#آخرین_شعله_شمع_پارت_273
-عصاتون کو؟
-فعلا یه مدته دارم سعی می کنم بدون اون کارامو انجام بدم.
-خدا ذلیل کنه حامدو..هنوزم داره ول ول می چرخه!
-نه...همین الان با سروان دلاوری حرف زدم...گرفتنش...هم اونو هم اون سه تا اراذلی که ریختند سرم..تو مرز ماکو گرفتنشون...داشتند قاچاقی در می رفتند و البته کالاهای قاچاق هم همراهشون بوده
توکا با ناراحتی گفت:( بمیرم برای زندایی م...در جریانه حالا؟)
-آره اول به اونها خبر دادند..اینجان؟
سری به تاسف تکون داد.
-نه..قبل از ظهر به اصرار ترلان جمع کردند و رفتند...البته ترلان اصرار داشت وسایلشون را جمع کنن بیان همینجا زندگی کنن ولی زندایی دل نگرون حامد بود؛ قرار نداشت...قبول نکرد..حالا شاید بعدا بیان..خوب نیست ترلان تنها باشه...ما هم که می بینید
به چمدون کنار پاهاش اشاره کرد و ادامه داد:(به زور من و دادیار و هم بیرون کرد..می گفت شگون نداره عروس داماد از همون شب اول تو خونه سیاه پوش، لنگر بندازند..خلاصه محترمانه بیرونمون کرد.)
با تعجب گفتم:( هنوز سیاه تنشه؟)
سری تکون داد و با بغض گفت:( میگه هنوز به دلش نیست که رنگ دیگه ای بپوشه!)
-اما بیشتر از پنجاه روزه که گذشته!
سری از روی تاسف تکون داد.
با حرص گفتم:( خودم درستش می کنم ..تو غصه نخور توکا جون...فعلا) دستی به شونه دادیار زدم و ازشون فاصله گرفتم.
در را باز کرد و بی صدا کنار کشید
-علیک سلام حاج خانوم!
سنگین سلامی داد و به سمت آشپزخونه رفت.
ناخوداگاه از سکوت خونه دلم گرفت و از نبود عمو اشک توی چشمهام جمع شد اما سریع پسش زدم.
نگاهم به سمت موجود ظریف و لاغر اندامی کشیده شد که میون بلوز و دامن سیاهش بیشتر از قبل باریک و کشیده به نظر می رسید.
مشغول روشن کردن کتری بود. برای اینکه فضای سکوتش را بشکنم گفتم:( خانوم تهامی چند لحظه بیا بشین کارت دارم..)
از همون جا آروم گفت:( تهامی نه! سالاری. ..تو کاغذبازیهای انحصار وراثت و احراز هویتم برای رضایت، فامیلیمو عوض کردم اما هنوز شناسنامه به دستم نرسیده!)
دایی خسرو یک چیزایی تعریف کرده بود...اما مفید و مختصر.
لبخند زدم:
-مبارکه پس !
دو سه تا پیش دستی روی میز گذاشت و لبخند کوتاهی زد.
-ممنون
دوباره به آشپزخونه رفت و با ظرف میوه برگشت. روبروم نشست و با نگاهی که از همیشه خالی تر بود به صورتم خیره شد.
-شما بهترید؟ سرتون که درد نداره دیگه؟پاتون بهتره؟
-از احوالپرسی های شما!
نگاهش را دزدید و در حالیکه پرتقالی از میون ظرف بر می داشت و پوست می گرفت جواب داد:( از طریق داییتون جویای حالتون بودم...دوست نداشتم با حضور مستقیمم باعث حساسیت اطرافیان بشم)
-منظورت دقیقا کدوم اطرافیانه؟..مادرم یا دانیال؟
شنیده بودم ..یعنی خبر بهم خوردن نامزدیشون مثل بمب ، میون شرکت و میون قوم و خویش و آشنا صدا کرده بود...
-هر دوشون!
مثل همیشه مختصر ، بی حاشیه و صادقانه جواب می داد.
romangram.com | @romangram_com