#آخرین_شعله_شمع_پارت_239
-دارم میرم که شما با خیال راحت به عشقولانه هاتون برسید
دندوناشو با حرص روی هم سایید.مطمئن بودم اگه وجود جمع حاضر نبود عصبی تر و دلگیر تر از اونی بود که ملاحظه کاری در پیش بگیره!
-برو ولی ...ولی بابت اشتباهات امروزت بدجور تقاص می دی!
نگاهش صادقانه تر از اونی بود که به صحت گفته هاش شک کنم ولی با فراغ بال گفتم:( بلبل زبونی امروزتو فراموش نکن که یه روز بدجور بابتش تقاص می دی خوشگله!)
و یکبار دیگه از روی عمد انگشتی روی پیشونی م کشیدم و در مقابل صورت سرخ و بنفشش از در خارج شدم.
********
فصل چهارم
شعلۀ آخر
بخوان به معراج آغوشت مرا
که سرزمین این کولی
از مرز نفسهای تو آغاز میشود!
ترلان
- تو که هنوز نشستی؟
نگاهم به سمتش برگشت.
-دیگه نمی کشم...برو ماشینو بیار همینجا!
-عزیز من ! مجبوری کفش با این پاشنه بپوشی آخه؟
خسته تر از چیزی بودم که بخوام یکی به دو کنم.لجوجانه گفتم:( پس من از اینجا تکون نمی خورم)
برق شیطنت از میون چشمهام رد شد و تمام شاخکهام هوشیار شد.
-خیلی خب...سعی می کنم لنگ لنگون بیام
-نه دیگه زن باش و پای حرفت بمون!
دستم را به پشتی صندلی گرفتم و بلند شدم. کف پام به قدری درد گرفته بود که وجودش را حس نمی کردم و دوباره با آه و ناله نشستم.
-نمی تونم! باور کن
-منم که گفتم پای حرفت بمون!
-پس برو ماشینو بیار...اونجوری هم نگام نکن
-چه جوری ؟!
-همینطوری دیگه...برو بابا عروس داماد رفتند ..ما هنوز اینجاییم
-خب برن!! اونا با ما کاری ندارن که! خودشون کلی کار دارن امشب ! مثل ما..حالا امشب نه، چند شب دیگه!
این شیطنت قبیحانه و این طرز نگاه کردنش هنوز هم دگرگونم می کرد. سریع نگاهمو دزدیدم.
-من با اونا کار دارم..ناسلامتی عروسی ِ نزدیکترین ...
میون حرفم پرید .
-خب..پس بزن بریم
و ناگهان بی مقدمه دستش را زیر پاهام انداخت و از روی صندلی بلندم کرد.
برای لحظه ای از مقاومت ناخواستۀ من تعادلش را از دست داد.
-بهت نمیومد تو دسته سنگین وزنها باشی..آروم بگیر
romangram.com | @romangram_com