#آخرین_شعله_شمع_پارت_275

-دلم تنگ شده بود همین!
سیب گلوش تکون خورد و با صدای گرفته ای گفت:( متاسفانه دیگه بابا اینجا نیست که شاهد دلتنگی های شما باشه...اشتباه اومدید ، باید میرفتید مزار شهدا!)
آروم و مطمئن لب زدم:( دلتنگ تو بودم ترلان!)
نگاهش برای لحظه ای پر و خالی شد اما به تندی جواب داد:( من برای دوست قدیمی مرحوم پدرم فقط خانوم سالاری هستم و بس!!!...)
بالاخره بعد از چند دقیقه اون ترلان مدافع و اون روح جنگنده داشت از میون ترلان غبار گرفته و بی صدا ، سر برمیاورد...
-من فقط برای عزیزانم ترلان هستم و بس..دیگه منو اینطور صدا نکنید ..مفهومه؟
و بلافاصله خیز برداشت تا بلند بشه که دستم دور کمرش پیچید و تعادلش بهم خورد و به ناچار روی مبل افتاد.
-منم فقط عزیزانم را به اسم کوچیک صدا می کنم و بس!
-چیکار می کنی..می کنید؟
لبم به لبخندی باز شد...یادمه قبلا فعل جمله هاشو از حالت جمع به مفرد اصلاح می کرد و حالا برعکس..نشونیِ خوبی بود.
-ولم کن..ولم کنید!
فاصله سینه پر تپش و اون نگاه پر هیاهو و اون صورت تبدار رنگ گرفته با من ِ دلتنگ به اندازه چند سانت بود و نه بیشتر.
تقلا کرد تا از کمند دستهای من خلاص بشه.
-مواظب رفتارتون باشید..جیغ میزنم آبروریزی می شه ها!
نگاهم هنوز روی شیشه گردون میشی رنگ میون صورتش زوم بود..چقدر دلتنگ دیدن این نگاه بودم چقدر بعد از اون روز وحشتناک که خبر رفتن عمو رو تو چشماش دیدم و دیگه برنگشت ، چشم به در اتاق بیمارستان وبعدتر اتاق خونه م دوختم تا صاحب این نگاه تسکینم بده..چقدر به گوشی سیاهم زل زدم تا حتی یک پیام بهونه برگشتنم بشه..چقدر روز و شب شمردم تا به بهانه هر مراسمی نگاهم به قامتش بیفته..چقدر آسمون و ریسمون برای توجیه دلم بافتم تا بتونم ازش دل بکنم همونطور که اون دل کند..چقدر برای عقلم دلیل و برهان آوردم تا دستاویزی کنم برای دل زخم خورده م و چقدر راه جستم تا از بیراهۀ تنهایی اون ژن معیوب دست بکشم و همراه دلم بشم!
-تو اهل جیغ زدن نیستی
کلافه پوفی کرد.
-امتحان کن..کنید!
لبم دوباره به لبخندی گشوده شد.
-برای چی ثانیه به ثانیه این لبخند مسخره رو تحویل من می دی..می دید؟
-خانمهای همکارم می گن لبخندم جذابه...خب تو هم از جذابیتش استفاده کن!
با حرص غرید: (پس عام المنفعه ست!)
به عمد سرم را نزدیکتر بردم...این تپش پر صدای قلب ناآروم و اون نگاه هراسونش، مثل آهنربا منو به سمتش جذب می کرد.
سرش را عقب کشید و به سختی همونجا حفظش کرد.
-گردنت درد می گیره !
-به درک!
تکون شدیدی به خودش داد و به زحمت دستهاشو که ما بین کمرش و دستهای من گیر افتاده بود ، آزاد کرد و به شدت روی سینه م فشار داد.
-ولم کن..لعنتی ولم کن!
-بذار خوب تماشات کنم ..دلم خیلی برات تنگ شده بود.
لحظه ای از حرکت ایستاد اما به ثانیه نکشیده شروع به تقلا کرد.
-ولی من اصلا دلم تنگ نشده..ولم کن ..چی می خوای از اینجا اومدنت..اومدنتون؟
دستم را شل کردم و به سرعت از میون ساعدم لغزید و بیرون جست.
به فاصله ایستاد و در حالیکه نفس نفس می زد ، موهای آشفته و لختش که از کناره شال آویزون و شُلش بیرون ریخته بود ،به جای اول برگردوند و با خشم گفت:( نمی خوام بیرونتون کنم..ولی ...ولی مجبورم می کنید...)
دوباره به سمت در رفت و در را کامل باز کرد.

romangram.com | @romangram_com