#آخرین_شعله_شمع_پارت_233
با کلام بلندم همه سرها به سمتم چرخید.
-من یه تماس فوری از بیمارستان داشتم با اجازه تون باید مرخص شم
همزمان نگاهم روی رقیب و لبخند رضایتش افتاد.
رو به جمع ادامه دادم:( شرمنده..جناب طلوعی، سرکار خانوم...شرمنده..با اجازه تون...)
به احترامم نیم خیز شدند و بی معطلی زیر نگاه های پرسشگر ترلان ، به سمت در رفتم.
-چی شده؟
از شنیدن صداش غرق لذت شدم..همینکه از میون جمع با عجله به سمتم خیز برداشته بود ، همینکه در محضر نگاه های طلوعی ، چشمهای نگرونش را دنبالم روونه کرده بود و حالا همین حضور مشوش، حس قهرمان نبرد را بهم القا می کرد.
-تو به مهمونات برس
با حرص گفت:( گفتم کجا میرید؟ چی شده؟)
-دارم میرم که شما با خیال راحت به عشقولانه هاتون برسید
دندوناشو با حرص روی هم سایید.مطمئن بودم اگه وجود جمع حاضر نبود عصبی تر و دلگیر تر از اونی بود که ملاحظه کاری در پیش بگیره!
-برو ولی ...ولی بابت اشتباهات امروزت بدجور تقاص می دی!
نگاهش صادقانه تر از اونی بود که به صحت گفته هاش شک کنم ولی با فراغ بال گفتم:( بلبل زبونی امروزتو فراموش نکن که یه روز بدجور بابتش تقاص می دی خوشگله!)
و یکبار دیگه از روی عمد انگشتی روی پیشونی م کشیدم و در مقابل صورت سرخ و بنفشش از در خارج شدم.
********
دستپاچه سبد و شیرینی را گرفتم و از کنار حجم تنومند کت وشلوار پوش و خوش عطرش گذشتم.
کنج اشپزخونه میون همون فاصله خالی کنار یخچال ایستادم.
-وای چه عظمتی داره این حاج آقاتون!
-هیس..توکا..لطفا الان هیس!
-خب بابا..دو دقیقه دیگه شربت بیارم خوبه؟
-آره
نفسی گرفتم و وارد جمع بی نهایت ساکتشون شدم.
نگا ه ها اینبار با دقت بیشتری به سمتم چرخید.
-اجازه بدید معرفی کنم.
نگاهم به سمت طلوعی چرخید.چقدر تو این کت و شلوار قهوه ای سوخته جذاب و خوش استیل به نظر می رسید.
-مادر عزیزم ، خواهرم، دنیا خانوم..دوست و داماد خونواده جناب یاسر خان -از بس تو شرکت رفت و امد دارند معرف ترلان خانوم هستند البته-..برادر کوچکترم جناب دادیار...
و تصنعی لبخندی به روی هومن پاشید.
-خدمت اعضای خونواده خودم، ایشون دکتر کیان دوست خانوادگی خانواده ترلان خانوم !
هومن مقتدرانه و با لبخندی واقعی رو به جمع گفت:( البته خیلی نزدیکتر از دوست...)
کمی جابجا شد و دست به سینه ادامه داد:(بذارید بنده هم به نیابت از جمع ، معارفه را تکمیل کنم.)
در حالیکه با احترام افراد حاضر را نشون می داد ، گفت:( بزرگ جمع که معرف حضور جناب طلوعی هستند ؛ هرمز خان پدر ترلان جان!..تاج سرمون سرکار همدم خانوم زندایی ترلان جان که حکم مادری برای ایشون دارند...توکا خانوم خواهرشون و هاله خانوم دختر دایی ایشون...البته این دو نفر آخری از خانوم دکترهای مهر ماه به بعد هستند)
طلوعی بزرگ لبخندی زد و یاسر نیکتاش در جواب لحن صمیمی هومن-که سخت عجیب بودبرای منِ اکنون!! -دوستانه گفت:( به به...فقط ، حالا که قراره فامیل بشیم استدعا دارم تو خط دندونپزشکی نرید که تو فامیل به اندازه کافی داریم...بهتره برید سراغ جراحی پلاستیکی چیزی که به درد جماعت پیر و پاتال ما هم بخوره....آخه این آقا دادیار ما هم همین امسال طرحش تموم شد و با همسر بنده یک کلینیک دهن و دندون زدند...)
توکا با سینی شربت وارد شد و در حالیکه تعارف می کرد، بی رودربایستی و با همون طعم شوخ و شیرین کلامش رو به دنیا گفت:( وای !! چه جوری دهن ملتو باز می کنید و دلتون ریش نمیشه!!) سینی را مقابل یاسر گرفت و اضافه کرد:( نه آقا یاسر ! من ترجیح می دم دل و روده باز کنم و تجزیه شده همون نون و پنیر سبزی ای را ببینم که آقا دادیار و دنیا جون یه تیکه از سبزیشو لابلای دندونهاش قبلا دیدند!)
و همزمان قیافه شو جمع کرد.
romangram.com | @romangram_com