#آخرین_شعله_شمع_پارت_252
مهم نبود.دیگه هیچ چیز مربوط به این مرد مهم نبود.
گوشی را میون انگشتهام جابجا کردم و شماره توکا را گرفتم. مطابق انتظارم جواب نداد. خونه را گرفتم.
-الو جانم ؟ خوبی تو عزیزم؟
-مرسی زندایی جون بهترم
-خداروشکر
-توکا خونه ست؟ خوبه؟
-خودشو با هاله تو اتاق حبس کرده و دارند پچ پچ میکنن..البته گریه زاری هم قاطیشه!
نفس تبدارم را رها کردم. خوبه که هم صحبتی مثل هاله کنارشه..خوبه که تو شرایط رها کردن تمام آرزوهات ، هم کلام و همدلی داشته باشی..خوبه!
-چی شده تو می دونی؟ هومن که اصلا بالا نیومد ببینم چه به روز این دختر آورده که اینطور با چشمهای پف کرده ، فین فین می کنه...خودشم که با از ما بهترون فقط حرف میزنه
خلاصه و مفید ماجرا برای زندایی بازگو کردم و تماس را قطع کردم.
-خوبی شما؟
از صدای طلوعی ، اون هم به این نزدیکی جا خوردم.
-انگار سر حال نیستید!
بلافاصله از جایم بلند شدم و مرتب روبرویش قد کشیدم.
-نه..خوبم
با نگاه کوتاه اما آشکاری براندازم کرد.
-چیزی شده؟
-نه..چطور؟
یکبار دیگه بی پرواتر و طولانی تر براندازم کرد. اینبار معذب شدم و بی اختیار انگشتهام میون موهای آوارۀ پیشونی م افتاد و به زیر مقنعه هدایتشون کرد.
سرش را نزدیک تر اورد و با صدایی که مطمئنا هیچ کس غیر از روژین کنجکاو و میخ ، نمی شنید گفت:( دیشب با اون لباس سبز مثل زمرد می درخشیدی!...)
عضلات صورتم منقبض شد و بی معطلی رو گرفتم که نگاهم با برق شیطنت نگاه روژین غافلگیر شد.
-ترلان؟
شاید اولین بار بود که اسم کوچکم توسط این مرد ادا می شد اما عجیب بود که آهنگ خوشش دلم را نلرزوند.
-صورتت خیلی برافروخته ست...حالت خوبه ؟
به جای من روژین دهن باز کرد.
-جناب مهندس داره تو تب می سوزه اما خیره خیره اومده سر کار!
نگاه دقیقش دوباره میون تار و پود صورتم زوم شد.
-نه..فقط یک کم تب دارم، چیز خاصی نیست
نگاه بی کلامش اینقدر معذب و دستپاچه م کرده بود که برای رهایی از اون چشمهای بی ریا ، گفتم:( ولی با اجازه تون امروز زودتر برم!)
-شما همین الان برو اگه کسی گفت چرا
تاب این فضای رنگی و رمانتیک ، عجیب سخت و طاقت فرسا شده بود...
-نه..کارام عقبه
-من به جات انجام می دم
با غیظ و طلبکار به سمت روژین چرخیدم.
romangram.com | @romangram_com