#آخرین_شعله_شمع_پارت_255

**********
میون آغوشم خزید و بی صدا هق زد. به عادت خواهر بودن دستم روی سرش نشست و نوازشش کرد...به حکم عشقم ، محکم به سینه فشردمش و روی اون موهای طلایی و حالت دار ب*و*سه زدم.
-باورم نمیشه...اینقدر...پست باشه...
ریه هامو از هوای خنک اتاق پر کردم...هوای تنم داغ بود...
-بهش زنگ زدی امروز؟
-نه...
سرش را بیشتر میون آغوشم فرو کرد و با صدای خفه ای ادامه داد:( صبح خودش زنگ زد ببینه چرا نیومدم پارک...جوابشو ندادم....دارم آتیش می گیرم....دارم می سوزم...)
-زمان همه چیزو درست می کنه دیگه گریه نکن خداروشکر کن که زود همه چیزو فهمیدی
-دست خودم نیست..این اشکها همین جوری دارن میان..فقط یه اس ام اس آتشین بهش دادم و کلی فحش و دری وری نثارش کردم و آخرم گفتم امیدوارم پسرات مثل خودت عوضی نشن
-آخی عزیزم...قربون دلت ...بلند شو قربونت برم چشمهای خوشگلت مستحق اینهمه جفا نیستنا
و همزمان از آغوش خودم دورش کردم. سرش پایین بود و شونه هاش می لرزید. دلم به درد اومد از دلی که فطرتش خوش باوری و زودباوری بود و عاقبتش درد؛ دلم سوخت از دلنوشتی که واضح و عیان میون نگاه هر زنی یافت میشد و از ازل میزبان عشق بود و از مهمان زخم می خورد.
دستم را زیر چونه ش بردم. سرش را بالا اوردم و اون چشمهای ورم کرده را ب*و*سیدم.
-توکا وقت خوبی برای موغظه نیست ولی همه آدمها اشتباه می کنن...مگه غیر اینه؟چند نفرو می شناسی که اشتباه نکرده باشن؟..اکثرا هم با قاطعیت روی تصمیممون پافشاری می کنیم چون مطمئنیم درسته...ولی ناغافل با سر می خوریم به سنگ..تازه می فهمیم اشتباه بوده!.بعضیا این خرد را ندارند که حداقل پیش خودشون به این اشتباه اعتراف کنن و باز هم دچار اشتباه مشابهی میشن...قانون زندگی اینه که تا وقتی درسی که قراره یاد بگیری از اشتباهت نگرفته باشی اون درس بارها و بارها برات تکرار میشه...پس فقط یه خواهشی از تو دارم...هر چقدر دلت می خواد برای این تجربه دردناکت گریه کن ، سوگواری کن ولی وقتی اشکتو پاک کردی و بلند شدی، هرگز تکرارش نکن!..هرگز براش گریه نکن و هرگز تو گنجینه خاطرات روزانه ت جایی براش باز نکن...درسش را بکش بیرون و بذار تو صندقچه خاطراتت . اما خودش را بنداز دور...و هرگز خودتو برای این اشتباه سرزنش نکن که اگه اینکارو بکنی عزت نفست را پایین آوردی و کسی که عزت نفس نداشته باشه صد برابر اشتباهات بزرگتری خواهد کرد....فقط بلند شو و یک روز تازه شروع کن ...خودتو ببخش و ناخوداگاهت را مطمئن کن که از این اشتباه درس گرفته!
نگاه خیسش به زمین افتاد.
-توکا عزیزم...قراره بری دانشگاه...قراره وارد اجتماع بشی، قراره موقعیتهای خوبی برات پیش بیاد، قراره بخت الهی ت نصیبت بشه ، قراره چشمای خوشگلت از دیدن بهترینها چراغونی بشه، قراره زندگی کنی، اشتباه کنی ، یاد بگیری ، دُرست کنی ، درست بشی، ببخشی ، قرار بگیری و عشق بورزی!..اما با این چشمهای بابا قوری مگه میشه؟؟!!
دوباره در آغوش گرفتمتش و اینبار گونه ملتهبش را ب*و*سیدم.
-چقدر لبت داغه ترلان؟ نکنه منظور پنظوری داری از این ماچ و بغلا؟
فشردمش و لبخند زدم.
-بلای پررو!!
خودش را بیرون کشید اما هنوز داشت فین فین می کرد.
-من آدم نمیشم!! دانشگاه هم برم با اولین "عاشقتم قربونت برم" دوباره خر میشم!
-همینکه اینقدر رو خودت شناخت داری، باعث میشه بیشتر مواظب خودت باشی، خیالم راحت شد که قطعا دیگه با این دوتا جمله خر نمیشی!
-مخصوصا تو این اوضاع بی شوهری!
-اینا همش مزخرفه..یه مشت آدم بی سواد آمار و ارقام غلط تو جامعه پر کردن و دهن به دهنم می چرخه متاسفانه...تعداد پسرای دم بخت حتی حدود 100هزار نفرم از دخترا بیشتره...
-حالا وقتی ترشیدیم می فهمی ..وقتی چهل ساله شدیم...
از طرز تفکرش حالم بد شد. معترض گفتم:( توکا ..عجیبه واقعا!!...هیچ می دونی دختر 40ساله الان با دختر بیست ساله چند دهه قبل برابری می کنه و حتی از لحاظ سطح علمی ،فیزیولوژیک ، بهداشت از اون سرتره!...تازه حتی بچه هایی که تو سن بالا به دنیا میارند باهوش ترند!! این چرت و پرتها رو همه جا پر می کنن که دخترا سرسری به مردهایی که واقعا مرد نیستند بله بگن و دو سال بعد جدا شن. یا نه، اصلا زندگی کنند؛ با خفت و بدون عزت نفس! و بچه هایی پرورش بدن که ضعیف النفس و بی کمالاتند...این حرفها رو باور نکن و به خودت اعتماد داشته باش!)
-به خودم مطمئنم اما این دل وامونده که از تنهایی می ترسه، چی؟...من ذاتا دوست دارم مورد توجه باشم...می ترسم اولین پسر خوشگلی که اومد گولم بزنه را مثل بت بپرستم
-نه..توکا جون..اگه دلت اینقدر نرمه که با هر نسیمی می لرزه، عوضش یه استخون محکم داری که عقل منحصر به فردت میونش در امنیت و اقتدار مواظبته...بعد هم ...
دوباره تو فاز ننه بزرگی فرو رفتم.
-بعد هم ...هم به خودم میگم هم به تو ...بیا یاد بگیریم که برای داشتن بخت الهی و مناسبمون دعا کنیم چه اشکالی داره همونطور که برای درس و دانشگاه و کار و بارمون دعا می کنیم برای بختمون هم دعا کنیم...توکل کن به خدا ...بهش بسپار که خودش مواظب تو و دلت باشه و البته یک کوچولو بزرگترات را آدم حساب کن...گاهی فکر کن شاید خواهری که اینطور جلز ولز می زنه یه کوچولو عقلش تو این مورد بیشتر از من میرسه..
دوباره خودش را میون بازوهام انداخت.
-من نفهمم...چرت و پرت زیاد گفتم...می بخشی منو
به عقب روندمش و به شوخی گفتم:( برو بابا..تو عالم خواهری از این چیزا زیاد پیش میاد...جمع کن خودتو..حالم بهم خورداینقدر این دماغو کشیدی بالا!)
و به ضرب بلند شدم که ناگهان سرم به دوران افتاد و به سمت عقب لنگر انداخت. به زحمت تعادلم را حفظ کردم و روی زمین نشستم.

romangram.com | @romangram_com