#آخرین_شعله_شمع_پارت_243
و بی حواس و بی قرار تماس را قطع کردم و دستم را روی زنگ گذاشتم...یکبار..دوبار...سه بار....
-بازم شبونه !! تنها!!
همزمان با صدای خشدارش ، نفسی که بیشتر از چند ساعت حبس بود، رها شد.
در باز شد و داخل شدم.
حالا پاهام انگیزه بیشتری برای حرکت داشت اما درست مثل یک مبارز از نبرد برگشته ، خسته بود. ساعتها دلشوره و استرس رمقم را کشیده بود.برای چند لحظه روی اولین پله نشستم.
گوشیمو دراوردم و سریع به زندایی و توکا پیام دادم؛" هومن صحیح و سالم خونه ست...اونجام بعدا توضیح می دم."
بلند شدم و سوار آسانسور شدم.
-ساعتو دیدی!؟
بدون توجه به غرولندش ، نگاهم تا روی بریدگی گوشه لبش بالا اومد و همونجا متوقف شد....زخمهای کلانتری خوب نشده ، بعدی هم از راه رسیده بود!
-چیزی نیست بیا تو!
از کنارش گذشتم و مردد وسط اتاق ایستادم.
-چیزی می خوری؟
نمی فهمیدم چرا این نگاه های بی پروای چند ساعت قبل، اینطور فراری و بی قراره!
-چیزی نمی خوام
بدون توجه به حرفم به سمت آشپزخونه رفت.
-چرا تلفناتو جواب نمی دی
-کاری داشتی مگه؟
نمایش فاز خونسردی و بی تفاوتی ش به قدری غیر ماهرانه بود که مطمئن شدم اتفاقی افتاده.
به سمت آشپزخونه رفتم و درِ یخچالی را که بی هدف باز شده بود ، بستم و بهش تکیه دادم.
-گفتم که هیچی نمی خوام..
عقب تر ایستاد و با بی تفاوتی شونه بالا انداخت.
-چی شده؟ لبت چی شده؟
لبخند محزونی زد. به سمت اتاق رفت و روی کاناپه نشست.
به دنبالش کشیده شدم...
-چرا اینطوری شدی؟ داری نگرانم می کنی؟
فقط پوزخند زد.
بی قرار تر گفتم:( چی شده؟ لبت چی شده؟دعوا کردی آره؟)
بی حوصله گفت:( فکر کن تاوان اون ب*و*سه ای بود که روی پیشونی ت نشست!)
از یاداوری اون لحظه ناخواداگاه عضلاتم جمع شد.
توجهی به حرفش نکردم و گفتم:( با حامد دعوات شد؟)
بالاخره اون نگاه فراری روی چشمهام نشست و دوباره پایین افتاد.
به سمتش رفتم و روبروش روی زمین نشستم تا بتونم یکبار دیگه اون نگاه را شکار کنم.
-می خوای دقم بدی؟!! حالا من هیچی ولی بابام داره از نگرانی قالب تهی می کنه.
دوباره نگاهش با نگاهم تلاقی پیدا کرد...این نگاه امشب چه لبریز و چه تنها بود!!!
romangram.com | @romangram_com