#آخرین_شعله_شمع_پارت_234

خنده حاضرین کمی از سنگینی بار جو حاضر را کم کرد.
-من حتی از دل و روده گوسفند هم چندشم میشه
همه نگاه ها به سمت دادیار چرخید. مثل برادرش قد بلند بود اما نه اندامش به پُری اون بود و نه چهره دلنشینش به پختگی و مردونگی صورت برادرش بود اما صدای گرمش بی نهایت شبیه صدای طلوعی بود.
-وای چه تی تیش!
توکا بی ملاحظه این جمله را گفت و با لبخندی از صحنه خارج شد.
-ببخشید ..این توکا ی ما خیلی اهل شوخیه...
طلوعی بزرگ با لبخندی مهربون و خالی از هر پز اجتماعی و غروری گفت:( این جوونها به زندگی آدم روح می دن..سعادته که تو هر خونه ای یه دونه از این گل دخترا باشه)
-بله...انشالا که هیچ خونه ای از وجود دختر خالی نباشه که از قدیم گفتن مرد تا دختر دار نشه انگار پدر نشده!
هومن به عادت مرسوممون، بلافاصله اصوات موزون بابا را بازگو کرد.
طلوعی بزرگ با احترامی عمیق گفت:( خدا مردهایی مثل شما را از سر این مملکت کم نکنه که برای همه دخترهای این مرز و بوم پدری را به حق تموم کردید) و بی معطلی بلند شد و در مقابل بهت همه روی شونه های بابا ب*و*سه زد و دوباره نشست....
همین حرکتش کافی بود تا نشناخته به مردی که زیر دست چنین پدر با فهم و با شعور و صد البته متواضع و موقری بزرگ شده ، جواب بله بدم.
ناخوداگاه نگاه زندایی و همسر طلوعی بزرگ ، مرطوب شد.
-کاش لایق این لطف باشم
هومن بی معطلی حرف بابا را بازگو کرد.
جو برای لحظه ای دوباره سنگین شد. نگاهم بالا اومد و نا غافل با چشمهای طلوعی در گیر شد. لبخند گیرایی کنج لبش بود.
بی دلیل برای فرار از اون نگاه ، از کنار هومن بلند شدم...کنار هومن؟؟...بی ملاحظۀ اخمها و نگاه های نامهربونی که بین طلوعی و هومن رد و بدل میشد ، کنار مردی نشسته بودم که هنوز داغ ب*و*سه ش روی پیشونیم می سوخت...اون هم در مجلس خواستگاری مرد دیگه ای!! اونهم با این لباس ست و همرنگ!
-هاله مادر جون ..بی زحمت یک لیوان آب برای خانم طلوعی بیار
برای فرار از جمعی که ناخواسته در گیر سنگینی اسم ِمراسم بودند و از هر دری حرف می زدند ، گفتم:( من میارم زندایی جون) و لبخند واقعی و خالصانه م را نثار زنی کردم که بر خلاف فرح کیان با مهر و تحسین نگاهم می کرد...چرا باید خودم را در گیر زندگی مردی می کردم که مادرش از ابتدای امر به دیده تحقیر براندازم کرده!؟زندگی بر پایه عقل بود نه احساس و رویا!
-اخماتو باز کن
از کنار توکا گذشتم و بچ بچ کنار گوشم را نشنیده گرفتم.
-با توام..
لیوانی را از یخ و آب خنک پر کردم و میون پیش دستی گذاشتم.
-باشه بابا...
خواستم از کنارش بگذرم که دوباره برگشتم و با مهربونی گفتم:( توکا فدات..یه کم جلوی اون زبونو نگه دار تا اینا برن...فقط یک ساعت..خب؟)
لب برچید و گفت:( باشه آبجی!) و در کسری از ثانیه دوباره برق شیطنت میون چشمهاش جهید و گفت:( بر عکس داداشش این یارو دندون پزشکه خیلی جیگره ها!!)
-بمیر توکا!! بذار لقمه مازیار جونت از حلقت بره پایین !بعد زر زر کن!
صدای هاله بود که کنارگوشمون کلمات را ردیف کرد.
از شنیدن اسم مازیار ناخوداگاه اخمهام گره خورد.
-بازش کن..اینجوری بری ور دل مادرشوهرت ،دخترشم بهت نمی ده چه برسه اون تانک جذابو!
لبم از نمکپاشی توکا به لبخند باز شد.
از آشپرخونه خارج شدم و به سمت خانم طلوعی رفتم.
-بفرمایید
-ممنون دختر نازنینم!
این خونواده بمب انرژی مثبت بودند!!! چه آرامشی بود نفس کشیدن میون هوای این خونواده!

romangram.com | @romangram_com