#آخرین_شعله_شمع_پارت_240

-بذ ارم زمین زشته جلوی ملت!
قدمهاشو تند تر کرد .
- همه رفتند...
-وای وای توروخدا بده!..بذارم زمین...گول هیکلتو خوردی ! بخدا الان دیسکت میزنه بیرون ..میفتــما!
ماشین عروس با شتاب از روی زمین کنده شد و تعداد محدودی ماشین همراهش بوق کشان راهی شدند.
-دیدی همه رفتند؟!
-بذارَم زمین توروخدا!
-کم وول بخور ترلان!
-باشه باشه فقط بذارَم زمین!
-بیا رسیدیم..اینم ماشین
به سرعت از مراحل فرود استقبال کردم و وقتی پای ملتهبم به زمین خورد با لبخند نفس آسوده ای کشیدم.
کمرش را به سمت عقب کش داد.
خم شدم . پاهامو از داخل کفش بیرون کشیدم وکف ناسورش را روی سنگریزه های سرد گذاشتم و در حالیکه در را باز می کردم برای قدردانی ، مختصر گفتم:( پرواز خوبی بود!)
هنوز کاملا سوار ماشین نشده بودم که دستش دور کمرم حلقه شد و دوباره روی هوا معلق شدم.
بی اختیار جیغ خفیفی زدم.
کنار گوشم نجوا کرد:
-حیف که تو تحریمیم و گرنه پرواز با این خطوط هوایی خیلی امکانات منحصر به فردی داره که فعلا از ارائه ش معذوریم.
نفسم برای لحظه ای حبس شد.
در حالیکه نگاه داغش روی پوستم سنگینی می کرد ، از میون دستهاش بیرون خزیدم.
هنوز نگاهش همراهم بود وقتی که سوار شدم و در را بستم.حس کردم نفس بی تابش تنگ شده ؛ سرش را بالا گرفت و با ولع اکسیژن سرد بیرون را بلعید و لحظه ای بعد سوار شد.
-من از این خاله بازی ها خسته شدم!
لحن کلامش سخت و صدای گرمش ، تبدار بود.
-همین فردا قضیه را تموم می کنم
-نه..یک کم به من فرصت بده!
به سمتم چرخید. نگاهش دلگیر بود.
-عروسی هم به خوبی تموم شد..دیگه بهونه ت چیه؟
-من هنوز نمی تونم ..هنوز...فرصت می خوام
کلافه پوفی کرد.
-درست از همون شب خواستگاری داری قضیه را کش می دی!!...دختر یک کم برای خودت زندگی کن!!...از اون روزها فاصله بگیر!
به پشتی صندلی تکیه دادم...
چشمهامو بستم. خیلی گذشته بود..خیلی!
کتش را از صندلی پشتی برداشت و روی شونه هام انداخت.
-سرده..تو هم که لخت و پتی! پالتو برمی داشتی حداقل!
چشمهامو به قدردانی باز کردم و دوباره بستم.

romangram.com | @romangram_com