#آخرین_شعله_شمع_پارت_245
-سلام همدم خانوم....اونم خوبه...یه چند ساعت سرگرمش کردم و الان رفته خونه احتمالا...بله نگران نباشید چیزی نشد...بله...خواهش می کنم..چشم..
گوشی را روی میز کنار گذاشت.
-هومن؟
-جان هومن؟
لعنت به این دل بی جنبه که با همین دو کلمه ساده هم بنای لرزش می گذاشت.
-تعریف کن...من نصفه عمر شدم
دوباره سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمهاشو بست.
-خسته م
اینبار عصبی و کلافه غریدم:( بیهوشم که بشی باید حرف بزنی!!)
لبخند محوی زد اما چشمهاشو باز نکرد.
-نمی ترسی این موقع شب ..تک وتنها.. تو خونۀ یه مرد مجرد افسار گسیخته.. بلایی ملایی سرت بیاد؟
جویده جویده گفتن و لحن آهسته و کشدارش طوری بود که با تمام اطمینانم احتمال ضعیف وقوع حادثه ای را که هشدار می داد، دادم و با احتیاط کمی عقب کشیدم اما بی درنگ گفتم:( اگه فکر کردی با این حرفها بی خیال میشم و می ذارم می رم ، سخت در اشتباهی!)
باز هم همون لبخند محو روی صورتش چین انداخت.
-خوشم میاد از رو نمی ری!
نفس کلافه م را رها کردم.
-خواهش می کنم منو دق مرگ نکن!
عضلات صورتش سخت شد و سیب گلوش بالا و پایین شد. لحظاتی سکوت کرد و بعد مثل یک راوی قصه گو ، جملاتش را منظم و هدفدار کنار هم چید:
-رفتم بیمارستان و شمارۀ حامدو دادم به یکی از همکارای بخش پذیرش، ازش خواستم به این شماره زنگ بزنه و بگه که یه کیف پول مردونه پیدا شده که مبلغ قابل توجهی هم پول توشه و شماره و مشخصات فردی به نام شما داخلشه..گفتم بگه که احتمالا مال خودتونه و موقع عیادت مریضتون تو بیمارستان افتاده...می دونستم به طمع پول حتما سر و کله ش پیدا میشه و چون تلفن از یه مکان عمومیه حتی اگه شک هم کنه ولی احساس امنیت می کنه و میاد...رفتم بیمارستان و منتظرش نشستم ؛ یه جایی که تو دید نباشم...با سه تا از الواتهای خط خطی اومده بود. به حراستمون جریان را گفتم و ازشون خواستم یک ساعتی به بهونه های مختلف معطلشون کنن..واسه یکساعت کارها خوب پیش رفت اما بالاخره کاسه صبرشون سر ریز شد و بچه ها هم به بهونه اینکه صاحب کیف فامیلیش ادامه داره و کبیری خالی نیست ، دکشون کردن. اما پسر دایی ت و اون گنده بک های دورش هفت خط تر از اونی بودند که بی خیال راهشونو بکشن و برن...داشتند شلوغ بازی در میاوردند که با تهدید حراستمون به بازداشت و کلانتری یک کم نرم شدند...اما خوش شانسی محض بود که تو روز غیر کاری و مرخصی م اسم منو تو فضای بیمارستان پیج کردند و حامد تیز و سریع رو هوا جریانو گرفت...داشتم میرفتم به سمت ایستگاه پرستاری که نفهمیدم چه جور منو پیدا کرد...یکی دو تا مشت خوردم و خورد ! درگیری لفظی و دخالت حراست و کلی تهدید و تمام...یه مدت تو بیمارستان چرخیدم و یکی دو تا مریض دیدم...و همین
چشمهاشو باز کرد و از گوشۀ چشم به صورت متعجب و نگرانم چشم دوخت.
-اگه ترس از زندون و تهدید های حراستمون نبود الان جلو در خونه تون بود..ولی اون قلچماقهای دورش بر خلاف هیکلشون اینقدر مایه خلافشون بالا بود که زودتر از حامد قالب تهی کردند
-پس دوباره ماجرا داریم با این پسر بیشعور!؟؟
-نه..بهش فکر نکن
با نگرانی گفتم:( مگه تهدیدت نکرده؟)
پوزخند زد.
-مگه الکیه!؟
دوباره چشمهاشو روی هم فشار داد.
-گوشیت هم تو دعوا افتاد و داغون شد؟
نمی دونم چرا اما حال غریب امشبش طوری بود که پیش پیش جواب این سوال کم اهمیت نگرانم می کرد.
-خودم از دسترس خارجش کردم...
دلم ریخت و بی جون گفتم:( از ترس تهدیدهای حامد یا..)
چشمهاشو به روم باز کرد و با لبخند غمگینی گفت:( همون یا!..حامد که شماره منو نداره!)
با احتیاط گفتم:( می خواستی ما ازت بی خبر بمونیم؟)
-نه..می خواستم تو خلوت خودم باشم..خودم و دلم و عقلم و وجدانم...همینها به اندازه کافی شلوغ می کردند که دیگه نخوام زنگ تلفنی و سر و صدایی شلوغ ترش کنه!
دلم به کوبش طبل بی قراری هام افتاده بود!!
romangram.com | @romangram_com