#آخرین_شعله_شمع_پارت_266

-اگه هومن تورو از زندگی با خودش ناامید کرد ، اگه ازت گذشت و پَسِت زد، تو جوونی را به دروغ به زندگی با خودت امیدوار کردی! کدوم زشت تره؟ خودتو با ختی و گفتی هر چی پیش آید خوش آید! به جهنم به درک، بذار زندگی خودش منو بچرخونه! آره؟ همینجوری فکردی یا نکردی؟
مچاله و خراب زمزمه کردم:( دروغ نبود، می خواستم با حضورش ، جای خالی هومن را فراموش کنم)
با خشمی که تقریبا تا حالا از بابا ندیده بودم ، گفت:( تو خیلی بی جا کردی!پس فردا که زنش شدی و هزار حرف و حدیث زن و شوهری نمک زندگیتون شد و قهر و آشتی ها براتون پیش اومد ؛ لابد بعد از هر جروبحثی تو خیابونها دنبال یه مرهم می گردی که جای درد اون یکی را تسکین بده، هان؟)
اینقدر خراب و بی تمرکز بودم که قضاوت بابا به چشمم غیر منصفانه میومد اما سرم را بیشتر به گریبانم فرو کردم و سکوت کردم.
-این رفتار تو یک جور خ*ی*ا*ن*ته! خ*ی*ا*ن*ت کردن فقط به جسم نیست...همینکه به یه نفر بله بگی و روحت اسیر یکی دیگه باشه ، یعنی خائنی!
جمع شدم...مستاصل تر و کم طاقت!
-دخترم نازنینم عزیزم هیچکسی مجاز نیست با زخم زدن به دل یکی دیگه رو دل زخمی خودش مرهم بذاره..
چند سرفۀ خشک و پشت سر هم ، رشتۀ کلامش را پاره کرد. نفسی گرفت و ادامه داد:(هومن مقصره ؛ چون با خودخواهی حق تصمیم گیری را از تو گرفت؛ تو مقصری چون خودت را باختی و باری به هر جهت شدی ، وارد روح و قلبی شدی که هیچ تعهدی نسبت بهش نداشتی ، دروغ گفتی و ماه ها روی دروغت اصرار کردی! دانیال مقصره چون اینقدر خودخواهانه پی به دست اوردن تو بود که علاقه ت را به مرد دیگه ای حس کرد و بازم دل به بازی تو داد...منم مقصرم چون همه این چیزها رو دیدم و سکوت کردم...من از همه شما مقصرترم متاسفانه...من وسواس هومن روی تو و حساسیت دانیال روی هومن و عشق به هومن را توی نگاه تو دیدم وهمه چیز را به گذر زمان و درایت تو سپردم.)
بغضی را که بیشتر از سر بیچارگی بالا و پایین میشد نه از چشیدن طعم سرزنش های پدرانه بابا، برای بار چندم قورت دادم؛ این چشمهای بی فروغ خسته بود از بارش های مکرر.
-ترلانم، من خودم پر از نقصم اما هرچی که دارم میگم از سر پدرانه هامه نه از سر عقل و درایتم ، یه حس
قشنگ که نبضش از میون چشمهای تو می گذره، یه حس فوق العاده که میون مغزم سیگنالهای عاشقونه می ندازه و زبونم را به این حرفها می چرخونه..قشنگ بابا!..هر از دست دادنی نیاز به زمان داره؛ زمانی برای سوگواری! باید بباری، باید رویا ببافی از زمانی که می تونستی داشته باشی ش و نداری، باید دل بدی به دل آرزوهات و خاطراتت...بالاخره زمان، مرهم میشه رو زخمت و کم کم سرد میشی...اونوقت می تونی بگیکه قادری با عقلت و نه احساست تصمیم بگیری....تو خیلی زود خودت را سپردی به تقدیر و با سکوتت میون رابطه ای افتادی که نه تنها هیچوقت مرهم دلت نمیشه که حتی ممکنه در ازای زخم دروغی که به طرفِ مقابلت وارد کردی ، زخمی تر هم بشی!
بیچاره تر از ساعات قبل، نالیدم:( چیکار کنم؟!)
دست استخونی ش روی سر خمیده م نشست .
-تو به اندازه ای از سن و شعور و فهم رسیدی و به اندازه ای روی خودت، خواسته هات، نقاط قوت و ضعفت شناخت داری که خیلی بهتر از هر کسی می تونی برای خودت نسخه بپیچی!...اشتباه دوم من اینه که بخوام بهت بگم چیکار بکن یا چیکار نکن!
چشمهایی که در برابر بارش مقاومت می کرد ، مهمون صورت ناسور و نگاه دلواپسش شد..
-فقط می تونم بهت بگم خوب چیه، خوبتر چیه و بد و بدتر چی اند! مختاری که خودت انتخاب کنی.
با نگاه عاجزم برای شنیدن راهکارش التماسش کردم.
-ادامه رابطه با دانیال کاملا اشتباهه...چون شروعش غلط بوده...تو شرایط تو عزیزم شروع هر رابطه ای غلطه...
-نمی تونم بهم بزنم...الان برادرش ، شوهر خواهرمه...
-من هیچ تصمیمی را به تو تحمیل نمی کنم...فقط بیا و یک لحظه خودت را جای دانیال بذار...با مردی قرار ازدواج گذاشتی که می دونی دلش با تو نیست و داره از تو به عنوان راه فرار استفاده می کنه...این یعنی روح این مرد حالا حالا مال تو نمیشه و از اون بدتر اینکه هر کسی می تونست جای تو رو به عنوان راه فرار برای این مرد پر کنه و تو انتخاب خاص و منحصری نیستی...چه حسی پیدا می کنی؟ تا آخر عمرت می تونی عشقش را باور کنی حتی اگه گذشت زمان همه خاطراتش را پاک کرده باشه؟
-دانیال چیزی نمی دونه..فقط حدس می زنه
نگاه بابا دوباره طوفانی شد.
-ترلان باورم نمیشه دختری به صداقت تو بتونه با فریب وارد یه زندگی بشه
به تقلای اصلاح و توجیه براومدم.
-منظورم اینه که قرار نیست نتونم از هومن دل بکنم و قرار نیست مردی مثل دانیال را آزار بدم...
-عزیز بابا..تو واقعا به یه دوره رهایی و سکوت نیاز داری!!..
-شاید حق با شماست...دلم می خواد از همه عالم رها شم
دستش دور شونه هام افتاد و منو به آغوش خودش کشوند.چه امنیتی داشت جغرافیای بازوهای پدرانه اش!
-همین فردا صبح تمومش می کنم...هر چی می خواد بشه...شما راست می گی من تعلقی به این رابطه ندارم...گاهی حتی فکر می کنم دانیال هم از سر خودپرستی و دوست داشتن نفس خودشه که داره به داشتن من به هر قیمتی اصرار می کنه....
دستش نوازش گونه روی کمرم بالا و پایین میشد.
-برو بخواب عزیزم ..بذار این مغز کوچولوی خسته ت استراحت کنه...فردا که بلند شدی خیلی سرحال تر و تندرست تر می تونی راجع به حرفهای من فکر کنی..می تونی تصمیم بگیری...برو بخواب دختر نازم...
از آغوشش فاصله گرفتم...با تمام وجودم چشم شدم و نگاهش کردم.
و هر بار باید به داشته هایت اقرار کنی
و هر باید با دل سیر تماشایش کنی

romangram.com | @romangram_com