#آخرین_شعله_شمع_پارت_237
-تو این موارد با هیچ کس شوخی ندارم حتی خودم
-برام مهم نیست که چه جوری فکر می کنی ولی برام مهمه که اینقدر به روح من گند نزنی!
با نیشخند آزاردهنده ای گفت:( ولی انگار مهمه که دانیال خانتون چه جوری فکر می کنن؟؟)
با حرص قدمی به سمتش برداشتم که اونم بی هوا دو قدم بلند به سمتم برداشت. ناخوداگاه با عجله عقب نشینی کردم.
-لعنتی!!
-با من بودی ترلان؟
با تمام خشمی که می تونستم نسبت به مردی داشته باشم که قلبم بی دلیل و بی توجیه برایش می کوبید ، غریدم:( با خود لعنتی ت بودم!!)
و به سرعت به سمت در دویدم و سریع خارج شدم.
نفسم به شماره افتاده بود اما دلم از همون لفظ سادۀ لعنتی خنک شده بود. نفس تازه کردم. ..دوباره نفس گرفتم و روح سرکشم را که دلبسته و بی غیرت به دنبال خودخواهی های مردونه ش افسار گسیخته بود ، مهار کردم اما ....! لعنت به دلم!!
********
هومن
ناخواسته حتی زیر این یورش غریب و نامهربونش لبم به لبخندی باز شد.
از تماشای جنگیدن ها و شاخ و شونه نشان دادنهاش ، لذت می بردم...از اینکه می دیدم بعد از اونهمه اشک و خودخوری دوباره سرپا و مقاوم می ایسته ، آروم می گرفتم.
دیدن برق ستیزه و دفاع میون اون میشی های زنده ، حس زندگی را میون رگهام تقویت می کرد.
دستی میون موهام کشیدم و با اطمینان خاطری بیشتر از ساعات قبل از اتاق خارج شدم.
نگاهم قبل ازهر کس به روی طلوعی بزرگ افتاد که با لبخند رضایتی نگاهش را مهمون صورتم می کرد.
سری به نشانه ادب و ارادت تکون دادم و نگاهم در پی ترلان رفت.
صورت تبدارش را میون جمع، کنار دنیا و مادر خانواده یافتم....و مرد تنومندی که جایش را به اون داده بود و حالا کنار من جا می گرفت و ..لعنت! که اینبار جای بهتری برای دید زدن اون فرشته خشمگین و شرمگین داشت.
کنارش نشستم .
زیر سنگینی نگاهش به سمتش چرخیدم و لبخندی زدم.
-خانوما همیشه زودتر از آقایون صمیمی میشن
بی توجه به لحن دوستانه ش ، جدی گفتم:( البته ترلان جون خیلی دیر با کسی اخت میشه!)
یعنی به دلت صابون نزن! بی مروت یک عیب درست و حسابی هم نداشت تا هایلایت شده تحویل ترلان و عمو بدم!!
-برعکس ترلان خانوم خیلی هم اجتماعی هستند
فقط لبخند زدم و بی حوصله نگاهم روی جمع و علی الخصوص دخترکی چرخید که عجیب امروز چشم نواز بود.
- مادرم خیلی روشنفکر تر از این حرفهاست که با شنیدن چنین داستانی پا پس بکشه!
آشکارا نگاه تیزم را به سمت لبخند قهرمانانه ش نشونه رفتم.
-بعدا راجع به نتیجه صحبت می کنیم
آروم و زیر لب گفت:( بله ..بعدا)
به عمد نگاهم را به سمت مقابل سوق دادم...همون وجود جذاب و گیرا!
جو حاضر بیشتر به پچ پچ های دو به دو مشغول بود و به نظر می رسید موضوعات فرعی و بی مناسبت دیگه ای در حال جریان بود.
-شما بی زحمت تشریف بیارید یه لحظه آشپزخونه
نگاهم به سرعت رگه های نگاهش را کنکاش کرد.
-بله چشم.بفرمایید شما ، اومدم
romangram.com | @romangram_com