#آخرین_شعله_شمع_پارت_253

-چرا چشماتو اینجوری می کنی؟ گفتم تو خیالت راحت باشه دیگه...یکدفعه از حال میری میفتی رو دستمونا!
صدای گرم طلوعی سرم را به سمتش چرخوند.
-ده دقیقه دیگه تو پارکینگ باش!
و بی معطلی از اتاق خارج شد.
-نهار افتادیا!
دوباره نگاهم به سمت روژین چرخید.
نه..امروز، روز این بازیها نبود...منِ تازه برخاستۀ امروز، هنوز کمر راست نکرده بودم..امروز نه!
-چته تو وا رفتی!
-حالم خوب نیست
-اون که منم دارم یکساعته خودمو می کشم بلکه حالیت شه..
-کاش اینقدر به جای من حرف نزنی
-چته تو ترلان!
بی حوصله وسایلم را جمع کردم و با کندترین حالت ممکن به سمت پار کینگ رفتم.
**********
-حال آقا دادیار بهتره؟
قاشقش نزدیک لبهاش متوقف شد.
-تو از کجا می دونی؟
از مطرح کردن حرفی که فقط برای رهایی از سکوت سنگین جو دو نفره مون بود، پشیمون شدم اما راهیی برای بازگشت نبود.
قاشق بستنی را میون دهانش قرار داد و بعد از ثانیه ای با سوءظن گفت:( فردا عمل داره....همون دوست خانوادگیتون بهت گفته دیگه! چه سوالی بود کردم آخه!..)
به آرومی بستنی سنتی و شکیل مقابلم را به کناری زدم و گفتم:( بله ...دکتر کیان گفتن)
با لحنی بعید اما آزار دهنده گفت:( ببخش که این سوالو ازت می پرسم ولی چیزی بین شما بوده ؟)
خدایا امروز را به حساب من ننویس، به حساب دلی بنویس که همه تیشه به ریشه اش می زنند و بی قید و بی ملاحظه کمر به نابودی ش بستند!
مردمکهای ملتهبم تا روی نگاه کنجکاو و آزار دهنده ش بالا اومد.
-فهمیدم که خاطرخواهته..نه من که هر کسی با نگاه اول این موضوع دستگیرش میشه، ولی برام مهمه که بدونم این حس دوطرفه ست یا دو طرفه بوده یا نه؟
چقدر این لحن بازجویی به ظاهر محترمانه آزارم می داد؛ چقدر هوای اطرافم سنگین بود ؛ چقدر نگاهش مستقیم و بی پروا بود؛ چقدر از بستنی سنتی متنفر بودم حتی در گرونترین کافه های تهران!
باید می غریدم که :من جواب خواستگاری شما را هنوز ندادم! بنابراین دلیلی نمی بینم فعلا به این سوالتون جواب بدم ...اما خرابتر از اونی بودم که آغازِ من امروزم را با خراب کردن تک شعلۀ دیگه ای نابود کنم.
صدام را صاف کردم...لب زدم اما تارهای صوتی زیر لایه های غم ، چروکیده و رنجور بودند..دوباره با تک سرفه ای صدام را صاف کردم.
-فکر کنید خواستگارم بوده و تمام
ظرف خالی بستنی را کناری گذاشت و به سمتم خم شد.
-پس چیزی بوده و تمام شده!
تاب این نگاه ها و این لحن جسورانه و غریب را نداشتم.
-میشه بس کنید...میشه فکر کنید که من به عنوان یه آدمیزاد و نه حتی یه زن، حق داشتم به کسی فکر کنم!
لحن سردم به عقب نشینی کشوندش اما کوتاه نیومد. به پشتی صندلی ش تکیه داد.
-نمی خواستم ناراحتت کنم...فقط دلم می خواد تمام و کمال به من تعلق داشته باشی همین!

romangram.com | @romangram_com