#آخرین_شعله_شمع_پارت_231

بالاخره اخمهاش گره خورد.
-جان هومن؟
-اینکارا یعنی چی؟
قدمی به سمتم برداشت . از ترس تجربه دوباره فضای چند ساعت قبل، به سرعت عقب رفتم.
از عکس العملم لبخند محوی روی چهره ش چین انداخت.
-اولا که من دنبالت راه نیفتادم بیام..بعد از رفتن تو ، خود آقای طلوعی بزرگ گفت کاش الان عنوان نمی کردید ..فکر کنم ناراحت شدند برو ببین خوبن!...دوما مگه نمی خواستی ببینی درونشون چطور قضاوتت می کنن؟ مگه نمی خواستی بهتر بشناسی؟!
-الان جاش بود؟
-پس مثل سیب زمینی وایمیستادم بِر بِر نگات می کردم که داری با دانیال خان دل و قلوه رد و بدل می کنید.
-باورم نمیشه اینقدر خودخواهانه عمل می کنی!!
-تو این موارد با هیچ کس شوخی ندارم حتی خودم
-برام مهم نیست که چه جوری فکر می کنی ولی برام مهمه که اینقدر به روح من گند نزنی!
با نیشخند آزاردهنده ای گفت:( ولی انگار مهمه که دانیال خانتون چه جوری فکر می کنن؟؟)
با حرص قدمی به سمتش برداشتم که اونم بی هوا دو قدم بلند به سمتم برداشت. ناخوداگاه با عجله عقب نشینی کردم.
-لعنتی!!
-با من بودی ترلان؟
با تمام خشمی که می تونستم نسبت مردی داشته باشم که قلبم بی دلیل و بی توجیه برایش می کوبید ، غریدم:( با خود لعنتی ت بودم!!)
و به سرعت به سمت در دویدم و سریع خارج شدم.
نفسم به شماره افتاده بود اما دلم از همون لفظ سادۀ لعنتی خنک شده بود. نفس تازه کردم. ..دوباره نفس گرفتم و روح سرکشم را که دلبسته و بی غیرت به دنبال خودخواهی های مردونه ش افسار گسیخته بود ، مهار کردم اما ....! لعنت به دلم!!
********
هومن
ناخواسته حتی زیر این یورش غریب و نامهربونش لبم به لبخندی باز شد.
از تماشای جنگیدن ها و شاخ و شونه نشان دادنهاش ، لذت می بردم...از اینکه می دیدم بعد از اونهمه اشک و خودخوری دوباره سرپا و مقاوم می ایسته ، آروم می گرفتم.
دیدن برق ستیزه و دفاع میون اون میشی های زنده ، حس زندگی را میون رگهام تقویت می کرد.
دستی میون موهام کشیدم و با اطمینان خاطری بیشتر از ساعات قبل از اتاق خارج شدم.
نگاهم قبل ازهر کس به روی طلوعی بزرگ افتاد که با لبخند رضایتی نگاهش را مهمون صورتم می کرد.
سری به نشانه ادب و ارادت تکون دادم و نگاهم در پی ترلان رفت.
صورت تبدارش را میون جمع، کنار دنیا و مادر خانواده یافتم....و مرد تنومندی که جایش را به اون داده بود و حالا کنار من جا می گرفت و ..لعنت! که اینبار جای بهتری برای دید زدن اون فرشته خشمگین و شرمگین داشت.
کنارش نشستم .
زیر سنگینی نگاهش به سمتش چرخیدم و لبخندی زدم.
-خانوما همیشه زودتر از آقایون صمیمی میشن
بی توجه به لحن دوستانه ش ، جدی گفتم:( البته ترلان جون خیلی دیر با کسی اخت میشه!)
یعنی به دلت صابون نزن! بی مروت یک عیب درست و حسابی هم نداشت تا هایلایت شده تحویل ترلان و عمو بدم!!
-برعکس ترلان خانوم خیلی هم اجتماعی هستند
فقط لبخند زدم و بی حوصله نگاهم روی جمع و علی الخصوص دخترکی چرخید که عجیب امروز چشم نواز بود.

romangram.com | @romangram_com