#آخرین_شعله_شمع_پارت_271

بلند شدم و دوش به دوشش حرکت کردم.
صندلی را بیرون کشید و با تشکر کوتاهی نشستم.
-چی سفارش بدم؟
-چایی..
-فقط؟
سری تکون دادم و دستم را زیر چونه م تکیه گاه کردم و به رفت و امد مردم زل زدم.
-به چی فکر می کنی؟
چای را همراه با یک تکه کیک شکلاتی مقابلم گذاشت.
-به عنوان دختر بابام باید به دنبال برگه های احراز هویت باشم..فامیلی من با بابام فرق داره..برای رضایت باید ...
با تردید گفت:( می خوای به اهدای اعضا رضایت بدی؟)
بی تامل گفتم:( معلومه که رضایت میدم)
مدتی سکوت کرد و بعد اضافه کرد:(حالا قراره چیکار کنی؟)
نفس عمیقی کشیدم...چقدر این روزها دقیق و هوشیار و مقاوم بودم..روزهایی که حتی تصورش تباهم می کرد.
-با داییِ هومن صحبت کردم..وکیله...
-همون آقای جنتلمنی که دیروز اینجا بود؛ ملاقات خواهرزادهش؟
-آره..گفت که پیگیری می کنی و بخصوص من یکسری برگه آزمایش دارم که با بابا مشترکه..اونها خیلی کمک می کنن..نمی دونم.. من سر در نمیارم ولی مطمئنم درست میشه...چون برای اهدا اعضا هم نمیشه زیاد معطل کرد...
متفکرانه سری تکون داد.
-که اینطور.
نمی دونستم موقعیت مناسبی هست یا نه، فقط اینو می دونستم که برای وقتی که به من اختصاص داده بهش مدیونم و باید هرچه زودتر از روی شونه ها و از میون قلبش بارم را بردارم و سبکش کنم.
-می خواستم باهات حرف بزنم
نگاهش ریز شد و با بدبینی بهم زل زد.
-ناراحت میشی ولی ناچارم...نمی خوام ...
نفسی گرفتم..خدایا چقدر سخت بود حتی سخت تر از لحظه هایی که متعلق به تاریخِ حالم بود.
-اون شب..همون شب عروسیِ بچه ها..همون شبی که بابام طلوع خورشیدِ روز بعدش را ندید...
ناخوداگاه بغض کردم..لعنت به این پشتۀ حجیم که همیشه سد راه حرف زدنم می شد.
-خیلی با من حرف زد...خیلی...حتی سرزنشم کرد..حتی محکوم شدم...پدرانه ها گفت و دخترانه ها خواست...
اون گلوله خاردار را به پایین فرستادم و با صدای گرفته ای ادامه دادم
-عقلم اینقدر تو ، وجنات و شخصیتت را تایید می کرد و می کنه که وارد حریمت شدم و وارد حریمم شدی...
از نگاهش می خوندم که شروع بی حاشیه ام ،تا ته ماجرا را پیش پیش برایش روشن کرده! اما به شکل زجر آوری محکوم به ختم جمله هایم بودم ؛ مو به مو و تا آخرین حرف.
-من وارد رابطه ای شدم تا...تا به خودم ثابت کنم تابع عقلم هستم نه دلم ! نه احساساتم!..اما خبر نداشتم که برای اثبات این حسنه لازم نیست حتما وارد زندگی یک نفر دیگه بشم...تو همیشه باعث احترام بودی و هستی...حضورت باعث شد که فکر نکرده این رابطه را بپذیرم...
خدایا کاش همین لحظه می مردم و این دیالوگ تموم میشد.
بغضم را فرو فرستادم.
خدایا این نگاه طوفانی و این اخمهای گره خورده وحشت داشت؛ نداشت؟
-هومن کیان از من خواستگاری کرد و به دلیل شخصی و محرمانۀ مربوط به خودش به چند ساعت نکشید که پسم زد...که پشیمون شد...

romangram.com | @romangram_com