#آخرین_شعله_شمع_پارت_258
سری تکون داد.
-مبارکه
خاکستر شدم!...
-برات آژانس می گیرم بری خونه...یکسری تقویتی و قرص و دارو هم هست که برات میگیرم و شب میارم خونه تون!
تکیه شو از دیوار برداشت و با قدمهایی که بی رمق اما بلند بود فاصله گرفت....
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
***********
دو هفته ؛ چهارده روز ؛ سیصد و سی وشش ساعت ؛بیش از یک میلیون ثانیه گذشت و من تو لحظه لحظه ش فاصله ها را متر کردم، خاطره ها رو چال کردم.نقاب بی تفاوتی به دلم سر کردم و پشت هزار پستوی پنهونی ، شش قفله حبسش کردم و بعد از تموم این خودخوریها ، حلقۀ نشون الماس روی انگشتم نشست.
دلم را به افسار عقلم گوشه به گوشه می کشیدم و روحم را به زنجیر سرنوشتم پای بند می کردم...
یادم نیست صدای بله گفتنم را شنیدم یا نشنیدم ؛ گفتم یا نگفتم ؟اما، یکه تاز دل جوونی شدم که حتم داشتم با عشقش بلندم می کنه...
به اصرار بابا تا تاریخ عقد و عروسی ، صیغه محرمیتی خونده شد.
تاج سر خونواده ای شدم که تو عالم بی خبری ، نفهمیدم چطور خواستگار توکا شدند، چطور دل زخم خورده توکا به لبخند شیطنت آمیز دادیار ، بله گفت و چطور جوونهای بی خیال و سرخوش دو خونواده دل به دل هم دادند...شاید از لحظه عیادت دادیار بعد از عمل پلیپش ، شاید از مراسم بله برونم و ریخته شدن شربت توکا روی بلوز یکدست سفیدش، شاید از آغوشی که ناگهانی به روی توکای معلق روی پله های سرامیکی خونه طلوعی ، باز شد و شاید هر برخورد دیگه ای که من ِ چشم بسته ندیدم.
تنها شرطم سرو سامون گرفتن توکا قبل از خودم بود....
او هم بود؛ مثل من ! تو تمام مراسمات و رفت و امدهای خونواده طلوعی شرکت کرد...تو تمام مناسبات متین و موقر همراه شد.... ساکت و آروم!
حرف نزد ؛ حرف نزدم و تمام شد...
همه چیز رو دور تند افتاد...بریدند، دوختند..شاد ِ شاد!
آسمون و فلک دل به دل خونواده طلوعی داده بودند و کِل کشون دو تا عروس را برای خونه بخت مهیا می کردند...که اتفاق افتاد...بلند خندیدیم و سیاهی زبونه کشید..
درست یک هفته مونده بود به عروسی توکا که بابا با یه حمله سنگین راهی بیمارستان شد...تمام عالم سیاه شد...بادکنک خوشبختی و شادی دو خانواده سوراخ شد...دور شد.
همه چیز به روال عادی زندگی برگشت...غم، غصه و اضطراب!
واهمۀ تنها شدن و وحشت از دست دادن!
ته مونده های وجودم همین پدر بود که با بدحال شدنش ،رمق از وجودم پر کشید...سه روز بستری بودم و به زحمت سرپا شدم...بخت یارمون بود..یا دل روزگار به رحم اومد که بابا دوباره به جمعمون برگشت اما ناخوش تر از قبل...اما بود..همین که هنوز بود باعث میشد سرپا بایستم...اما برای عروسی خودم رمقی نداشتم..حتی اصرارهای دو خونواده برای تعیین تاریخ عروسی هم روی روح خسته و ترسیدۀ من اثری نداشت...فرصت می خواستم..فرصت می خواستم تا دوباره بعد از اون حملۀ ناگهانی تقدیر ؛ بعد از اون پنج روز و هفت ساعت نبرد بی وقفۀ بابا برای زنده موندن ؛ بعد از سه روز ضعف و تهوع و بی حالی، دوباره سرِپا شم..نمی فهمیدم دنبال بهونه ام یا از رفتن به خونه بختی که منو خیابونها از بابا دور می کرد ، واهمه داشتم...شایدم خودخواهانه وقت می خریدم؛ برای بازگشت!
-بیداری یا خوابی؟
چشمهای سنگین از مرور خاطراتم را باز کردم.
-رسیدیم؟
-کجا خانومم؟
-نمی دونم..دنبال ماشین عروس بودیم ...کوشَن پس؟
-ظاهرا پیچوندن!..پیداشون نمی کنم
-بذار یه زنگ به توکا بزنیم...
-ولشون کن بابا...حتما رفتند شمال...ویلای عمو صادق!
-آره؟
-از عمو شنیدم که می سپرد اونجا را مرتب کنن....
romangram.com | @romangram_com