#آخرین_شعله_شمع_پارت_238
زندایی بلند شد . نگاهم به توکا افتاد که موقرانه کنار عمو نشسته بود و گفتگوهای دونفره شون را با طلوعی بزرگ واگویه می کرد.
با اکراه رقیب را تنها گذاشتم و بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
-پسرم...
-چی شده همدم خانوم؟
-هیچی..فقط...حامد..
با شنیدن اسم حامد نگرانتر پرسیدم:
-حامد چی؟
-داره میاد اینجا...به هاله زنگ زده...خیر ندیده گفته می خواد تلافی تمام کارهای ترلانو سرش در بیاره...میخواد مجلسو بهم بزنه...
تمام خون داشته و نداشته ام به سرعت میون صورتم پمپاژ شد.
-غلط کرده
-یک کاری کنید ...چند دقیقه پیش زنگ زده...
-نگران نباشید....نهایتش یه تماس با پلیسه
-نه..نه...نمیخوام شلوغ پلوغ بشه..این دختر آبرو داره
برای لحظه ای سرد و سخت اضافه کرد:( اون از حرف نامربوطی که خودت زدی اینم از حامد....این مادر مرده مگه چی می خواد که شما مردا افتادید رو بختش!)
خم شدم و با آرومترین و کنترل شده ترین لحنی که در اون شرایط از خودم سراغ داشتم ، زمزمه کردم:(شما حتما یه چیزایی متوجه شدید...درسته! من ترلانو می خوام و نمی خوام از دستش بدم)
به زحمت لبخند رضایتش را مخفی کرد.
-ولی کارتون درست نبود به هر بهانه ای حالا!
شونه بی تفاوتی بالا انداختم.
-بعدا بابتش از ترلان عذرخواهی می کنم
اینبار همدم خانوم شونه بی تفاوتی بالا انداخت و بعد با نگرانی گفت:( حامد!)
-نگران نباشید...نمی ذارم پاش به این مجلس باز بشه
و لبخند اطمینان بخشی زدم و ازشون فاصله گرفتم.
لعنت به تو مردک مزخرف مزاحم!
قبل از اینکه روی صندلی جا بگیرم نگاهم منظره سبز خوش رنگی را جستجو کرد. هنوز در حصار مادر و خواهر طلوعی بود؛ معذب و در بند!
-ببخشید عمو جان
با کلام بلندم همه سرها به سمتم چرخید.
-من یه تماس فوری از بیمارستان داشتم با اجازه تون باید مرخص شم
همزمان نگاهم روی رقیب و لبخند رضایتش افتاد.
رو به جمع ادامه دادم:( شرمنده..جناب طلوعی، سرکار خانوم...شرمنده..با اجازه تون...)
به احترامم نیم خیز شدند و بی معطلی زیر نگاه های پرسشگر ترلان ، به سمت در رفتم.
-چی شده؟
از شنیدن صداش غرق لذت شدم..همینکه از میون جمع با عجله به سمتم خیز برداشته بود ، همینکه در محضر نگاه های طلوعی ، چشمهای نگرونش را دنبالم روونه کرده بود و حالا همین حضور مشوش، حس قهرمان نبرد را بهم القا می کرد.
-تو به مهمونات برس
با حرص گفت:( گفتم کجا میرید؟ چی شده؟)
romangram.com | @romangram_com