#آخرین_شعله_شمع_پارت_261
- اصلا خودم زنگ می زنم.
فایده نداشت! با عتاب نگاهش کردم.
-بابا عزیزم ! منِ خاک بر سر مَردم! غیرتم قبول نمی کنه یکی چشمش دنبال زنم باشه
با حرص گفتم:( زن، نه! نامزد!! )
عکمس العمل تندم چنان بهت زده ش کرد که به تته پته افتاد و با تردید گفت:( یعنی..یعنی چی؟..یعنی..داری به .این فکر..می کنی که ممکنه این..وصلت بهم بخوره؟)
با تبی تندتر گفتم:( نامزدی یعنی همین! یعنی فرصت بدیم تا همدیگرو بهتر بشناسیم...غیر از اینه؟)
-چرا اینقدر آشفته شدی؟
-منو برسون خونه...قبلشم به کیان زنگ بزن گورشو گم کنه تا مبادا چشمش به نامزد شما بیفته و غیرتتون جوش بیاره!
رومو برگردوندم و در کمال تعجب متوجه شدم که تمام اوامر منو با خونسردی اجرا کرد؛ به کیان زنگ زد و به محترمانه ترین شکل ممکن مرخصش کرد و با لحن آرومی رو به من گفت:( عزیزم..از من دلخور نشو ولی این جر و بحثها اوایل زندگی مشترک طبیعیه!)
نفسم تنگ شد. شیشه را پایین کشیدم..هوای سرد دی ماه صورت ملتهبم را نوازش کرد.
با ولع نفس کشیدم، نمی فهمیدمش یا خودم را به نفهمی زده بودم ؛ من ، بی منطق و یاغی شده بودم یا این عاشق دلخسته، بی قرار و تو تب و تاب بود!
*********
-بذار کمکت کنم
دستم را به میلۀ دیواره آسانسور گره دادم و گفتم:( نه..برو نیازی نیست...)
سری تکون داد و گفت:( مطمئنی؟)
-فقط کف پام درد می کنه قلبم که نیست اینقدر نگرانی! تازه ممکنه بابا هم خواب باشه کمتر سرو صدا کنیم بهتره
با اکراه دستش را از جلوی چشمی آسانسور برداشت و لبخند زنون ب*و*سه ای روی هوا فرستاد و گفت:( اصلش باشه به موقع ش! شب به خیر عشقم)
به زحمت لبخندی در جوابش زدم و در بسته شد...ناخواداگاه نفس آسوده ای کشیدم..
پیاده شدم و در حالیکه لنگه کفشهام دستم بود و با پای برهنه راه می رفتم کلید را به آرومترین شکل ممکن میون قفل چرخوندم و داخل شدم.بدون هیچ صدایی در را بستم و پاورچین به سمت اتاق بابا رفتم...نباید بیدار میشد..بیداری های شبانه ش مساوی بود با سرفه های عمیق و آزاردهنده!
هنوز دو قدم پیش نرفته بودم که زمزمه بغضداری متوقفم کرد.
-نشد عمو...نشد که بشه...شما منو میشناسی، می دونی تا قبل از این ماجراها کج ترین حرفی که از دهنم خارج شده بود جواب احوالپرسی بقیه بود که اگه داغونم بودم می گفتم خوبم؛ به خدا که اهل زرنگ بازی و فریب نیستم..به خدا که نخواستم باهاش بازی کنم.شما حلالم کن.
بدون اینکه با آخ و اوخ توجه ش را جلب کنم نزدیکتر رفتم...صدای بابا مفهوم نبود.
منتظر ایستادم..این بشر نرفته بود؟ پس چرا ماشینش پایین نبود؟دانیال کل کوچه را ده بار به بهانه های مختلف بالا و پایین کرد تا مطمئن بشه اینجا نیست.
-می بینم و می فهمم ته نگاهش شاد نیست ولی زمان همه چیزو درست می کنه...من نمی تونم با خودخواهیم همه چیزو بهم بزنم...نمیتونم خودم را به دختری که از همه دنیا بیشتر می خوامش تحمیل کنم...نمی تونم .
نزدیکتر رفتم..درد پام به طور کل فراموش شده بود.
صدای بابا واضح تر شد.
-باید به من زودتر می گفتی...اصلا خودم باید می فهمیدم...باید واقعیت را براش توضیح می دادی!
-من ...من...نمی تونستم بیام و به مردی که روز و شبم را با منش و مرامش پر کرده بودم، بگم چشمم هرز پرید وقتی دنبال پیدا کردن دخترت بودم !
-خودم باید زودتر از اینها متوجه علاقه شما می شدم!!
دو سه تا سرفه دلخراش کرد و دوباره ادامه داد:
-بدتر از همه عقب کشیدنت بود !! نه به عنوان پدر که به عنوان یه مرد بهت می گم که شکستن دل یه زن به هر بهانه ای آخر نامردیه!!! تا حالا از روی همرزمت که فدایی گردان شده و خودشو روی مین انداخته رد شدی؟ نه! هیچ حسی کشنده تر از شرمی نیست که پوتین رو بدن تکه تکه همرزت بگذاری و به سلامت رد بشی!از زنده بودنت شرمنده میشی؛ اما برای شکستن دل زنی که به روحش زنجیر شدی باید فراتر بری؛ باید از شدت شرم همون لحظه بمیری!
-هر بار که یاد اون نگاه شکسته ش میفتم ، هر بار که نفس می کشم ، میمیرم به خدا...کاش اصرار نمی کردید که این حرفها را از زبونم بشنوید...
بالا اومدن گراد به گراد حرارت خشم و حسرتم را میون دماسنج وجودم حس می کردم...به زیر گلوم رسید..کمی بالاتر !..حرارت میون پلکهام جاری شد و ناغافل چکید. بیشتر از این نتونستم خودداری کنم و بی مقدمه وارد اتاق شدم.
-ترلان بابا ؟!!
romangram.com | @romangram_com