#آخرین_شعله_شمع_پارت_265

وارد حموم شدم ..با لباس مجلسی و اندامی م زیر دوش خزیدم...آب سرد میون چله سرد زمستون داغی اشکهامو شست و چشمۀ سرریزش را خشک کرد.!
برای تو، برای چشمهایت
برای من، برای دردهایم
برای ما
برای این همه تنهایی..
ای کاش خدا کاری کند
********
وقتی از حمام دل کندم، بیشتر شبیه موش لرزون بارون خوردۀ بد اقبالی بودم که برای میز تشریح آزمایشگاه زیست آماده ش می کردند ؛ هراسون و وحشت زده از آینده!
زیر و رو و داغون بودم...اما چشمه اشکم خشک خشک شده بود.
موهام را همونطور خیس ، گوجه کردم و با دو تا کش محکم جاش را بالای سرم ثابت کردم.
شلوار چسبون و گرمی به تن کشیدم و با بلوز نازکی که با فصل سرمای دلم در تضاد بود ، حریم بدنی را که در حال حاضر بی ارزش ترین موجودی ام بود ، محصور کردم.
به سمت اتاق بابا رفتم..دل مشغولی ماه های گذشته ام بود و دل نگرونی این روزها و شبهای نقاهتش.
به نظر خواب بود؛ آروم و بی صدا.
ترسِ از دست دادنها مجبورم کرد نزدیکتر برم .باید حرکت قفسیه سینه ش را می دیدم.
-ترلان اومدی بیرون بابا؟
از صداش غافلگیر شدم و تکون خفیفی خوردم.
-بیدارید که هنوز!
-منتظر بودم بیای بیرون...
نزدیکتر شدم و بالای سرش ایستادم.
-بخوابید دیگه..من حالم خوبه..اومدم بیرون..راحت بخوابید ..
-کمک کن بشینم
-چیزی لازم دارید؟
و همزمان دستم را دور شونه های نحیفش انداختم و کمک کردم راحت تر بلند شه و بشینه.
-نه..فقط می خوام دو تا کَلوم پدر دختری حرف بزنیم.
-اما بابا براتون خوب نیست اینقدر بیدار بمونید...
- اون صندلی را بیار و بشین اینجا
ناچار عقب نشینی کردم و صندلی را کنار تختش گذاشتم و روبروش نشستم.
-نمی دونم از کجا شروع کنم که مفید و مختصر حرف زده باشم و زیاده گویی هم نکرده باشم.
نمی دونم چرا ولی از نگاه کردن به اون چشمهایی که یه روز کعبۀ آمال زنی مثل مادرم بود ، شرم داشتم...انگار هر دوی آنها روبرویم بودند و به قضاوتم نشسته بودند.
لبی تر کرد و با همون صدای نامفهوم که حالا بعد از گذشت ماه ها ، رساترین ملودی روز و شبم بود ، گفت:
(هیچ چیز برای یه آدم بدتر از این نیست که خودش را ببازه...وقتی خودت را باختی یعنی همیشه احتمال این هست که تا انتهای بدی ها و زشتی ها پیش بری...امشب من به عنوان یه پدر از خودم متنفر شدم...از خودم بدم اومد که بودم و حواسم به دخترم نبود ، بودم و گذاشتم سقوط کنه، بودم و گذاشتم خودباخته و سرخورده تصمیم بگیره!)
نگاهم به سمت ملحفه های روی تخت سر خورد و شرمنده به زیر افتاد.
-متاسفانه اینقدر به درایت و عقلت ایمان داشتم که رهات کرده بودم غافل از اینکه با تموم سرسختی هات ، نیلوفر آسیب پذیری هستی که زیر فشار احساساتت ممکنه خطا بری..به من نگاه کن عزیزم
نگاهم با تاخیر بالا اومد.

romangram.com | @romangram_com