#آخرین_شعله_شمع_پارت_256

-ای وای ترلانی!..چی شد؟
-هیچی..آروم
-زندایی..زندایی..هاله!
-توکا چته؟چیزی نیست سرم گیج رفت...
-چی شده عزیزم؟
چشمهامو به سمت زندایی باز کردم که با هول و ولا بهم زل زده بود.
-سرم گیج رفت همین. این دختره شلوغ می کنه
-نه..اینجوری نمیشه الان زنگ می زنم یه آژانس بیاد بریم دکتر
به سمتم اومد و دستهای خنکش را روی پیشونیم گذاشت.
-تب داری دیگه...اینقدر خیره نباش دختر! حتما باید تشنج کنی بیفتی رو دستمون!
به زحمت لبخند زدم.
-تشنج چیه زندایی؟ من امروز کلی کار کردم کلی حرف زدم و هنوز سرِ پام!!
-بلند شو تا لباست را در نیاوردی بریم دکتر!
نفس عمیقی کشیدم...تمام حجم گلو و ریه هام داغ بود و این حرارت را حس می کردم.
بلند شدم و برای قرار دل زندایی م قبول کردم.
*********
نفهمیدم چطور خوابم برد که وقتی چشمهامو باز کردم چهرۀ اخم آلود همیشگی ش بالای سرم بود.
- فشار، پایین ! تب، بالا! رو ، سنگ پای قزوین !...اونجوری نگام نکن..سرمت آرام بخش داشت!
-زندایی کجاست؟
-فرستادمشون خونه..قرار نیست یه ایل تو اورژانس چادر بزنن که!
این بشر چرا همیشه طلبکار بود!!
بی حوصله از دَک دَک کردن به سرمم نگاه کردم.
-الان تموم میشه...
انگار هر مایعی که وارد بدنم شده بود ، یکراست به مثانه م رفته بود. به شدت به دستشویی نیاز داشتم.
-کی شما رو خبر کرد دیگه !؟ شما برو به کارت برس ..همون دکتر پرستارای اورژانس کافی ...
میون حرفم پرید.
-خانم ستوده خبرم کرد..یادت میاد؟ همسایه بالایی م ...سوپروایزر اورژانسه...
-آهان..مامان ارسلان!
روی سرم خم شد.
-ارسلانو خوب یادت مونده!
-حافظه م خوبه مشکلیه؟
دوباره فاصله گرفت و با لبخند تلخی گفت:( پس یادته که منم تو همین بیمارستان کار می کنم ...می تونستی نیای اینجا)
نمی فهمیدم چرا شمشیر بسته به جنگم بلند شده!
-نزدیکترین جا به خونه مون بود!

romangram.com | @romangram_com