#آخرین_شعله_شمع_پارت_232

- مادرم خیلی روشنفکر تر از این حرفهاست که با شنیدن چنین داستانی پا پس بکشه!
آشکارا نگاه تیزم را به سمت لبخند قهرمانانه ش نشونه رفتم.
-بعدا راجع به نتیجه صحبت می کنیم
آروم و زیر لب گفت:( بله ..بعدا)
به عمد نگاهم را به سمت مقابل سوق دادم...همون وجود جذاب و گیرا!
جو حاضر بیشتر به پچ پچ های دو به دو مشغول بود و به نظر می رسید موضوعات فرعی و بی مناسبت دیگه ای در حال جریان بود.
-شما بی زحمت تشریف بیارید یه لحظه آشپزخونه
نگاهم به سرعت رگه های نگاهش را کنکاش کرد.
-بله چشم.بفرمایید شما ، اومدم
زندایی بلند شد . نگاهم به توکا افتاد که موقرانه کنار عمو نشسته بود و گفتگوهای دونفره شون را با طلوعی بزرگ واگویه می کرد.
با اکراه رقیب را تنها گذاشتم و بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
-پسرم...
-چی شده همدم خانوم؟
-هیچی..فقط...حامد..
با شنیدن اسم حامد نگرانتر پرسیدم:
-حامد چی؟
-داره میاد اینجا...به هاله زنگ زده...خیر ندیده گفته می خواد تلافی تمام کارهای ترلانو سرش در بیاره...میخواد مجلسو بهم بزنه...
تمام خون داشته و نداشته ام به سرعت میون صورتم پمپاژ شد.
-غلط کرده
-یک کاری کنید ...چند دقیقه پیش زنگ زده...
-نگران نباشید....نهایتش یه تماس با پلیسه
-نه..نه...نمیخوام شلوغ پلوغ بشه..این دختر آبرو داره
برای لحظه ای سرد و سخت اضافه کرد:( اون از حرف نامربوطی که خودت زدی اینم از حامد....این مادر مرده مگه چی می خواد که شما مردا افتادید رو بختش!)
خم شدم و با آرومترین و کنترل شده ترین لحنی که در اون شرایط از خودم سراغ داشتم ، زمزمه کردم:(شما حتما یه چیزایی متوجه شدید...درسته! من ترلانو می خوام و نمی خوام از دستش بدم)
به زحمت لبخند رضایتش را مخفی کرد.
-ولی کارتون درست نبود به هر بهانه ای حالا!
شونه بی تفاوتی بالا انداختم.
-بعدا بابتش از ترلان عذرخواهی می کنم
اینبار همدم خانوم شونه بی تفاوتی بالا انداخت و بعد با نگرانی گفت:( حامد!)
-نگران نباشید...نمی ذارم پاش به این مجلس باز بشه
و لبخند اطمینان بخشی زدم و ازشون فاصله گرفتم.
لعنت به تو مردک مزخرف مزاحم!
قبل از اینکه روی صندلی جا بگیرم نگاهم منظره سبز خوش رنگی را جستجو کرد. هنوز در حصار مادر و خواهر طلوعی بود؛ معذب و در بند!
-ببخشید عمو جان

romangram.com | @romangram_com