#آخرین_شعله_شمع_پارت_274

-دانیال را نمی دونم چه جور فکر می کنه اما فرح خانوم دیگه اون فرح سابق نیست..اینقدر این ماجرای آش و لاش شدنم ، ترسوندتش که حاضره برای داشتن من تن به هر کاری بده...
سرد و سخت میون حرفم پرید:(داشتن من و خواستن من، تن به هر کاری دادن نیست!! اگه منظورتون این بود البته...من دیگه اون ترلان سابق نیستم که از نخواسته شدنم برنجم..عیار طلام بالا رفته...)
بلند شد و میون بهت و حیرتم به سمت در رفت.
لای در را باز گذاشت و دوباره سر جاش نشست و خونسرد به پوست کندن پرتقال و پرپر کردنشون مشغول شد.
اهانتش به قدری باعث خشمم شد که تمام نیرومو به کار بردم تا مبادا حرف نامربوطی از دهنم خارج بشه.
لحظه ای طول کشید تا به خودم مسلط بشم.
-چرا هنوز مشکی تنته؟
بدون اینکه نگاهم کنه ، گفت:( برای یاداوری!)
رگه های خشم ناخواسته میون حنجره ام دست و پنجه نشون می دادند.
-یاداوری چی؟ فکر می کنی عمو راضیه؟
پرتقال را میون بشقابم گذاشت و آروم نجوا کرد:( نوش جان)
همین کلام دو حرفی و همین محبت ناچیزش به قدری وجود داغم را خنک کرد که تمام خشمم به آنی فرو ریخت.
بلند شدم و در حالیکه سعی می کردم کمتر روی پای سالمم لنگر بندازم به سمت در رفتم و در را بستم.
نگاهش با همون صداقت اما خالی به دنبالم کشیده شد.
-هنوز می لنگید که!
-فیزیوتراپی هام تازه شروع شده. هنوز مونده تا مثل سابق بشه..زمان می بره
-کاش زودتر دستگیرشون کنن!
-چند ساعت قبل تو مرز ماکو گرفتار شدند...همین چند دقیقه قبل خبرش بهم رسید.
چشمهاش به سرعت چراغونی شدند و با همون سرعت هم خاموش شدند.
-نگران زندایی ت نباش...کم کم با این قضیه کنار میاد.
-حق دایی و زندایی نبود که همچین پسری داشته باشن
-حکمت هر چیزی را خدا بهتر می دونه
اینبار کنارش نشستم. از حضورم و جسارتم جا خورد و کمی جمع تر نشست.
-تنهایی اذیتت نمی کنه؟
از نیت خوابیده پشت حرفم بی خبر بود و با تردید گفت:( نه...چطور؟)
-از اون شب که منو از اینجا بیرون کردی تا همین الان به احترام خواسته ت پامو اینجا نگذاشته بودم..
نمی فهمیدم چرا ، اما نامحسوس بیشتر عقب کشید و بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:( از اینکه بیرونتون کردم پشیمون نیستم اما از اینکه همون شب این اراذل از پشت در این خونه احتمالا تعقیبتون کردن و یه جای خلوت ریختن سرتون، ناراحتم و فکر می کنم کاش اون شب شما رو بیرون نمی کردم!)
-تا کی می خوای به من بگی شما؟!!!
-تا ابد
صراحت و سختیِ کلامش تکونم داد..
اما با لودگی گفتم:( این یعنی اینکه قراره تا ابد با هم در ارتباط باشیم درسته؟)
عضلات منقبض صورتش نرم شد اما لبخند نزد.
-کاری داشتید که اومدید؟
نگاه خیره و به شدت دلتنگم را روی صورت و حتی بدن ظریفش زوم کردم و چرخوندم. معذب شد و رنگ سرخی روی گونه هاش سایه انداخت.

romangram.com | @romangram_com