#آخرین_شعله_شمع_پارت_276

قدمی به سمتم برداشت و آروم زمزمه کرد:( شما دوست بابام بودید..و دوست خودم...یه دوست خونوادگی...همونطور هم بمونید...نزدیکتر نیاید...قطعا باز هم همدیگرو می بینیم اما بیرون این خونه...تو یه مکان عمومی!)
بلند شدم و به سمتنش رفتم. ..بی اختیار عقب کشید.
قدمی اضافه ، فاصله مون را پر کرد. خم شدم و آروم زیر گوشش گفتم:( من اگه قرار باشه تورو مال خودم کنم تو یه مکان عمومی هم از پس اینکار برمیام خانم خوشگله...)
عقب کشیدم قفسۀ سینه ش به وضوح بالا و پایین می شد. صورتش کاملا قرمز شد .
لبخند زدم و به سمت در رفتم.
قبل از اینکه کاملا از خونه بیرون برم چرخیدم به سمتش و گفتم:( فردا شب میام دنبالت...میریم یه مکان عمومی برای صرف شام...لباس رنگی تنت نباشه همونجا جلوی ملت لباساتو پاره می کنم...منو میشناسی که!! وقیح و بی حیام...هر کاری از من بر میاد.)
چشمکی زدم و در را به روی مجسمۀ بهت زده و خوشگلم بستم.
********
-شام نمی خوری عزیزم؟
نگاهم به سمت مامان چرخید اما قدمهام روی پله ها به سمت بالا در حرکت بود. تمام مدت بعد از ترخیصم را تو اتاق خودم تو خونه پدری م گذرونده بودم .و همنشینی دوباره با فرح کیان ، خیلی از نگفته ها و داستانها را برایش رو کرده بود..حالا از خیلی چیزها خبر داشت..
-نه..اشتها ندارم
با اعتراض گفت:( دو دقیقه وایسا ببینم..)
ایستادم و کاملا به سمتش چرخیدم.
-چیزی شده هومن؟
شونه ای بالا انداختم.
-مثلا چه چیزی؟
دو سه تا پله بالا اومد و از فاصله نزدیکتری نگاهم را کنکاش کرد و گفت:( بیمارستان بودی یا یه جای دیگه؟)
طعم سوء ظن کلامش را می فهمیدم اما بی تفاوت تر جواب دادم:( جای دیگه...چطور؟)
بالاتر اومد و با تردید گفت:( پیش ترلان بودی؟...رفتی؟ بالاخره خودتو راضی کردی و تو اون خونه پا گذاشتی اره؟)
چشمهامو برای لحظه ای بستم. وقتی دوباره صورت نگرانش را نگاه کردم رگه های بی قراری هم اضافه شده بود.
-آره مامان اونجا بودم
کمر چرخوندم تا راهم را پیش ببرم که انگشتهاش دور بازویم حلقه شد.
-صبر کن ببینم...بیرونت کرد؟ هان؟
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه به سمتش بچرخم گفتم:( بذار لباسامو عوض کنم باهم صحبت می کنیم) و قدم تند کردم و به اتاقم رفتم.
در را که پشت سرم بستم تمام سنگینی آینده ای موهوم روی دوشم نشست. خم شدم و مثل دونده ها نفس تازه کردم.
چطور تونسته بودم منکر این دلبستگی بشم؟ چطور تونسته بودم دلی را که مشتاق تپیدن کنار وجود بی مقدارم بود ، اینطور رونده باشم؟ چطور تونستم حق انتخابو ازش بگیرم؟ ترسیده بودم پسم بزنه و با بزدلی برای پس زدنش پیش قدم شده بودم!
باید تمام میشد..این راه نیمه باید تموم میشد با بودنمون یا جدایی قطعیمون.
ریه هامو از هوا پر کردم و بدون اینکه لباسهامو عوض کنم در را باز کردم و به سرعت به سمت پایین سالن سرازیر شدم.
فرح کیان کنار شومینه تزئینی گوشه سالن روی قالی کوچک دست باف یادگار مادرش نشسته بود و به ظاهر جدول حل می کرد اما می دونستم که مدتهاست ذهنش درگیر واقعیتیه که برایش عیان کردم.
لنگان کنارش رفتم و روی زمین نشستم.
-تو که هنوز لباساتو عوض نکردی پسرجون!
خودم را جابجا کردم و در حالیکه مجله را به نرمی از دستش بیرون می کشیدم ، گفتم:( حرفام مهمه)
پوزخندی گوشه لبش نشست.
-حرفهای تو همیشه مهم بوده، کی نبوده؟فقط خیلی دیر با من درمیونشون گذاشتی

romangram.com | @romangram_com