#آخرین_شعله_شمع_پارت_242

شرمنده از لفظ سیاهی که برای پسرش به کار برده بود ، اضافه کرد:(نمی دونم برای کدومشون نگران باشم..چوبِ دو سر سوختم به خدا !..)
معنای کلامش جز مصیبت چیز دیگه ای نبود...
-بهتره بریم یک سر به کلانتری محل بزنیم...احتمال داره درگیر شده باشند و هردوشون را برده باشند کلانتری..اونجا هم که نمی ذارند گوشی دستشون بمونه!...
کلام بابا ، منطقی ترین پیشنهادی بود که به ذهن می رسید.
با عجله همون چادر روی چوب لباسی را برداشتم...
-مرتب لباس بپوش ترلان! شاید بیشتر طول بکشه!
لحن محکم و دستوری بابا ، متوقفم کرد..
به سمتش چرخیدم...میون همون نگاه ناسور چیزی بود که به یکباره روحم را از بدن جدا کرد. برای لحظه ای تعادلم را از دست دادم و دستم میون آسمون و زمین به تنها دست آویز موجود چنگ زد و همراه صندلی سقوط کردم.
-وای خدا مرگم بده..ترلان مادر چی شد؟
هجوم زندایی و توکا را به سمتم دیدم...به زحمت خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم.
-خوبم...فقط تعادلم را از دست...
نگاهم ناخوداگاه دوباره میون چشمهای زخم خورده بابا نشست.
باید در برابر حقیقت این نگاه تاب میاوردم.
خودم را از میون دستهای زندایی و توکا رها کردم و به سمت اتاقم رفتم. کتم را دراوردم و اولین چیزی که به دستم رسید روی همون سبز خوش رنگ به تن کردم و گوشیم را میون کیفم انداختم و زدم بیرون.
-وایسا با هم بریم
به سمت زندایی چرخیدم.
-پایین منتظرم..زود ..فقط زودتر!
به سمت در رفتم.
-حواستون به بابا باشه
با نگاهم هاله و توکا را مخاطب قرار دادم. هر دو سری تکون دادند.
از در خارج شدم و به حالت دو پله ها را طی کردم.
هوا کاملا تاریک شده بود. سکوت فضای حاکم به قدری بلند بود که ناخوداگاه به ساعتم نگاه کردم.
یازده و نیم شب!! نفسم تو سینه حبس شد...بیشتر از دو ساعت بود که دیگ دلم در حال جوشیدن بود!!!
به اطراف نگاه کردم..ناخوداگاه خاطره شب قبل برام زنده شد...دلم آروم نگرفت و با سریع ترین حالتی که از پاهای بی جونم انتظار داشتم به سمت خونه ش ، راه گرفتم.
وقتی خودم را مقابل خونه ش دیدم ، ضربان قلبم با همون شدت آوای موبایلم به صدا افتاده بود. نفس نفس زنون گوشی را کنار گوشم گرفتم:( پس تو کجایی مادر؟ قرار بود پایین منتظرم باشی!)
-یادم..یادم..رفت...
-دوییدی؟
-آره..فکر کنم...
-کلانتری هستی؟
-نه...
-اِوا ! پس کجایی؟
-زندایی..زندایی جون...جلوی خونه هومنم
-خاک به سرم چیزی شده؟
-نه..نه...اومدم مطمئن شم خونه نیست

romangram.com | @romangram_com