#آخرین_شعله_شمع_پارت_257
رومو برگردوندم و دوباره به ته مونده های سرم نگاه کردم.
-دستشویی داری؟
از صراحت کلامش جا نخوردم ! این بشر همیشه رک و مستقیم حرف می زد!
-همۀ سرم رفته تو مثانه م!
به سمت دیگرم رفت و به سرعت سرم را از دستم بیرون کشید و با همون سرعت چسبی زد و گفت:( بلند شو دیگه...تمومه)
آرنجهامو روی تخت تکیه گاه کردم و نشستم.
-سرت گیج میره؟
-نه..
دستش را زیر بازوم انداخت تا کمکم کنه از تخت پایین بیام . ناخوداگاه چنان پسش زدم که تعادلم بهم خورد و نزدیک بود از سمت دیگۀ تخت سقوط کنم که میون آغوشش جا گرفتم و مسالۀ سقوطم منتفی شد!
-بخدا..بخدا یکبار دیگه از این بچه بازیا دربیاری ، می دزدمت می برمت ناکجا آباد و حسابی از خجالتت در میام
گوشم از حرارت این زمزمۀ تهدید آمیز و به شدت نرم و بی پروا آتیش گرفت.
تکونی به خودم دادم تا شاید از بند اون آغوش اجباری رها بشم که اضافه کرد:(ترلان با من اینطور تا نکن!) و روی زمین هدایتم کرد و رهام کرد.
لعنت به این اسم!!.به سرعت آینه چشمهام کدر شد و قطره های اشک میون اونها خونه کردند...دلم "هوی "می خواست تا به بهانه اش" های های" گریه کنم!!
-دستشویی از اینوره!
به سمت اشاره شده پا تند کردم.
-آروم ! قرار نیست با دست و پای شکسته برسی اونجا که!
توجهی به همراهیش نکردم و به محض دیدن علامت مخصوص دستشویی بانوان ، خودم را به داخلش انداختم.
مجال گریه نبود!! وقتش نبود!! من ِ دور خیز کرده برای شروع تازه ، نمی بایست با ملایم ترین نسیم وزیده راه گم کنم..به زحمت اشکهامو قورت دادم و بیرون رفتم.
دست به سینه و سر به زیر به دیوار تکیه داده بود..انگار ساعتها بود که عرق افکارش و بی خبر از دنیا مشغول دنیای خودشه...نمی فهمیدم چرا؛ اما این وجود با هیبت و این اندام موزون و این جذابیت وجودش ، به قدری به چشمم مظلوم و دردمند اومد که لحظه ای دلم سوخت...هاله ای از عجز و غم تمام وجودش را احاطه کرده بود...قلبم بی اختیار مچاله شد.
به سمتش رفتم.حضورم را حس کرد و سرش را بالا گرفت.
-وقتی فهمیدم با اون حال خرابت که البته می دونم مسببش من بودم ، رفتی شرکت ، طاقت نیاوردم اومدم دنبالت...دیدم که با طلوعی رفتی بیرون...ناخواسته دنبالتون اومدم....
در مقابل چشمهای گردم ، نفسی گرفت و دوباره به موزاییکهای زیر قدمش خیره شد.
-بستنی سنتی های اونجا حرف نداره....مردک نمی دونست تو بستنی سنتی دوست نداری!
مکث کرد...نفس گرفت...بغضم را قورت دادم..نفس گرفت...نفس گرفتم...بغض لعنتی بالا اومد..
-وقتی زدی بیرون صورتت برافروخته بود.از همون فاصله هم معلوم بود تب داری! مردک نمی فهمید آدم تبدارو به بستنی دعوت نمی کنن! نمی فهمید که دختر ظریف و خوشگل خاکستری پوشِ تبدار را به تفریح دل و قلوه نمی برن!
دوباره نفس گرفت...بغضم شکست...اشکمو پاک کردم...نفس گرفت...اشکم چکید...عصبی شدم...از ضعفم!
تمام وجودم ریش بود....چرا امروز تموم نمی شد!
-بسه دکتر کیان!! این ...
سرش را بالا گرفت..ته نگاهش دلم را تباه کرد...میون حرفم پرید:
-تو لایق بهترینها هستی!! نه من و نه طلوعی!!..هر کسی جای اون بود می رسوندت درمانگاه نه کافه بستنی!
لعنتی!! این اشک رسوایی با چه غلظتی راه گرفته بود...با حرص و غیظ غریدم:( درخواستش را قبول کردم ! دیره واسه این موعظه ها!)
نگاهش فرار کرد...اما حرفی نزد...حتی عضلات صورتش منقبض نشد...برای لحظه ای هیچ نشونه ای از حیات میون تار و پود وجوش مشهود نشد...
قلبم بی قرار خوندن نگاهش بود...نگاهی که از شکار چشمهای خیسم می رمید!
سلول به سلولم طغیان عاشقونه همین مرد را می خواست؛ همین مرد با تمام سیاه و سفیدش!!!!
romangram.com | @romangram_com