#آخرین_شعله_شمع_پارت_262
از کنار تخت بابا بلند شد و مبهوت حضور بی موقع و وجود لرزونم شد.
-کی اومدی؟
لبهام بهم چفت شده بود...تقلا کردم غرشی هراس انگیز بکنم اما شیر خفته دلم هنوز سر و شوکه بود!..نشد.
-ترلان؟
وای که آخر این ترلان گفتنِ موزونِ لعنتی ، مجنونم می کنه!!
-حالت خوبه؟
قدمی به سمتم برداشت.
حال خودم را نمی فهمیدم..آتشفشانی که در حال فوران بود ناتوانم کرده بود.
-ترلان!
مچاله شدم..جمع شدم، سوختم ؛ تا بالاخره این قفل لعنتی باز شد.
-حداقل الان که قرار نیست با خودخواهیت همه چیزو بهم بزنی ، حالا که قراره گذر زمان نگاهمو شاد کنه، حالا؛ حداقل حالا بگو به کدوم مصلحت کوفتی پا پس کشیدی!
جمله آخرم را با چنان فریادی ادا کردم که رشته های تنیده اعصابم لرزید. رعشه تیزی از میون بدنم گذشت و با استیصال به اولین دست آویز چنگ زدم.
به سمتم دوید و سعی کرد سقوطِ آرومم را کنترل کنه.
-به من دست نزن!
حنجره ام زخمی فریادم شد اما کوتاه نیومد.
دستش دور بازوم حلقه شد و روی زمین نشوندم.
-بذار برات یک کم آب بیارم
خروشیدم:( لازم نکرده!)
نگاهش لحظه ای میون آهوی بارون خورده چشمهام سرگردون موند.
-برات توضیح میدم. تو فقط آروم باش...
نگاهم به نگاه بابا افتاد..فراموشش کرده بودم و از خود بی خود عربده کشیده بودم. شرمنده شدم. نگاهم را خوند و آروم و با همون صدای خش دار بی جون گفت:( عزیز دلم آروم...)
قطره های اشک یکی پس از دیگری راه می گرفتند و روی صورت رنگی و بزک شده ام می نشستند.
دو زانو مقابلم روی زمین نشست.
-وقتی طلوعی گفت برو دلم نیومد عمو را تنها بذارم...منتظرتون موندم..خیلی زودتر از محاسبات من رسیدی!
با چونه ای که خارج از اختیارم می لرزید گفتم:( ماشینت نبود!)
-حتما دزدیدنش!
به زحمت به فکاهی خودش لبخند زد.
-آوردم تو پارکینگ خونه تون جای یکی از همسایه ها..نگهبان می گفت مسافرته...عمو از اونجا راحت تر سوار آسانسور می شدن!
آروم لب زدم:( کاش دزدیده بودن...کاش خونه ت را سوزونده بودن!)
لبخند تلخی زد
-خونه سالمه اما صاحبخونه خیلی وقته آتیش گرفته
صورت خیسم را غیر ماهرانه و با لبه شال آویزونم پاک کردم..شال روشنم هزار رنگ شد.
-بلند شو صورتت را بشور!
-نمی خوام
romangram.com | @romangram_com