#آخرین_شعله_شمع_پارت_250

روی بدنم خم شد و دستش روی پیشونی م نشست.
-تبش بالاست..
صدای نامفهوم مکالمه توکا و زندایی را می شنیدم اما نگاهم حیران حضور هومن بود.
-می تونی خودت بلند شی؟
مغزم هنوز در حال آنالیز شرایط موجود بود؛ چی شده بود و این آشنای غریب اینجا چیکار می کرد؟
انگشتهاش دور مچم نشست.
-نبضت ضعیفه
چشمهای دردناکم به سمت ساعت چرخید...هنوز هفت نشده بود ...هفت؛ قرارش با توکا!..پس علت حضورش همین بود...
به سختی بدن سنگینم را جابجا کردم و نشستم.
-خوبم
-آره جون خودت..از ترس سکته کردم
به سمت چشمهای اشکی توکا برگشتم.
-مثل کوره داشتی می سوختی و ناله می کردی..ترسیدم...زنگ زدم دکتر...
نگاهم دوباره روی تیله های خاموش دکتر قِل خورد.
دیگه بسم بود؛ دیگه به هر بهانه ای آویزون بودن بسم بود..سرِ دردناک و سنگینم را به تاج تخت تکیه دادم.
نگاه تندی روونه توکا کردم و با جدیتی که از اون حال خرابم بعید بود، گفتم:( الان خوبم)
نگاهم به سمت کیان بالا اومد. دستم را از میون انگشتهاش رها کردم.
-زحمت کشیدید ولی الان خوبم دکتر کیان
و پتو را تا روی دستهای عریانم بالا کشیدم.
-میشه تنهام بذارید...
نگاهش خالی بود، نه نگران ، نه خشمگین و نه مهربون!
سری تکون داد و بر خلاف انتظارم با قدمهایی بلند از اتاق خارج شد.
-پاشویه ش کنید اگه تا یکساعت دیگه بهتر نشد بهم زنگ بزنید...
مخاطبش زندایی م بود .
-توکا راه بیفت بریم
لحنش حتی با توکا هم سرد شده بود طوریکه توکا بی هیچ مزه پرونی و حرفی بلافاصله گفت:( اومدم)
-پایین منتظرتم.
لحظه ای بعد زندایی با نگاه نگرانش کنارم نشست.
-بریم دکتر؟
-خوبم
-پس اون اخمهای گره خورده و این صورت تبدار و چشمهای ملتهب واسه عمۀ منه؟
توجهی نکردم و لبخند زدم؛ اولین لبخند ِ دورانِ بعد از این!!
به سختی بلند شدم.
-کجا؟

romangram.com | @romangram_com