#آخرین_شعله_شمع_پارت_269
توکا به سمت دانیال چرخید.
-دکتر چی گفت؟
به جای دانیال صریح و ساده رو به چشمهای اشکی و قرمز تازه عروس روزگارم، گفتم:( مرگ مغزی..یعنی تمام)
سقوط توکا و حمله دادیار و به آغوش کشیدنش را دیدم و باز هم سرپا ایستادم.
به سمت فرح برگشتم که با چشمان اشکی به منظره مقابلش زل زده بود. بلند شد و به سمتمون اومد.
-توکا..مادر..دخترم..
از لیوان آبی که به دست داشت چند قطره رو صورت توکا پاشید.
سر و شوکه به سمت دادیار چرخیدم.
-ببرش خونه ما..کلید داره توکا
توکا با ناله جانسوزی چشم باز کرد...
-بمیرم برات ترلان..بمیرم
قطره اشکی از آه و مرثیه توکا روی گونه م سر خورد ..اما این ثانیه های سیاه، قحطی اشک داشتم انگار!
-خدا این چه مصیبتی بود...پسر جوونم یه طرف هرمز خان یه طرف!
فرح مهربون این ساعت چه دلنشین شده بود!
-شما هم برید استراحت کنید...دیدید که دکترا گفتند با اون جراحی ساده خطر رفع شده و تا یک ساعت دیگه بهوش میاد...من اینجا هستم..دلم همینجاست یعنی دیگه جایی ندارم که بخوام برم
جمله ناخوداگاه آخرم، چنان دانیال را برآشفت که بی مقدمه مچ دستم را بند کرد و به سمت دیگه سالن کشوند.
-یعنی چی جایی ندارم؟ مگه من مُردم؟ دلت اینجاست؟ کدوم تخت دقیقا؟
چشمهای خسته م بسته شد..دلم جدل نمی خواست..دلم مامن می خواست..امروزم به اندازه کافی پر از مصیبت بود، دیگه سوهان روح نمی خواستم..کاش می فهمید که امروزم را چشم بگیره از هر مرثیه و هر کلام نامربوط؛ که امروز از تمام دنیا تنهاترم!
باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
حالم چو درختی است که یک شاخه نااهل
بازیچه ی دست تبری داشته باشد
*********
تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست
هنوز سرپا بودم! منی که یکی دو هفته قبل به خاطر وضعیت وخیم بابا ،سه روز بستری شده بودم ؛ حالا تو ثانیه های رهسپار کردنش به اون دنیا ، ایستاده بودم و لحظه لحظه رفتنش را خاطره می کردم.
سی و شش ساعت از توقف مغزش گذشته و امروز وجود پاره پاره ش دفن شد. خورشید زندگی من غروب کرده بود و با غروبش ، طلوع هدیه داده بود.
امروز پیکر آب شدۀ شمع وجودم را به من دادند..امروز آغوش خاک آرامگاه مردی شد که آخرین شعله اش بلندتر از هر شعله ای زبانه کشیده بود...اعضای سالم و قابل پیوندش ، هدیه داده شده بود و پدر را بی بند هر تپنده ای به خاک سپرده بودم...
هومن..آخ که هومن ! آخ که چه صحنه ای بود وقتی از نگاه حضار عمق درد چشمهامون را خوند و بی تاب شد ..وقتی که غم نگاه هراسون و تنهایم را دید و حدس زد ؛ وقتی مردی برای اولین بار مقابل چشمانم تاب از دست دادن نیاورد و بی هوش شد...وقتی دو روز بی وفقه تو خواب و بیداری اشک ریخت...وقتی بی صدا هق زدم و وقتی برگه های اهدا را امضا زدم و هیچ آغوشی پذیرای تنهایی ام نبود...
-ترلان بلند شو...
صدای دادیار منو از آسمون خاطرات به اعماق فاجعه انداخت.
-همه مهموناتون رفتند...
romangram.com | @romangram_com