#آخرین_شعله_شمع_پارت_264

برای لحظه ای تمام محتویات معده ام به سمت بالا جریان گرفت . به سرعت از جا کنده شدم و چنان با سرعت خودم را از اتاق بیرون انداختم که هومن ، مبهوت میون چهارچوب در باقی موند.
هر چی خورده بودم و نخورده بودم با عق زدنهای بلند و دردناک خالی کردم...سرد، لرزون و بی رمق خودم را به بیرون انداختم و میون گرمترین و منفورترین آغوش این روزهایم جا گرفتم.
-ترلان..ترلان جان!
لای چشمهامو باز کردم.
-بیدارم..زنده ام..منِ لعنتی زنده ام هنوز
-ترلان بابا عزیزم؟
با حضور بابا که به سختی نفس می کشید ، از میون آغوش هومن بیرون خزیدم.
-خوبم بابا..فشارم افتاده...
سرم را به پاهای مردونه و بی جونش تکیه دادم و بی اختیار با ته مونده های رمقم زار زدم...شرمنده مردی بودم که مقابلش افسار گسیخته بودم و با بی حیایی از دل رنجودم دفاع می کردم...زار زدم برای دلی که بی حساب به دست خودخواه ترین و بی منطق ترین مرد دنیای کوچکم دادم.
دستش میون موهای حالت دار و آرایش شده امشبم می چرخید.
-زندایی ت یه چیزایی به گوشم رسونده بود اما باز هم دیر جنبیدم...
هق زدم.
-این پسرو ببخش ترلان!
سرم را بلند کردم.
-نمی تونم..ازش متنفرم!
نفس داغ و عمیقش را حس کردم.
-بلند شو برو یک کم استراحت کن...عمو هم باید استراحت کنه...
با حال زاری که به درستی درکش نمی کردم بلند شدم.نگاهم مثل گدازه های آتشفشانی به سوی نگاه نمدارش روونه شد.
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
دستم را به سمت در گرفتم و با تمام خشمم و در نهایت خفگی غریدم:( برو بیرون !! همراه حست و همراه مشکلت، خودت هم همینجا دفن شدی!!! هومن کیانی وجود نداره..دیگه وجود نداره...)
بابا با لحن پدرانه و منصفانه ای گفت:( ترلان عزیزم..)
میون حرف ناتموم بابا ، ادامه دادم:( خودخواهانه ترین شکل رفتار همین بود که به جای من تصمیم بگیری! همین که منو شعورم را به اندازۀ پِشگل هم به حساب نیاوردی!! دم از خواستن من نزن که بدون جنگیدن کنار کشیدی! تو اگه سرطان هم داشتی اگه دو روز هم از عمرت باقی مونده بود باید برای حس من ارزش قائل می شدی باید به خاطر من برای زندگی می جنگیدی...اما چی کار کردی گفتی بذار با پس کشیدنم خردش کنم بذار بفرستمش میون آغوش یه مرد دیگه بذار با گذر زمان میون آغوش همون مرد خوشبخت شه ...توی احمق نفهمیدی که منِ احمق تر از خودت نمی تونم خوشبخت شم وقتی حس پس زده شدن از مردی را تجربه کردم که بدون توضیح علتش ازم گذشته ولی من هنوز بعد از پنج ماه نتونستم ازش بگذرم...ازت متنفرم هومن کیان!)
دستهای لزونم را با شتاب بیشتری به سمت در تکون دادم با صدای بغض دارم فریاد خفه ای زدم:
-برو گمشو بیرون!!! برو بمیر با همون ژن جهش یافته ت!! برو و بعدها کنار همون ژنت به بدبختی دختری که فقط با جسمش به زندگی جدیدش بله گفت، بخند!
بدون اینکه حتی نگاهم را جواب بده ، سر به زیر و آروم دست بابا را ب*و*سید و لب زد:(عمو حلالم کن) .چشمهای اشکی بابا را ندید و از در خارج شد.
چشمم به در بسته میخ بود اما لعنت به دلی که همپای قدمهای سستش و همسایۀ شونه های افتاده ش از میون پاگرد پله ها می چرخید و نجوا کنون زیر گوشش مرثیه عشق سر می داد و همراهی ش می کرد.
نفس حبس شده مو رها کردم .
-پس داری کجا میری بابا؟
با صدایی که از فرط بغض و فریاد برایم ناشناخته بود ، زمزمه کردم:
-باید یه دوش بگیرم..با این سر و وضع...نمی تونم بخوابم!
قدمهام مثل تموم وجودم می لرزید.مگه این رعشۀ مهاجم مگه این حس خفت ومگه این حس سرخوردگی تمومی داشت...سوزش معده نفسم را دوباره حبس کرد..خم شدم.
-خوبی بابایی؟
-خیلی خوبم...
رفتنم را دنبال کرد با همون چشمهای غمگین و با آه خش دارش.

romangram.com | @romangram_com