#آخرین_شعله_شمع_پارت_254

نفس سنگینم را رها کردم...همین؟؟ همین های مردان سرزمینم بی شباهت به تملک اسباب و اثاثیۀ خونه و محتویات داشبورد ماشینشون نبود!!!همین!
چه کنیم ؟؟ ما همینیم با یک طومار پشتوانه فرهنگی و تاریخی!
نگاهش مهربونتر شد و رگه های گرفتۀ چشمهایم را خوند.
-می دونم حس بدی بهت القا کردم، شرمنده!...ولی به من و اصلا به همه عاشقها حق بده که دلشون یک وابستگی و تعلق بی حد و مرز و البته بدون مزاحم بخوان!
آهسته گفتم:( شما حق دارید...همه آدمهایی که دلشون برای یه عزیزی می تپه حق دارند...)
بلند شدم.
-کجا؟
-من ..حالم خوش نیست..ترجیح می دم برم خونه استراحت کنم.
اولین تماس لمسی را برقرار کرد و مچ باریکم را میون انگشتهاش گرفت و آروم به نشستن هدایتم کرد.
به سرعت دستم را از میون دستش جدا کردم.
-هنوز جواب منو ندادی!
با استفهام نگاهش کردم.
-جواب خواستگاریمو...دل تو دلم نیست
ضربان قلبم با نهایت سرعت قفسۀ تنگ سینه م را تصرف کرد...
نگاهم میخ اون نگاه مشتاق و مهربون بود...دل لرزونم تنها و بی قرارِ شونه های پهنی بود که عاشقانه حمایتش کنند.
-کل خونواده م را طرفدار خودت کردی، مادرم پدرم و حتی اون دنیای وروجک! منو که دیگه تباه کردی!
منظره روبرویم ، ناخواسته زیر لایه ای از اشک حسرت مات شد.حسرتی که شبیه از دست دادن عزیزی بود که هیچ وقت اینهمه حس مثبت را به روحم هدیه نکرده بود.
-نمی خوام بهت فرصت فکر کردن بدم...نمی خوام از دستت بدم...پس فقط منتظر بله ت هستم.
جعبه خوش تراش و زیبایی را از میون کیفش بیرون کشید و مقابلم گرفت..درش را باز کرد و به روون ترین شکل ممکن گفت:( حلقه تعهد و تعلق من به عشقی که مثل همین الماس می درخشه)
قلبم برای لحظه ای ساکت شد...
-امروز موقع ش نبود اما من اصولا ادم عجولی هستم...می خواهم قبل از اینکه امروز مادرم با پدرتون تلفنی صحبت کنه و جویای جواب بشه ، با جعبه خالی این حلقه نشون برگردم خونه!
ضربان قلبم دوباره اوج گرفت...زیر سایه این تب و این ریتم بندری! نمردن ، شاهکار امروزم بود!
-منتظرم عزیزم
برای آغاز ، نقطه سر خطی بود که دلم پسش می زد. اما عقلم یک کله پا ، بر مصلحتش پافشاری می کرد.
آروم زمزمه کردم:( شاید عجله پشیمونتون کنه)
لبخند زد..دلنشین و ساده.
-به منزله جواب مثبت، این جواب را ازت می پذیرم.
نه اعتراض کردم و نه تایید...فقط نگاه کردم...
-اجازه می دی دستت کنم؟
به سرعت انگشتهامو میون مشتم مخفی کردم.
-نه...
باز هم لبخند زد...اینبار مطمئن و راضی!
-دارم برای داشتنت لحظه شماری می کنم...حس شیرینیه تو تب و تاب انتظارت موندن!
نفسم حبس شد..برای امروزم بس بود!! خدایا بس بود!! این ترانه های عاشقونه دلخوشم نمی کرد هیچ، که عذابم می داد..بس بود!!

romangram.com | @romangram_com