#آخرین_شعله_شمع_پارت_295
-اینا از خوشحالیه ترلان؟
لحن با نمکش سبکم نکرد اما لبخندی کنج دلم نشست.
بدون اینکه سرم را بلند کنم. نالیدم:
-خودم میام اما نه به خاطر اینکه بی پناهم ، نه به این خاطر که از تنهایی دلم غرق غمه ، نه به این خاطر که چند ساعت قبل تا مرز نابودی رفتم و برگشتم و ترسیدم...نه، میام ..خودم میام چون تو تنها کسی هستی که با هیچ رقم زمینی نمی تونم نقش و ارزشت رو تو زندگیم محاسبه کنم...هیچ جور نمی تونم بودنم رو بدون بودنت تصور کنم...
ناگفته ترین مگویم گفته شد و دخترونه شرم کردم و از قلبی که زیر گوشم تپیدن گرفته بود ، فاصله گرفتم.
بی تابی دلش را دیدم، نگاه مشتاق و طالبش ..
نگاه معذبم را خوند و بی تابی دلم را دید..
بی قرار شد، به سمت در رفت ..تعللی کرد. لب خشکش را تر کرد...آروم مرور کرد:(پس، قرار ما فردا...)
پایان
romangram.com | @romangram_com