#آخرین_شعله_شمع_پارت_272
بالاخره اون اشک لعنتی پیروز شد و سر خورد.
-من بهش علاقه داشتم...می فهمم که وقتی یه رابطه بخواد به آخر برسه چه دردی برای طرف به عقب رونده شده وجود داره...می فهمم...این نگاه طوفانی و این چشمهای پر از خشمت را می فهمم..اینکه میدونی ته حرفم قراره به چی برسم ، می دونی قراره این رابطه را تموم کنم و می تونم بفهمم که فکر می کنی دلیلش هومنه...اما اون نیست...دلیلش خود تویی..دلیلیش روح مهربونیه که لیاقت چشیدن طعم واقعی عشق را داره و من فعلا و در حال حاضر نمی تونم اهدا کننده اون عشق باشم...همه آدمها باید دوست داشته بشن و دوست بدارن...من تو شرایطی هستم که اینقدر از خود واقعی م دور و خسته شدم که حتی خودم را دوست ندارم...من نمی تونم وارد زندگی با کسی بشم که نگاه عاشقونه ش ذوبم می کنه و شرمندۀ حتی یه پاسخ عاشقونه میشم..حتی یه لبخند!...تموم کردن این رابطه به خاطر پیوندی که بین خواهر برادرهامون بسته شده سخت تر هم شده...
سیلاب اشک بی وقفه روی گونه هام سر می خورد و از زیر چونه م روی دستهای مشت شده ام می ریخت.
-این روزهای تلخ تموم میشه و من فرصت می کنم به خودم نگاه کنم...خودم را دوست داشته باشم یا سرزنش کنم....ولی می خوام همینجا همه چی بین ما تموم بشه...می خوام بدونی که تو لایق بهترینها هستی و من بهترین ِ تو نیستم...می خوام بدونی که این درخواست به خاطر هومن نیست...هومن هم با پس زدن خودخواهانۀ من، از زندگی من بیرون رفت...می خوام فرصت کنم و از این گنداب خرابی که برای روحم و احساساتم ساختم بیرون بیام...می خوام پا بگیرم....می خوام تو این پا گرفتن هیچ کس با هیچ عنوانی کنارم نباشه...می خوام حلالم کنی و بدونی به خاطر خودت کشیدم عقب...
بلند شدم و حلقه ای که زینت بخش انگشتم بود بیرون کشیدم و آروم روی میز گذاشتم.
می دونستم در حال حاضر به قدری از فشار این پس زده شدن در عذابه که خشمش به تمام احساساتش غالبه.
به ضرب بلند شد. از هیبت و جبروت اون نگاه سخت و اون صورت قرمز ترسیدم اما عقب نرفتم...مستحق هر تنبیهی بودم..حتی میون تمام جمعیتی که در حال گذر بودند.
دستهای مشت شده ش و رگ برجسته گردنش ، زانوهای ایستادنم را سست می کرد اما خودم را مستحق هر قضاوت و هر مجازاتی می دونستم. منتظر اجرای حکمش ، صبورانه ایستادم.
-دلم برات می سوزه ترلان!
صدای همیشه گرم و دلنشینش بی شباهت به صدای زوزه گرگی زخمی نبود؛ گرفته و پر از درد!
-دلم برات می سوزه که داری سخت ترین روزهای زندگی ت را می گذرونی و داری حمایت منو هم از دست می دی..هیچ مجازاتی بدتر از این نیست که تنها باشی و تنها برای پا گرفتن دست و پا بزنی!..دلم برات می سوزه و تا ابد این کارت فراموشم نمیشه نه به این خاطر که تو آتیش عشقت می سوزم، نه! که همین الان چنان از چشمم سقوط کردی که می تونم پاهامو بذارم رو کمرت و از روی تنت رد بشم!..کارت را فراموش نمی کنم چون متاسفانه فامیل شدیم و قراره تو هر جمعی رو در روی هم در بیایم و قراره هر بار ببینم که تو مرداب تنهایی خودت غرق شدی!
رگه رگه های خشم صداش لحظه به لحظه بیشتر می شد و می فهمیدم که این طعنه ها و نفرینهای زیر پوستی زاییده خشم آنی و رو به افزایششه!
کمر چرخوندم و رو گرفتم.
-خداحافظ
زیر لب چیزی گفت؛ شبیه خداحافظ تا ابد!..مهم نبود...یعنی مهم بود.مهم بود که دل شکسته م دلِ دیگری را می شکست..مهم بود که می دونستم عذاب وجدان این شکستن رهایم نخواهد کرد..مهم بود!
..بدون اینکه به سیلاب راه گرفته روی صورتم افسار بزنم به سمت آی سی یو قدم تند کردم....
********
هومن
پای ضرب دیده مو آروم روی آسفالت گذاشتم و همزمان با تشکر از سروان دلاوری گوشی را قطع کردم.
سرم را بالا گرفتم و با نظری تمام ساختمون را رصد کردم..چند روز و چند هفته بود که قدم به این خونه نگذاشته بودم؟...آهی از میون سینه م رها شد .
-لعنت به تو حامد ! لعنت که هفته ها خونه نشینم کردی!
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که توکا و دادیار مقابلم ظاهر شدند.
-سلام..خوبی آقا هومن؟
نگاه سنگینم روی توکا نشست..چه خانومی شده بود! از تمام وجناتش طمانینه و وقار سر ریز بود.
لبم بی اختیار به لبخندی باز شد.
-سلام دکتر کیان حالتون خوبه؟
نگاهم به سمت دادیار رفت.
-سلام..شما خوبی ؟ توکا جون حال تو چطوره؟ درس و دانشگاه خوب پیش میره؟
-توکا لبخندی زد.
-آره ولی واقعا شماها چه جوری دووم آوردید!! تازه ترم دومم!! کو تا آخرش؟ کو تا این هفت سال تموم بشه!! حالا بماند تخصص و غیره!
دادیار با مهربانی دست توکا را فشرد.
-تقصیر خودته گفتم دندون بزن زودتر تموم شه!
-اووه..اینقدر پز رشته تو نده!
نگاه شاکی و مهربونش از صورت دادیار فاصله گرفت و به سمت من چرخید.
romangram.com | @romangram_com