#آخرین_شعله_شمع_پارت_244

بلند شد و به سمت تلفن رفت.
-سلام ...گوشیو بده عمو....سلام عمو جان...بله خونه ام...نه جای نگرانی نیست...گوشیم از دستم افتاد نمی دونم کجاش ضربه خورده فعلا کار نمی کنه...تلفن خونه..بله..از پریز کشیده بودم....ببخشید..اره اینجاست خودم می رسونمش خونه....بله چشم..شب به خیر
به سمتم برگشت...این سماجت بی دلیلش ؛ این سکوت پر از حرفش ؛ این نگاه های فراری و بی تاب داشت دیوونه م می کرد.
-بلند شو برسونمت خونه تون
به سرعت بلند شدم و سر جای قبلیش نشستم.
-تا نفهمم جریان چیه ، از اینجا تکون نمی خورم...!
به سمتم اومد و گفت:( به زور می برمت!)
خواست انگشتش را دور بازوهام حلقه کنه که با فرزی بدنمو جمع کردم و عقب کشیدم.
-ترلان بلند شو !
هنوز بدنم را تا حد ممکن جمع کرده بودم که بی حوصله کنارم نشست.
عضلاتم با خیالی آسوده رها شد.
-به خدا اگه نگی چی شده تا صبح مثل پشه کنار گوشت ویز ویز می کنم و خواب و آسایشو ازت می گیرم.
لبخند خسته ای زد. دستی میون موهاش کشید و کاملا میون نرمی کاناپه فرو رفت و دستش را پشت سرم گذاشت و نگاهش را به سقف داد.
-امشب خیلی خوشگل شده بودی!چقدر هم با من ست بودی!
انتظار چنین جمله ای را نداشتم اما برای اینکه ناغافل از ادامه دادن پشیمون نشه ، سکوت کردم و کاملا به سمتش چرخیدم.
-بارها تو زندگیم به این جمله رسیدم که خلایق هرچه لایق!
نفسی تازه کرد.
-تو به این جمله اعتقاد داری؟
بی معطلی گفتم:( نه کاملا...چطور مگه؟)
نگاهشو از سقف گرفت و گردنش را به سمت من چرخوند.
-بابت اون ...
انگشتش را روی پیشونیش کشید و به اون ب*و*سه اشاره کرد.
-بابتش معذرت می خوام ..اما به واقع اصلا پشیمون نیستم...
ناخواسته بدنم داغ شد...جریان منفی سوق گرفته به سمتم را کاملا حس می کردم.
-بابت اون حرف نابجا تو مراسم امشب هم ازت عذر می خوام
بی دلیل دلم گرفت...این هومن سر به راه و مظلوم باب دل بی تاب من نبود...یک چیزی این وسط غلط بود.
هنوز حرفی نزده بود که صدای موبایلم بلند شد.
-زنداییمه
گوشی را کنار گوشم گرفتم.
-خوبید شما؟
-اره زندایی جون...خوبم..هومن هم خوبه
-حامد؟ حامد چی؟
نگاه پرسشگرم به سمت هومن چرخید.پچ پچ کنان گفتم:( حامد؟)
سری تکون داد و گوشی را گرفت.

romangram.com | @romangram_com