#آخرین_شعله_شمع_پارت_268

با صدایی که حالا از ته چاه به گوشم می خورد ، گفتم:( سرش و ؟؟؟)
-الان بستریه...یعنی هنوز به هوش نیومده...یکی پیداش کرده و از روی آخرین تماس گوشیش به دانیال زنگ زده!
نفهمیدم توکا تماس را قطع کرد یا من؟ عضلات بدنم چنان منقبض بود که گوشی از دستم تکون نمی خورد...هومن..هومن بیهوش بود و من ..من تمام شب تو خواب غفلت!
به زحمت خودم را از روی تخت زمین انداختم و با پاهایی که حالا بی عصب و بی ریشه میلی به همراهی ام نداشتند، خودم را به سمت اتاق بابا کشوندم.
-بابا؟
صد ام به قدری خفه بود که به سختی به گوش ِ خودم رسید..
نفس عمیقی کشیدم..دستم را روی قلب بی تابم گذاشتم و قدم کوتاهی برداشتم. نمی دونستم چطور باید این خبر را به بابا بدم...اصلا بگم یا نگم...با دلشوره ای که حالا میون مری و حلقم در جوشش بود بالای سر بابا رسیدم.
خم شدم و صورت مهربونش را نگاه کردم. نمی تونستم این وجود نازنین را به هول و ولای موقعیتی بندازم که خودم هم ازش بی خبر بودم.
پشیمون شدم و به سمت کتابخونه کوچک اتاقش رفتم. کاغذی جستم و روش نوشتم:( بابا سلام..یک کم حال مامان هومن بد شده دارم میرم بیمارستان عیادتش..شما خواب بودی بیدارت نکردم)
کاغذ را کنار تختش گذاشتم و از روی عادت نگاهم را زوم قفسه سینه ش کردم...سیخ داغی از میون قلبم گذشت...خم شدم و دوباره و سه باره میخ قفسه سینه ای شدم که حرکتش اینقدر نامحسوس بود که مطمئن نبودم حرکتی داره... حرارت سرخ ترسی که میون قلبم اوج می گرفت ، لحظه به لحظه ناتوان ترم می کرد.
کنار گوشش خم شدم و با صدای بلند و رسایی صداش کردم.
-بابا..بابایی
دوبار؛ سه بار؛ ده بار..تکونش دادم...سرد بود...سرد ِ سرد!
با وحشت عقب کشیدم...برای ثانیه ای فضای گرم اتاقش تونلی تاریک ، یخ بسته و سرد شد! زمان متوقف شد و طوفانی سهمگین توی گوشم به صدا افتاد...حفره ای عمیق میون بطنم خالی شد و بی اختیار دستم روی شکمم نشست و کمرم خم شد.
سر چند تُنی و سنگینم را به بالا گرفتم و شوکه و مبهوت به پدری نگاه کردم که انگار رفته بود!! انگار مدتها بود که رفته بود!
آب خشک شدۀ گلویم را قورت دادم..کمر راست کردم و نفس گرفتم....محال بود رفته باشه..محال بود اینطور خاموش و بی کس رفته باشه..محال! هنوز زنده بود و هنوز به دنیای کوچک من تعلق داشت...بی اختیار نعره زدم:( زنده ست...نمی میره!)
همین نعره بی اختیار نیرویی به وجودِ ریز ریز شده ام تزریق کرد. تلفن را چنگ زدم . اولین گزینه اورژانس بود..تمرکزم به حدی داغون و ذهنم به قدری معیوب شده بود که به زحمت ادرس خونه را منتقل کردم..تماس بعدی با دادیار بود...نفهمیدم چرا ..اما تو شرایطی که تمام فضای اطرافم توهم ترس و حقیقت از دست دادن دو تا از عزیزانم بود و هالۀ سنگینی ، اعصاب حرکتی م را مختل کرده بود، دانیال تنها گزینه ای بود که برای کمک گرفتن به ذهنم نرسید..
**********
این بدن چه حجم سنگینی داشت وقتی با سر افتاده مقابل دکتر عبدی نشسته بود و نقش گوش شنوای متینی را بازی می کرد که هر آن احتمال نابودی اش بود!
-متاسفانه دخترم ایشون دچار حمله مغزی شدند ..این حمله احتمالا نیمه های شب براشون پیش اومده شاید اگه زودتر متوجه می شدید امکان نجاتش می بود...تو سکته های مغزی ثانیه ها نقش بسزایی دارند...در حال حاضر هم باید خدمتتون عرض کنم که متاسفانه ایشون مبتلا به مرگ مغزی شدند اما نتیجه قطعی بعد از بررسی تیم مخصوص پزشکی اعلام میشه...
دستهای دانیال روی شونه های سنگین و افتاده م نشست....
پر کشیده بود و این را از همون ثانیه های هراس انگیز اول فهمیده بودم و عجیب هنوز روحم زنده بود و نفس می کشید!!
آهسته و سنگین بلند شدم..بدن ظریفم زیر بار تقدیر تلخم له شده بود اما هنوز هم قدم بر می داشت.
-بریم خونه یک کم استراحت کن.
بدون اینکه نگاهش کنم لب زدم:( می خوام همینجا باشم..کنارش)
خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:( می ترسم از پا بیفتی...) خواستم محبتش را با لبخندی پاسخ بدم که اضافه کرد:( از صبح چشم دوختی به دو تا تخت آی سی یو! نفعی داشته؟ اون یارو بهوش اومده؟)
طعم دلم زهر شد!! نپاش ! امروز زهر دشمنی نپاش! امروز من عزادارم..امروز بهترین نعمت دنیایم پر کشید! امروز محبوب ترین مرد دخترانه هایم در نبرد با بودن و نبودنش زیر تیغ جراحی رفت..امروز نه!
لبخندی نزدم ، دستی که به حمایتم دور شونه هایم حصار کشیده بود با قدم بلندتر اما سستی جا گذاشتم.
نه پدری بود تا ازترس از دست دادن هومن ، سرم را به شونه های محکم و حمایتگرش بسپارم و نه هومنی بود که داغ پدر را میون بازوهای حمایتگرش تسکین بدم...
حس بچه پنج ساله ای را داشتم که در ثانیه ای میون همهمه و فوج جمعیت گم شده بود. دستم از دست مادر جدا شده بود و ترسیده و بی پناه آواره خیابونها بودم.
منگ و بی خبر به سمت آی سی یو قدم گرفته بودم و برای بار هزارم نگاهم ما بین هومن و هرمز چرخید.
فرح خانوم بی تاب و اشکریزان گوشه ای افتاده بود و توکا و دادیار روی نیمکت زانو خم کرده بودند.
-ترلان..عزیزم
-توکا جون راضی ش کن بره خونه...خونه تون همین بغله دیگه..راضی ش کن خودتم برو باهاش!

romangram.com | @romangram_com