#آخرین_شعله_شمع_پارت_241

سرد بود..هوای دی ماه بود و سرمای غریبش!
چند ماه گذشته بود از اون شب تابستونۀ مردادی!؟
ثانیه به ثانیۀ ماههای گذشته میون مغزم راه گرفتند و منظم و مرتب چیده شدند!....
.....
-نه هنوز گوشیش در دسترس نیست!
کف دستم را محکم میون پیشونی م رو به بالا کشیدم بلکه این موهای آویزون پراکنده بشن! بلکه این حجم استخونی و سردرگم آروم بگیره!
-دقیقا کی شماره حامدو گرفت؟
هاله شونه ای بالا انداخت و گفت:(نمی دونم والا...شاید چند دقیقه بعد از رفتنش...زنگ زد به گوشی توکا...من جواب دادم...توکا داشت پذیرایی می کرد...نباید می دادم نه؟)
کلافه سرم را به معنای ندونستن به چپ و راست تکون دادم.
زندایی با استرس لبهاشو به دندون گرفته بود.
-حامد هم جواب نمی ده!
به سمت بابا رفتم. ساکت نشسته بود .
-خوبید بابایی؟
نگاه نگرانش ، کوهی از استرس به قلبم وارد کرد.
-خونه ش هم جواب نمی ده!
تلفن را از دستهای لرزون بابام گرفتم.
-گفت میره جلوشو بگیره..گفتم به پلیس زنگ نزنه یه وقت شلوغ پلوغ میشه
به سمت زندایی چرخیدم.
-کاش زودتر بهمون می گفتید زندایی جون...نباید راهیش می کردید..حامد مگه می خواست چیکار کنه؟
زندایی باحرص آمیخته با غم گفت:( خدا ذلیلش نکنه...ترسیدم آبروریزی کنه..مراسمت بهم می خورد)
توکا که دقایقی بود تحت تاثیر جو مشوشِ حاکم ، ساکت کنار هاله چمباتمه زده بود ، گفت:( همچین می گید مراسم!!..یه آقای متشخصی همراه خونواده با کلاسش اومدند کلی حرف بی ربط زدند و خوش و خرم رفتند..این دوتا کفتر عاشق دو کلام هم با هم حرف نزدند...به همه چیز شبیه بود غیر از مراسم خواستگاری والا!)
زندایی با اعتراض گفت:( توکا مامان تو حرف نزن!! خب جلسه های اول همینطوریه دیگه!..بذار دفعه بعدی بیان می فهمی خودت!)
حوصله بحث کردن با یکدانه خواهر سرخوشم را نداشتم. ..میفهمیدم که به هر دری می زنه تا با حرفهای بی سر و تهش استرس جمع حاضر را کم کنه.
اما مگه این استرس و دلشوره کم شدنی بود؟!! هومن اتو کشیدۀ کیان در مقابل حامد و همراهان اراذل همیشگی ش!
درست از لحظه رفتن خونواده طلوعی و مطلع شدن از علت رفتن هومن ، تمام سلولهای بدنم یکصدا آیه یاس و آوای ترس می خوندند!
بیشتر از بیست بار به گوشی هر دوتاشون زنگ زده بودیم و هیچ خبری عایدمون نشده بود...ناخواسته اینقدر اضطراب راهی قلب و روحم کرده بودم که صورتم بی رنگ تر از هر وقت دیگه و دستم مرتعشتر از هر زمانی بود.
-حالا خودتو ناراحت نکن ...حتما رو سایلنته!
با ناامیدی به سمت زندایی برگشتم . با ته مانده توانش به من امید می داد.
فقط او بود که حرف نگاه بی قرارم را پیش پیش خوند ه بود!
-حتما همینطوره...ولی چرا حامد جواب نمی ده
سعی می کرد نگرانی ش رانسبت به حامد مخفی کنه.
-اون که خبر مرگش...
بی اختیار با لحن هشداردهنده ای گفتم:( خدا نکنه!)
-خدا نکنه...وای..اون پسر عادت داره جواب نده....

romangram.com | @romangram_com