#آخرین_شعله_شمع_پارت_267
و هربار باید برای نداشتنش دل بلرزونی
-چه خوبه که شما را دارم بابا
لبخند زد.
شب به خیری گفتم و به سمت اتاقم رفتم.
***********
با سردرد وحشتناکی چشمهامو باز کردم...به شدت احساس سرما می کردم و لرز بدی تمام تنم را در برگرفته بود. پتو را محکمتر دور خودم پیچیدم و گردنم تا روی ساعت آویز دیوار روبرو بالا اومد.
اووف!! ساعت از ده صبح هم گذشته و هوای برفی و گرفته بیرون ، فضای اتاق را تاریک و خواب پرور نگه داشته بود.
چشمهامو روی هم فشار دادم و دستم را روی پاتختی دراز کردم و کورمال کورمال، به جستجوی گوشیم پرداختم.خداروشکر جمعه بود و کار تعطیل.
گوشی را برداشتم و با اولین نگاهم به صفحه گوشی حیرت زده سیخ نشستم. هفت تماس بی پاسخ!!!
با عجله و دلشوره قفل صفحه را باز کردم. دلم بی اختیار به سمت توکا و جاده خراب و احتمالا برفی چالوس کشیده میشد.
دستهام ناخوداگاه می لرزید نمی دونستم از لرز سرماییه که میون رگ و پی ام جاری شده یا از دلهره و وحشته؟
هفت تماس از توکا...و آخرینش نیم ساعت گذشته بود.
شماره توکا را گرفتم.
-ترلان سلام..چه عجب؟
شنیدن صداش موجی از گرما به تنم لبریز کرد.
-توکا چی شده؟ شما صحیح و سالم رسیدید؟
-آره..نگران نباش...داریم بر می گردیم
با تعجب گفتم:( چی؟؟ دارید برمی گردید!! راه قرض دارید شما! نرسیده! چی شده مگه؟)
-هیچی...چیزی نشده تو تازه از خواب بیدار شدی نه؟..با دانیال حرف زدی از صبح تا حالا؟
-توکا چیزی شده؟ برای چی باید با دانیال حرف بزنم؟
-همینطوری ..بهت زنگ نزده اصلا؟
-نه..چطور؟ توکا حرف بزن ببینم داری نصفه عمرم می کنیا!
-هیچی
-تردید و نگرانی صداش مطمئنم کرد اتفاقی افتاده، با حرص غریدم:( حرف بزن کسی طوریش شده؟ واسه دانیال اتفاقی افتاده آره؟)
-نه...راستش دیشب میون راه بودیم که دانیال زنگ زد و ازم شماره فرح خانوم را خواست...منم تعجب کردم گفتم هر چی هست احتمالا مربوط به نیومدن عروسیمه...همینکه اینهمه ادعای خواستن منو داشت و نیومد...منم که شماره شو نداشتم...
-توکا اصل مطلبو بگو ...فرح خانوم چیزیش شده؟نکنه مرده؟
-بابا دندون رو جیگر بذار...نه بابا می خواست بهشون یه خبری بده...
-چه خبری؟ توکا حرف بزن ببینم چه خبری؟
سکوت توکا حال خرابم را صد پله بدتر کرد...لرزیدنم یک سمت و تپش بی امان قلبی که میون گلوم می زد و راه تنفسم را مختل کرده بود یک طرف.
-من فقط آدرس خونه را حدودی داشتم اونو دادم...ظاهرا آخرین تماس هومن با دانیال بوده....
-هومن!!!
قلبم بیراه نرفته بود!!!
-هول نکن ترلان..ظاهرا یه عده دیشب نزدیک خونه ش ریختند سرش و ...
نفسم ریپ می زد...هومن؛ یه عده؛ دیشب؛ !!
romangram.com | @romangram_com