#آخرین_شعله_شمع_پارت_246
لب زدم، آهسته و آروم:
-جریان چیه؟
سرش را بلند کرد و کاملا به سمتم چرخید. بی هوا دستهای مشت شده مو گرفت و میون حجم وسیع دستهاش پنهون کرد.
-چقدر یخی تو دختر!...جواب آزمایشتم گفتم برام فکس کردند راستی..کم خونی داری....با دارو خوب میشه..
.
اینقدر تو نگاه سرگشته ش غرق بودم که دلم هیچ حرفی نمی خواست مگر نگفته های نگاهش را.
-چی شده؟
به نرمی دستهامو رها کرد و گفت:( هنوز پامو از بیمارستان بیرون نگذاشته بودم که سر و کله طلوعی و دامادشون و اون داداش کوچیکه پیدا شد...اونم با چه وضعی...تازه از خونه تون اومده بودن بیرون که دادیار بود اسمش دیگه...همون، به شدت خون دماغ شده بود....ترسیده بودند. ظاهرا بار اولش نبوده...آرومشون کردم و افتادم دنبال کاراشون....خداروشکر چیز مهمی نبود..یه نوع پلیپ بینی بود که باعث خونریزی های مکرر و شدید می شه...براشون وقت گرفتم..از یکی از بهترین همکارام...پس فردا با یه عمل ساده مشکل حل میشه...)
با اینکه این داستان متعجب و مشتاقم کرده بود اما هنوز اون مگوی آزاردهنده ش ، بازگو نشده بود...دل دل می کرد !
-فردا رفتی سر کار حتما حالش را از داداشش بپرس!
داداشش!! تقریبا همیشه با القاب خاصی طلوعی را مورد لطف قرار می داد و حالا...! یک چیزی این وسط بهم ریخته بود.
بی قرار تر از قبل گفتم:( همش همینه؟!)
لبخند سختی زد.
-همۀ چی؟
کلافه نالیدم:( داری دیوونه م می کنی!! )
بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
-میرم حاضر شم برسونمت خونه تون...دیر وقته!
با عجله از روی مبل کنده شدم.
-من هیچ جا نمیرم
توجهی نکرد و وارد اتاقش شد. لجوجانه دنبالش راه افتادم وبی توجه و بی ملاحظه وارد شدم.
-ترلان؟!
بهت صداش و اون آواز خوشِ اسمم، بی قرار ترم کرد.به زحمت رومو برگردوندم و منتظر شدم تی شرتش را با پیراهنی عوض کنه.
-بعدشم باید برم بیمارستان...
مهم نبود !!...مهم حرفی بود که توی نگاهش میومد و به زبونش نمی رسید.
به ظاهر خونسرد مشغول بستن دکمه هاش بود...قرار نبود حرف بزنه...قرار بود زجرم بده...طاقتم تموم شد!!
با بلندترین و رساترین صدایی که در خودم سراغ داشتم ....فقط زمزمه کردم:(پشیمون شدی؟)
حس کردم تمام رمقم همراه این جملۀ زجر اور خالی شد. نگاهش لحظه ای میون سو سوی چشمهام خیمه زد و سریع رو برگردوند.
-دیر وقته
جواب بی ربطش ، پر ازربط بود!!
عضلاتم سر شد.
اگه ته مونده غرورم نبود ، اگه فطرت دخترونه م نبود همونجا از بهت و درد این تجربۀ پس زده شدن ، رها و بی قید جون می دادم...اما...
نفسی که گره خورده بود را همونجا نگه داشتم و با سینه ای که از شدت درد در حال انفجار بود، لب زدم:(دارم میرم ...)
رو برگردوندم و به سمت در رفتم....جسمم به قدری سنگین شده بود که روح بی بال و پرم ، به زحمت نعش این جنازه را به سمت تنهایی می کشید.
-صبر کن
romangram.com | @romangram_com