#آخرین_شعله_شمع_پارت_236
با نگاه سرافکنده به سمت مادر خانواده بر گشتم که موشکافانه به صورت یخ زده ام زل زده بود.
هومن بی تفاوت جواب داد:
-یه بدشانسی !..من و ترلان جان خیلی اتفاقی جایی بودیم که تحت نظر پلیس بود ...ما رو هم بیگ*ن*ا*ه گرفتند که جناب طلوعی منت گذاشتند و خلاص شدیم.
ابروی خانوم طلوعی بالا پرید و با بدبینی زمزمه کرد:( اِ..نمی دونستم...شما و ترلان ؟!! یه جایی!؟؟)
هومن بی خیال لبخند زد.
-بله...عرض کردم بد شانسی بود..
نفسم از ترس قضاوتِ قضات حاضر تنگ شده بود. نگاهم با زندایی تلاقی کرد ...کمک می خواستم...نفس و هوایی که ریه های خشکمو تازه کنه!
-ترلان جون عزیزم...فکر کنم صدای گوشی شماست..انگار زنگ می خوره
بی معطلی گفتم:( آره..ببخشید) و به سرعت به سمت اتاقم پرواز کردم.
در را بستم و پشت به در تکیه دادم.
-لعنت به تو !!
باورم نمی شد دقیقا رو حساس ترین موضوعی که ممکن بود ناراحتم کنه دست بذاره!!!
تمام صورتم از خشم این حربه بُرنده و بی موقع ش ، گر گرفته بود.
کف دستهامو روی گونه های برافروخته م گذاشتم. دستهام هنوز مثل دقایق قبل سرد و منجمد بود اما پوست صورتم داغ و ملتهب.
تقه ای به در خورد.
-درو باز کن!
با حرص از در فاصله گرفتم و به ضرب در را باز کردم.
داخل شد و بلافاصله در رابستم و با نهایت خشمم به چشمهاش زل زدم.
-چیه خانوم؟؟ باز رفتی تو گارد دفاعی!
از اینهمه خونسردی آتیش گرفتم.
-چرا؟فقط چرا؟
-اووو..شلوغش نکن دیگه!
-اصلا برای چی دنبال من راه افتادی اومدی اینجا..می خوای نیومده و نشناخته کلی حرف پشت سرم درست کنن؟
-مگه مهمه که اونا چی فکر می کنن؟
-هومن!!!
بالاخره اخمهاش گره خورد.
-جان هومن؟
-اینکارا یعنی چی؟
قدمی به سمتم برداشت . از ترس تجربه دوباره فضای چند ساعت قبل، به سرعت عقب رفتم.
از عکس العملم لبخند محوی روی چهره ش چین انداخت.
-اولا که من دنبالت راه نیفتادم بیام..بعد از رفتن تو ، خود آقای طلوعی بزرگ گفت کاش الان عنوان نمی کردید ..فکر کنم ناراحت شدند برو ببین خوبن!...دوما مگه نمی خواستی ببینی درونشون چطور قضاوتت می کنن؟ مگه نمی خواستی بهتر بشناسی؟!
-الان جاش بود؟
-پس مثل سیب زمینی وایمیستادم بِر بِر نگات می کردم که داری با دانیال خان دل و قلوه رد و بدل می کنید.
-باورم نمیشه اینقدر خودخواهانه عمل می کنی!!
romangram.com | @romangram_com