#آخرین_شعله_شمع_پارت_235
باید مثل تازه عروسها لب شرم می گزیدم و رنگ به رنگ نگاهم را به زمین می دوختم ولی اینقدر زود بزرگ شده بودم که از این مراحل پریده بودم...
راست ایستادم و به نرمی گفتم:( فکر می کنم سرچشمه این همه خوشرویی و انرژی مثبتی که میون اعضای خونواده تون به چشم میاد ؛ شما باشید خانم طلوعی عزیز!)
بی هوا دستهامو گرفت و فشرد.
-انتخاب دانیال من حرف نداره!
و بعد با عجله و با لبخند اضافه کرد:( البته بذار از همین اول کار حرفمو اصلاح کنم...انتخاب دانیال حرف نداره!..) دستهامو رها کرد و در حالیکه با لبخند به سر جای قبلیم بر می گشتم، رو به جمع ادامه د اد:( والا..این روزها دیگه وقتی پسر شریکش را انتخاب کرد ، باید دار دار بخونی که پسر مالِ مردم ای خد ا!!)
و نگاه مهربونش روی چهره طلوعی نشست.
طلوعی با قدردانی گفت:(شما تاج سر ما هستید..)
دوباره لحظاتی سکوت حاکم شد.
اینبار هاله با ظرف محتوی میوه وارد شد و هومن به کمکش بلند شد و مشغول پذیرایی شدند.
-ترلان جون این داداش ما که نصفه نیمه حرف می زنه شما یکم از خودت بگو عزیزم
صدای ظریف دنیا و سوالش دلم را لرزوند. بی اختیار لبخند زدم اما به واقع از جواب دادن به این سوال کلی و به شدت کلیشه ای فراری بودم.
دانیال طلوعی به کمک شتافت و گفت:(اِ..دنیا جون!! من که خودم ریز ریز را برات گفتم...) و بعد به من رو کرد و گفت:(البته میل خودتونه اگه می خواید جواب بدید تشریف بیارید اینجا جای بنده، کنار دنیا بشینید !)
ناخواسته نگاهم به صندلی کناری کشیده شد. حکم دلم ، حکم کوچکتری بود که از بزرگترش رخصت می خواست.
هومن هنوز با همون اطمینان خاطر نگاهم می کرد.
عامدانه دستش را روی پیشونی ش کشید و زیر لب گفت:( اینا فرمالیته ست...)
از ترس اینکه مبادا کلامش میون سکوت جمع شنیده شده باشه هراسون به اطراف نگاه کردم.
-چی شد خانوم مهندس؟
صدای یاسر نیکتاش بود که مخاطبم قرار داده بود.
بی خبر پرسیدم:( چی چی شد جناب نیکتاش؟)
به جای یاسر ، دانیال طلوعی با لبخند گفت:( از جناب دوست خانوادگی دل می کنید تشریف بیارید کنار دنیا جون یا دنیا رو بفرستیم کنار شما ؟)
لحن نرمش به اندازه ای هشداردهنده بود که هم من و هم هومن مطلب را گرفتیم..
به جای من ، هومن با همون آرامش، اما با لحنی سخت و دوستانه جواب داد:( مشکل اینجاست که دوست خانوادگی از ایشون دل نمی کَنند!)
جواب صریح هومن ، حتی زیر لایه لایه های ادب و لبخند و لحن شوخش ، باز هم به اندازه ای غیر متعارف بود که پدر و مادر طلوعی نگاه استفهام آمیزی با یکدیگر رد و بدل کردند.
یاسر زیرکانه ، افسار مراسم را به دست گرفت.
-با کسب اجازه از جناب هرمز خان و همینطور بزرگترهای مجلس، فکر کنم واجب تر از هر کلامی ، گفتگوی دانیال جون و خانوم تهامی باشه....اجازه هست ؟
و منتظر به بابا چشم دوخت.
-اختیار دارید....ترلان جان بابا....
با اشاره بابا بلند شدم و کل کل پنهونی اون دو تا نیمه موند.
-راستی جناب ظلوعی بابت اون قضیه کلانتری فرصت نشد ازتون تشکر کنیم..
نگاه همه به سمت هومن برگشت...دانیالِ نیم خیز شده ، دوباره نشست.
بهت زده قدمهام بی حس شد و روی صندلی فرو افتادم.
با نگاه آتشینم به هومن زل زدم. لعنتی!! چرا باید همچین چیزی را مطرح می کرد.
جناب طلوعی بزرگ با لبخند موقرانه ش گفت:( اختیار دارید پسرم..کاری بود که از دستم بر میومد)
-قضیه چی بوده ؟
romangram.com | @romangram_com