#آخرین_شعله_شمع_پارت_248
-سفارش کرد قرار فردا رو یادت نره..ساعت هفت میاد دنبالت.
-اوهوم باشه..نمی دونی کجا قراره...
-شب به خیر توکا
-باشه..امشب همه تون یه چیزیتون هست.
-چراغو خاموش کن
-باشه...
توکا رفت..نور رفت ...
دلم یک دل سیر خواب عمیق می خواست..
-دنیا واقعیه ترلان!..واقعی تر از خیال ِ واقعی!...آدمها از جنس همین دنیان...گاهی بهتر گاهی بدتر...نه سفید نه سیاه...بهترینشون خاکستریه ...
چشمهامو به زحمت باز کردم.عطر تن مادرم بود و صدای بی خط و خشش.
پس مادرم؟!..
خواب بود؟! پلکهام روی هم افتاد.
-تو دلدادۀ مردی بودی و به مجلس خواستگاری مرد دیگه ای قدم گذاشتی!! با دلت قمار می کنی یا با عقلت!؟
دوباره تای نگاهم را باز کردم..تاریکی محض بود و سوزش شدید چشمهام.
پس صدای مادرم؟
بی اختیار نگاهم خاموش شد.
-تنها چند ساعت بود که محبتش را ابراز کرده بود...فهمیدی چرا عقب کشید؟ مهم بود؟ یا اینقدر رنجیدی که نخواستی بفهمی چرا؟
داغی اشک را روی گونه هام حس کردم...سر خورد و از کنار بینی م گذشت و روی بالشت ماوا گرفت.
-اسب سفید تک شاخ و پرنس بی عیب مخصوص افسانه هاست....هومن، تو و دنیای شما افسانه نیست..
- حق نداشت مامان! حق نداشت اینکارو کنه..به هر بهانه ای!
-حق نداشت دلت را بشکنه اما حق داشت انتخابش را اصلاح کنه
قطره درشت دیگه ای راه گرفت.
-من که بهش هشدار دادم..گفتم من و تو کنار هم ما نمیشیم..چرا؟
-گریه بسه ترلانم...به خودت بیا....تو هم مثل توکا...میشه که گاهی اشتباه انتخاب کرد...دیر نیست...انتخابت را اصلاح کن !همانطور که از توکا انتظار داری انتخابش را اصلاح کنه...
سیل بارونی ِ چشمام شدت گرفت..
-ترلان..ترلان...دخترم!
با تکونهای شدیدی چشمهامو باز کردم.
بدون اینکه از زمان و مکان درک درستی داشته باشم میون آغوش زندایی می لرزیدم و بدون قطره اشکی هق هق می زدم.
-خواب می دیدی عزیزم..دخترکم...قشنگم
-کجام؟
-خونه خودتون..اتاق خودت.
به اطراف نگاه کردم..همه چیز همانطور بود که زندایی می گفت؛ اتاق خودم!
از آغوشش فاصله گرفتم.
-ساعت چنده؟
romangram.com | @romangram_com