#آخرین_شعله_شمع_پارت_247

قدمهام مال خودم نبود ، نه روحم و نه حتی قلبم..همه همونجا دفن شدند.
دستش روی بازوم نشست.
تمام وجودم رعشه گرفت...تک تک سلولهای بدنم به یکباره پسش زدند .
به سمت پایین سرازیر شدم...
"عاشقم.....
اهل همين کوچه ي بن بست کناري ،
که تو از پنجره اش پاي به قلب منِ ديوانه نهادي ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ي باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهي ،
منِ دلداده به آهي ،
بنشستيم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهي...... "
************
سر سنگین تر از همیشه از خونواده خداحافظی کرد و رفت.
نگاه زندایی با غلظت خاصی روی صورتم بود...بابا فقط سری از روی خستگی تکون داد و نگاهی معنا دار به زندایی انداخت و میدون را به بهانه خواب خالی کرد.
توکا و هاله مثل دو تا جوجۀ سرما زده ، بی صدا گوشه ای کز کرده بودند و حرفی برای گفتن نداشتند.
حس جسم توخالی و سردی را داشتم که بی دغدغۀ وزن روی ابرها بالا و پایین میشد...بی هدف و بی معنا!
به سمت اتاقم رفتم و لباسهامو عوض کردم..یک راحتی بلند و بی آستین! سبکتر و بی رنگتر از وزنم! مهتابی عین صورتم.
-این چش بود؟
به سمت توکا چرخیدم.
موهامو باز کردم و کنار جسمم آویزون سرنوشتم شد.
-کی؟ کیان؟
به سمت تختش رفت و بالشتش را برداشت.
-من و هاله امشب تو هال می خوابیم...زندایی بیاد جای من
حرفی نزدم. آروم میون تختم خزیدم.
میون چهارچوب ایستاد و متفکرانه نگاهم کرد.
-خیلی داغون بود..یعنی فقط به خاطر گلاویز شدن با حامد اینقدر بهم ریخته بود؟
به پهلو چرخیدم و پاهامو توی شکمم جمع کردم...

romangram.com | @romangram_com