#آخرین_شعله_شمع_پارت_251
-باید برم شرکت
-با این حالت!! می خوای تو شرکت از حال بری، ولو شی؟؟!!!
-نه دیگه ولو نمیشم
-با کی داری لج می کنی ترلان؟
صدای بابا منو به سمت در چرخوند.
متوجه صدای قیژ قیژ ویلچرش نشده بودم.
-صبح به خیر
ملایم اما قاطع گفت:( امروز را مرخصی بگیر)
عادت به عصیان نداشتم اما اینبار سلول به سلولم یاغی شده بود.
-اگه امروزم نرم، دیگه شرکت نمی رم...خاله بازی نیست که!! چند روزه نرفتم شرکت!
منتظر کلام پدرانه ش نشدم و با شرمساری درونی ، نگاه آزرده ش را ندید گرفتم.
از کنارش گذشتم و دست و رویی شستم...آینه چهارگوش دستشویی مثل همیشه صادقانه نگاهم می کرد...چشمهام قرمز و صورتم گلگون بود...بدک نبود!!
به سمت آشپزخونه رفتم و چای تلخی سر کشیدم...آخرین تلخی دوران ِ قبل از این!!!
موهامو محکم پشت سرم جمع کردم..اینقدر محکم که درد سرم دو برابر شد اما مهم نبود...بر خلاف همیشه به عمد یک دسته تار از موهام را به صورت کج روی پیشونیم رها کردم.داخل چشمهای ملتهب و سرخم را مداد سیاه کشیدم.رژ صورتی ماتم را زدم ...مقنعه مو شل تر از همیشه سر کردم و مانتو شلوار چسبون و یکدست خاکستری ام را به نشانه پایان سوگواری این دوران به تن کشیدم...قدِ بلندم میون مانتوی کوتاه بیش از پیش به چشم میومد.
-توروخدا گوشیتو نذار رو سایلنت ...دمِ دست باش!
سری به نشونه حرف شنوی تکون دادم .
-هزار ماشالا ..برو به امان خدا
-خداحافظ
و به سرعت از خونه خارج شدم. هوای گرم مرداد و تب داغ، رمقم را می کشید اما منِ امروز ، تازه درابتدای راه بودم و نمی خواستم سرنگون شم.
*****
با تردید دکمه کال را زدم.
-بهتری ترلان؟
نفس عمیقی کشیدم تا ریتم تند قلبم آروم بگیره.
-خوبم
-خونه ای دیگه؟
-سرِ کارم
نفس تند شده برای سرزنشش را حس کردم اما تعللی کرد و با صدای کنترل شده ای گفت:( ..باشه....توکا را بردم خونه اگه تونستی بهش زنگ بزن به حمایتت نیاز داره)
با نگرانی گفتم:( مگه چی شده؟)
-چیز خاصی نیست...آدرس خونه اون یارو رو پیدا کرده بودم..بردمش دم درشون تا ببینه نه تنها قصد جدایی از زنش را نداره که حتی دو تا پسر دبستانی هم داره و قبل از اینکه به اسم ورزش و به نیت سوء استفاده از توکا از خونه بزنه بیرون ، با عشق هر سه تاشون را می ب*و*سه !! خودش دید و بهم ریخت..خداروشکر اینقدر رفتارش عیان بود که نیاز نشد بریم و مستقیم با همسرش رو در رو شیم..
ناخوداگاه نفس داغم حبس شد...درد داشت ؛ رویارویی با واقعیت هم درد داشت هم دل را می سوزوند..نمی فهمیدم باید بابت این کارش تشکر کنم یا برای آزردن خواهرم سرزنش کنم ...
صورتک بی تفاوتی به چهره زدم و گفتم:(ممنونم...ولی اگه زنش متوجه میشد ممکن بود زندگیشون بهم بریزه!)
تند و کلافه گفت:( دیگه اینقدرها هم بیشعور نیستم...خوبه که اینقدر منو خوب میشناسی!! حتما یه فکری هم برای اون شرایطم داشتم)
و بی خداحافظی گوشی را قطع کرد.
میون تندی کلامش ، دلخوری واضحی بود؛ دلخوری از قضاوت نامنصفانۀ من!
romangram.com | @romangram_com