#آخرین_شعله_شمع_پارت_270

ناخوداگاه پرسیدم:
-هومن کجاست؟
دستی به کمر زد و متاسف گفت:( تو ماشین شوهر خاله شه..با مادرش و خاله ش...نباید زیاد سرپا باشه..به زحمت تو این وضعیت مرخصش کردند..)
همچنان که به پشته خاک پوشیده شده از میخک و گلایل زل زده بودم ، گفتم:( دانیال کجاست؟ توکا؟زنت حالش خوبه؟)
کنارم دوزانو زد و گفت:( ترلان جان...توکا هم خوبه یک کم بی قراری می کنه ولی حواسم بهش هست..پیش زنداییه..)
نالیدم:( یکی باید زندایی را آروم کنه...درد ما یک طرف درد اون پسر ناخلفش یه طرف...)
با آرامش گفت:( به زودی حامدو پیدا می کنن...شهر هرت نیست که با اراذل بزنی یکیو داغون کنی و فرار کنی...)
نمی دونم می دونست که حامد از سر انتقام از من به خاطر مخالفت با ازدواجش با توکا اینکارو کرده یا نه ، فقط مهم این بود که حامد دستگیر بشه و بدونم حداقل چندسالی توکای من در امنیته..
دوباره آروم و بی صدا پرسیدم:( دانیال کجاست؟)
-نمی دونم...نمی دونم ترلان جان...درست از همون بعدازظهری که با هم حرفتون شد ، پیداش نیست..بهش پیام دادم که خودش را برای مراسم برسونه ولی فقط جواب داد که برای فراموش کردن هر چی ازم گرفتن احتیاج به زمان و مسافت دارم..همین
سری تکون دادم و بلند شدم. آخرین نگاه را بدرقه خونه تازه بابا کردم و با قدمهایی که عجیب زیر سایه صبر اهدایی خدا، می چرخید به سمت ماشین دادیار رفتم.
حالا دادیار نزدیکترین قوم و خویش من ِ تنها بود.
- عزیز دلم یه چیکه آبی شربتی بخور بذار فشارت بره بالا...داره می لرزی!
نگاه پف دار و ورم کرده م به نگاه اشکی و به خون نشسته زندایی افتاد..زنی که در حقم مادری را تمام کرده بود، با بودنش با دلگرمی هاش و با حمایتش.
-خوبم زندایی جون...یکم استراحت کنم بهتر میشم
دادیار رو به ما چرخید.
-همدم خانوم البته هر جور شما صلاح می دونید ولی بهتر نیست توکا و ترلانو ببریم خونه..دیگه لازم نیست تو سالن باشند..قراره مهمونا یه نهار بخورن و فاتحه بخونن و برند...این دوتا دارن از دست میرنا
به جای زندایی جواب دادم:( توکا رو ببر اما من باید باشم...من خواهر بزرگم...)
زندایی به کمک دادیار شتافت.
-نباشی چی میشه؟؟ میگن خاک تو سر دخترش که باباشو دوست نداشت و تو مراسم چلو خوریش نبود!!!
همیشه نهایت محبتش تند و سخت بود.
-نه..زندایی...بهرحال..
-بیخود ..شما دادیار جون! این بچه ها رو ببر خونه..منم میرم تو اتوب*و*س و با مهمونا میرم سالن...این چه رسم مزخرفیه که هم باید داغ عزیز بکشی هم باید مهمون داری و پذیرایی کنی مبادا حرفی توش دربیاد.
بی معطلی جمله ش را به انتها رسوند و پیاده شد.
جونی برای مقاومت نداشتم..سرم را به پشت تکیه دادم و چشمهامو بستم...
امروز خونه ما غوغا بود و خونه دلم سوت و کور!
فردا خونه مهمون سکوت است و دلم پر هیاهو!
چه جوری می خواستم با نبود بابا ، زندگی کنم..تنها؟ تو خونه ای که لحظه به لحظه ش خاطرات مردیه که تقدیرم مهمون دو روزۀ روزگارم کرد و نه بیشتر!
-ببخشید ترلان جان ..الان وقتش نیست ولی می خواید شما هم یه زنگ به دانیال بزنید شاید برگشت.
بدون اینکه چشمهامو باز کنم لب زدم:( بذار با خودش خلوت کنه...حق داره...اما به نفع خودش بود...ما به درد هم نمی خوردیم...اون حالا فقط برادر شوهر خواهرمه...)
نگاه چشمهای بی سو و خاموشم به سمت گذشته پر گرفت..همین دو سه روز پیش..همون بعدازظهری که تازه منو از ایده پیوند اعضا مطلع کرده بودند و عجیب بود که ذره ای تردید نداشتم...انگار این من نبودم که برای جسم بی جون بابا تصمیم می گرفتم..انگار همون خط مشی خودش بود که دیکته شده و رسا ، روی قلب و زبونم جاری می شد.
بعدازظهری که متفکر و داغون روی صندلی پشت اتاق آی سی یو نشسته بودم...
-بریم یه نوشیدنی بخوریم
نگاهش کردم...به مرد قوی و خوش اندام مقابلم نگاه کردم...جذابیتش ستودنی بود و نگاه هر دختری را به سمت جبروت خودش می کشوند..که ایکاش نگاه منم با نگاه اون آروم می گرفت...اما نمی گرفت.

romangram.com | @romangram_com