#آخرین_شعله_شمع_پارت_263

-آخه ترسناک شدی!
مهم نبود...مهم نبود که با شوخی های بی نمکش سعی در تغییر جو موجود داشت ، مهم نگاه غمگین و خاص بابا بود، مهم دل خودم بود که بی ملاحظه دستش را تو جمع مردونۀ اونها رو کرد.
-به درک!!
نگاهش غمگین تر از قبل شد.
با صدایی که می لرزید گفتم:( من گفتم من و تو ما نمیشیم چرا اصرار کردی صاحبخونه دلم بشی؟...چرا هنوز چند ساعت نگذشته ویرونم کردی؟...فقط همینو بگو...حقمه بدونم...حقم!)
سرش به زیر افتاد .
-ترلان فکر کن غلط اضافه بود! بگذر از من و غلط اضافه م!
ناخوداگاه داد زدم:( لعنت به تو !! لعنت به تو !!) و به ضرب بلند شدم.. باید این دل زخم خورده و این روح وحشی را پناه می دادم...با همون پاهای کوفته و با همون بدن لرزون ، خودم را توی اتاقم انداختم و در را قفل کردم.
-ترلان؟...نکن اینکارو!...بذار حرف بزنیم
داد زدم:( برو به غلطات برس!! )
-ترلان مبادا...حالت خوبه یعنی؟
با همون خرده براده های تصادفیِ مغزم حرفش را تا ته خوندم.غریدم:
-نترس! بلایی سر خودم نمیارم...یعنی تو ارزشش را نداری!
حس کردم پشت به در تکیه داد و نشست. صدای محزون و گرفته ش از لابلای توده های فشرده چوب ،بم و گرفته تر به گوش می رسید.
-به خدا که ارزشش را ندارم
کنار در سر خوردم و روی زمین رها شدم..دلم هق هق بی صدا و خفه خون آنی می خواست...حالم خراب بود...مدتها بود که انگار به انتظار چنین تلنگری آماده تباهی و خودسوزی بود!
-فیبروزسیستیک!!! تا حالا به گوشت خورده؟
این لعنتیِ خانمان سوز گیاه بود یا اسم دریاچه؟ فوتبالیست بود یا هنرپیشه؟؟جزیره بود یا جدیدترین مدل خودرو؟ چه کوفتی بود که تا حالا به گوشم نخورده بود!؟
-اونروز که رفتم بیمارستان و دنبال دست به سر کردن حامد بودم یادته؟
مگه می شد نحس ترین روز زندگی م را فراموش کنم!
-یادته گفتم از خوش شانسی پیجم کردند و با حامد دست به یقه شدم؟
تمام وجودم گیرنده شد و سراپای لرزونم نبض کنجکاوی و ترس از واقعیتی گرفت که انگار به حامد هم ربط داشت.
-چند هفته قبل از اون روز مزخرف، تو یه همایش پزشکی مربوط به بیماری های ارثی-ژنتیکی شرکت کرده بودم.اصفهان بود...یک عده رزیدنت هم بودند که برای تحقیقی دنبال جامعه آماری خاصی می گشتند، بعضی هاشون از دوستان بودند..من و یک اکیپ سی نفره از همکارا داوطلب شدیم و تو آزمایششون شرکت کردیم و تست دادیم.. قرار شد نتایج را برامون بفرستند....اونروز نتایج را به دفتر کارم فرستاده بودند.
..
مکثی کرد..نفس پر حسرت و داغش را از میون چوب چند لایۀ در، هم حس می کردم.
اضطراب شنیدن حقیقتی که هنوز چیزی از اون دستگیرم نشده بود ، حال و روز معده و مری ام را زیر و رو می کرد.
-من دو تا عمه داشتم که هر دوشون به سختی تا چهل سالگی دووم اوردند... لخته های مخاط و آسیب دیدگی ریوی اونها را مستعد ابتلا به عفونت کرده بود....اون موقع ها تازه دانشجو شده بودم و زیاد سر در نمیاوردم..اما بعدها علت بیماریشون را شناختم.
اصلا شاید به خاطر داغ اون دوتا بود که مسیر تحصیلی من به سمت بیماری های ریوی جهت گرفت
نفس پرصدایی رها کرد.
- فیبروز سیستیک یک اختلال ژنتیکه که ریه را درگیر می کنه و بیشتر اوقات در تنفس مشکل ایجاد میکنه، اوایل کودکی ظاهر میشه و روز به روز بدتر میشه. احتمال حامل بودن این بیماری بالاست و اون آزمایش ژنتیک داوطلبانه مشخص کرد که منم حامل این ژن جهش یافته هستم
صدای بغض دارش تموم وجودم را سوزوند.
-...این اختلال، درمانی نداره و امید به زندگیش کمه..و من متاسفانه حامل این ژن هستم.. یعنی احتمال اینکه فرزندی با این نقص داشته باشم وجود داره واحتمال داشتن بچه ای با این رنج طاقت فرسا ، برای منی که تمام هفت هشت سال اخیر را با بیماران ریوی گذروندم و عذابها و دردهاشونو از نزدیک دیدم و حس کردم ، و تحمل دیدن پاره تنم تو همون وضعیت، یعنی آخر دنیا!!
لحظه ای مکث کرد..جوش و خروش محتویات معده م ،تمرکزم را بهم میزد.
-..من هیچوقت این معضلو با خودم به هیچ خونه ای نخواهم برد...بخصوص خونه دختری که با تمام وجود خواستمش.. حس من و مشکل من، همینجا و همین لحظه دفن میشه..! همینقدر ساده!

romangram.com | @romangram_com