دونم ولی شاید اون موقع ها که توکا رو از خواهرش خواستگاری می کردم ترلان بهت علاقه داشته و من با این حرفهام زخمیش می کردم..من زنم...می فهمم که زخمی شدن زنانه های روح یه دختر یعنی چی...بهر حال من اون موقع فقط توکا رو می دیدم و بس..دلایل خودم را هم برای خواستنش داشتم..هیچوقت به چشم خریدار به ترلان نگاه نکردم که ای کاش کرده بودم...ترلان از اون دسته دخترهاییه که به خاطر سکوتش دیر به چشم میاد ولی وقتی بیاد محاله از چشم بیفته...
نمی فهمیدم چرا ولی حرفهای فرح کیان موجی از غرور توی رگهام سرازیر می کرد.
-مامان من تنها دلبسته ظاهر ترلان نشدم...روحش بود که منو جذبش کرد و حالا دلبسته تک تک سلولهاش هستم...می دونم این حرفها رو پیش بزرگتر گفتن، قباحت داره، ولی من ذاتا پررو هستم شما ببخش!
لودگی من لبخندی روی لبش گذاشت.
-روحش تو رو جذب کرد!! آره جون خودت!..شما مردا سر و ته یه کرباسید! تا چشمتون قد و بالای طرفو نگیره اصلا سمتش نمی رید!
خندیدم.
-حالا بگو چی شد که اونهمه ایدئولوژی ِ از خودگذشتگی برای زندگی بهتر ترلانو کنار گذاشتی و دوباره جلوی راهش قد علم کردی؟

romangram.com | @romangram_com