#آخرین_شعله_شمع_پارت_249
-نیمه شبه عزیزم...داشتی هق هق می کردی با صدای بلند..
-ببخشید بیدارتون کردم
-مهم نیست...مهم تویی و اون روح رنجورت...
سعی کردم بر خودم مسلط بشم.
-بخوابید زندایی..خوبم
-آب می خوری برات بیارم
سری به طرفین تکون دادم و دوباره میون تختم دراز کشیدم.
-عزیزم...یک کم تب داری انگار...می خوای بریم دکتر؟
دلم پوزخند می خواست ...جسمم خیلی کم جون تر از روح غول تشنم بود! تب می کرد، کم خون می شد ؛ ولو می شد اما امان از این روح که به هیچ ترفندی دل از این جسم نمی کَند!
-خوبم...بخوابید زندایی..
سری تکون داد و با تردید سر جاش دراز کشید.
-دوست داری بهم بگی علت اون نگاه های خالی و غمگینت چیه؟
بی معطلی و بدون هیچ لفافه ای زمزمه کردم:( هومن!..)
نگاه تب دار و داغم به سقف تیره بود.
-خیلی وقته که تو این گلوله های میشی رنگت ، نقش هومن افتاده...تو شاید نفهمیده باشی اما من خیلی زودتر از اینها اون نقش را دیدم...اما امشب اون نقش محو بود...چرا ترلان؟حرفتون شده؟
پوزخند زدم. با تمام وجود!
-چند وقته دارم توکا را به خاطر عشق آتیشنش به یک مرد جا افتاده و زن دار سرزنش می کنم؛ اما حالا، خودم تو دام عشقی دست و پا می زنم که نه فهمیدم کی اسیرش شدم و نه فهمیدم چرا رونده شدم...اگه قراره توکا بتونه منطقی فکر کنه و دل از اون مرد بکَنه، پس منم باید بتونم.
زندایی با بهت و حیرت ، راست سرجایش نشست.
-توکا چه غلطی کرده؟!!
-به روش نیارید فعلا...
-مگه میشه به روش نیارم
-اینقدر آتیشش تنده که می ترسم روش تو روتون باز بشه...نمی خوام این اتفاق بیفته..این حق شما نیست.
-باشه ولی فقط تا چند روز
بی حوصله سری به معنای فهمیدن تکون دادم.
-حالا بگو جناب دکترتون چه کرده؟
بی اختیار نگاهم خیس شد. به سرعت نور با پشت دستم اشکهامو پاک کردم.
-چیزی نیست...یعنی از اولم چیزی نبود.
لحن صدام به قدری سخت و جدی بود که عصبهای زیر پوستم هم باورم کردند و تمام عضلات منقبض صورتم رها شد؛ چه برسه به نگاه مردد زندایی!
درد بدی میون حجم خالی سرم پیچید. چشمهامو روی هم فشار دادم و نجوا کردم:( شب به خیر)
-بخواب عزیزم...
********
صبح با صدای پچ پچ بلندِ بالای سرم ، چشمهامو باز کردم. انگار از میون یک تونل غبار و توهم و همهمه گذشته بودم..سرسام بدی توی سرم موج می زد و با بازشدن چشمهام همزمان درد تیزی میونش پیچید و بلافاصله پلکهامو به هم فشار دادم.
-کمک کن لباساشو تنش کنه ببرمش بیمارستان
صدای کیان ، دو نیمه خواب آلود مغزم را هوشیار کرد و به سرعت چشمهامو باز کردم.
romangram.com | @romangram_com